در سالروز شهیدکجباف

يادي از حاج هادي كجباف

بی قرار بود و نا آرام ، گاه همرزمان شهیدش را به یاد می آورد و سری به حسرت تکان می داد ، بیش ازهمه هوای عشق دفاع از حرم بانوی صبور کربلا اورا بی تاب کرده بود و گمشده اش را با مشاهده مداوم تصاویر رزمندگان در مقابله با تکفیریها یافت و راهی سوریه گردید حضور موثرش در نبرد لرزه بر پیکره داعش انداخت و در شهریور ۹۳ هدف تک تیرانداز داعشی قرار گرفت اما باز هم به شوق وصال یار از مبارزه با تکفیری‌ها دست برنداشت.

جهت مداوا به کشورش می آید وبعد از عمل دومش که بیش از ۱۷ روز طول نکشید دوباره به میدان رزم با تکفیری ها برمی گردد، جانانه جنگید و سر انجام ساعت ۱۲ ظهر ۳۱فروردین ماه سال۹۴ هدف تک تیرانداز داعشی قرار گرفت و به سوی جانان پرکشید . ۳۱ فروردین سالروز شهادت فرزند شایسته و خلف خوزستانی ایران ، سرباز فداکاراسلام ، نماد غیرت و مردانگی و وفاداری ، مظهر شجاعت و دلاوری و دینداری، الگوی بایسته ایثار و مردمداری، سمبل دلدادگی و بیقراری و جلوه پرشکوه و با عظمت مقاومت شهید مدافع حرم حاج هادی کجباف است ، مردی بی ادعا که اندک لحظه ای درنگ نکرد و فرصت را از دست نداد و از همه لحظات برای خدمت به مردم بهره برد ، اصلا انگار او نشستن نمی دانست و فقط درس ایستادن و رفتن را یاد گرفته بود ! هیچ عرصه ای نیست که اثری از او نباشد و در هر حادثه ای حضورش مشهود بود ، در این یکسال با بروز هر اتفاقی نام کجباف بر زبان آورده و از وی یاد می شود و خاطراتش مرور می گردد حتی دیروز در جریان جاری شدن سیلاب در شعیبیه اهالی زیادی دیدم که با تاسف خلا نبودحاج هادی را برای امداد یادآوری می کردند و به نیکی از پشتکار و دلسوزیش می گفتند !شهید مدافع حرم حاج هادی کجباف به دلیل خصلتهای بارز جوانمردیش در اذهان عمومی ماندگار شد و از ۳۱فروردین که از زمین به آسمان رفت درباغچه های شوشتر هنوز گل سرشک کاشته می شود و مزارش ماوایی برای نجوای غریب ماندگان گشته است وتصویرش نقش بزرگ حرکت آفرینی و زندگی سازی جهت نسل جوان شده است وحماسه دلاوریهایش در دفاع ازحریم تشیع درس بزرگ کتاب آزادگی گردید و نگاهها را به خود دوخت و باداشتن این و یژگیهای ممتاز ، آزادگان و حقجویان جهان به احترام این سردار جانباز در مقابل قامت نستوه و انباشته از ترکشها و گلوله های دشمن ، خبردار می ایستند ودر همه کتابها با تحسین و تمجید نام آن بزرگمرد نگاشته می شود ، روح حاج هادی کجباف که تکفیری ها از پیکرش نیز هراس داشتند شاد و راهش پر رهرو باد ، اگر چه هست کاش هنوز می بود . درود خدا بر شهیدان سرافرازکه بی ادعا جنگیدندو با عشق آرمیدند. درود بر حاج هادی کجباف که به ماآموخت لباس شهادت بر تن هرکس پوشیده نمی شود ، لیاقت می خواهد وبایددانست ایستادگی را تا لایق شد.

به یادشهید حسین مسیبی

گاهی خبری می رسد و با شنیدنش متوجه می شوی که کاروان رفته است و در ایستگاه جا مانده ای ! تاخیر گریه ات می اندازد و برای جبران فرصتی نگذاشته است ! و در محکومیت محض احساس جاماندن سخت ترین درد یک مسافر است که هیچ مرهمی التیام بخش آن نخواهد بود بسی سنگین و سوزناک و چنان دشوار به نظر می رسد که یارای ایستادن را می گیرد!

امروز شنیدم حسین مسیبی جانباز بی ادعایی که مدتی توفیق مجالست با او را در آموزش و پروش منطقه ده تهران داشتم به شوق دیدار یاران به ملکوت پر گشود و رخت سکنی به جوار حق تعالی پوشید و سرنشین کاروان امیر قافله عشق گردید، او مربی تربیتی بود و برای پرورش یک نمونه و الگو ارائه داد که همه ویژگی های حسنه را داشت و رنجی سالهای طولانی بر دوش کشید و بی توقع در انجام رسالت خویش کوشش نمود و هرگز در دشوارترین لحظه ها به غیر نیندیشید و توکل داشت ، نام حسین برازنده اش بود و از این امانت بخوبی نگهداری کرد و برای عقیده اش درد را به جان خرید و چون کوه استوار می نمود، سال ها از وی بی خبر بودم و دراین جهل دنیازدگی خود را از موهبت دیدارش محروم کردم و لبخندهای پر معنایش را از میان انبوه دردش نفهمیدم و امروز بازهم گریستم نه بر حسین مسیبی جانباز ۷۰% دفاع مقدس که مهمان شهدا گردید و بسوی رب کریم پرگشود و رفت بلکه بر خود که نتوانستم مجدد زیارتش کنم و بوسه ای بر سجده گاهش بزنم و رفت! و باز برای خود تاسف خوردم که غافل می شویم و در این غفلت نقش و رسالت انسانی خویش را از یاد می بریم و از نعمت های بزرگی خود را محروم می سازیم و در این زیان خود ساخته چنان دست و پا می زنیم که برای دیدن  درهای رحمت الهی کور می شویم! 

وقتی باز می گردیم و چشم باز می کنیم فقط بر محرومیتهای خویش متاسف می شویم ای دریغ، حسین رفت ، دوست داشت برود که دلتنگ بود و من به یاد مهربانی هایش و صبوریش می افتم و برای نگاهش که پر از راز بود ، اشک امان ازمن می گیرد ولی دل نهیب می زند که کوه شکسته نمی شود ، کوهها میخ های زمین هستند و روبروی کوه می ایستم و عظمتش را از دامنه تا قله به تماشا می نشینم.

 درود بر شهید حسین مسیبی مربی تربیتی که چون کوه صبور بود ، عشق را فهمید و عاشق پیشگی را فهماند،یادش بخیر، روحش شاد

جشنواره شهدای سلیران

شهر مسجدسلیمان بهارش باصفاست و رنگ زمینش با همه جا در این فصل تفاوت دارد و قشنگتر به نظر می رسد گشت در روستاهایش حال آدمی را تغییر می دهد و ابتکارات و همت. و تلاش روستائیانش مثال زدنی و بی بدیل است باورکنید اغراق نمی کنم ومتعصابانه نمی گویم که واقعیت دارد و برای اثبات آن نمونه ای را بیان می کنم ، با عبور از روستای هفت شهیدان مسجدسلیمان در مسیر لالی بعد از روستای گاوداران ، دو راهی وجود دارد که پس از طی کردن مسافت ۲۰ کیلومتر جاده پر پیچ و خم اما با صفا به روستای سلیران می رسیم ، نام این روستا برای بسیاری از سیاسیون با اینکه شایدمسیرش را هم نشناسند به دلیل اینکه سالهای پیش معلمی به نام کرامت اله دانشیان در مدرسه اش تدریس کرده است آشناست ، در این روستا سرود بهاران خجسته باد سروده شده است و مدرسه اش که امروز غریب و بی دانش آموز است شهرت جهانی دارد! و امامزاده سبزپوش از نوادگان امام موسی بن جعفر (ع) که کراماتش زبانزد اهالی است و گنبد سبزش چون گوهری در ورودی سلیران می درخشد نگاه هر تازه واردی را به خود می دوزند و میل بازگشت قدیمی ها را مضاعف می سازد ، برای حضور در جشنواره فرهنگی ورزشی که به همت اهالی و پیگیری خوب جناب حجت الاسلام مصطفی بردبار برادر شهیدان بردبار به یاد شهدای روستای سلیران برگزار شده بود با تماشای طبیعت زیبا و گندمزارهای سرسبز که عبور از پیچ و خمها و گردنه های جاده را آسان می نمود به سلیران رفتم،جمع باصفای مردم روستا و همدلی آنان خیلی زیبا بود زیباتر و بزرگتر از آنچه می پنداشتم آنجا بوی معرفت و یکدلی و مهربانی شامه را نوازش می داد و وقتی دستهایت را در دستهایشان فشار می دادند معنای محبت را می شد فهمید. ، برگزاری مسابقات مختلف و برنامه های متنوع و دادن هدایا و انجام سخنرانی برای ایجاد انگیزه و شکوفایی و بازگشت رونق به روستابسیار اثر گذار است و این اقدام قشنگ توسط افرادی که ریشه و اصالت خویش را می شناسند در جایی که بسیاری از مدیران هنوز آنجارا ندیده اند و بهتر بگویم از این موهبت محروم مانده اند برایم شوق انگیز و خوشحال کننده و پرامید بود ، این حرکت مردمی می تواند یک الگو برای دیگرروستاها قرار گیرد ، جشنواره بسیار موثری که تحرک همراه با حس همگرایی در میان اهالی و ساکنان سلیران را آشکار می ساخت و بزرگ منشی آنان را نشان می داد ،حیفم آمد این حس قشنگ را به دوستان انتقال ندهم و از کنارش بگذرم وقتی کودکان کلمات را بر زبان می آوردند توانستن را می فهمیدم وبیشتر از همیشه امیدوار می شدم انتظار است مسئولین به این موضوعات که از محوری ترین برنامه ها برای روحیه بخشی وایجاد نشاط و شادابی در جامعه هستند توجه بیشتری داشته وتقویت نمایند تا با توکل برخدا و توسل به یاد و نام شهدای عزیزی که آرامش را با تقدیم جان آوردند خیر و برکت در هر کوی و برزن جاری گردد و چنین نمادهای وحدت آفرینی رواج یابند . کار اهالی سلیران قابل تحسین و تقدیر است و اصلا فکر نمی کردم بتوان چنین جمعیتی را در این روستا جمع نمود! تعطیلات نوروزی یک فرصت ارزشمند برای در کنار هم قرار گرفتن باید این فرصت را شناخت و از آن بهره برد مانند سلیرانی های با اراده ، دست مریزاد

خوزستان نوروزی

عطرنوروز که به مشام می رسد نگاهها مستانه می شوند و دیار سرفراز تاریخی خوزستان زیباتر از هرروز و تماشایی تر از هر گاه می گردد ، در این نمایش زیبا درختان کهن کُنار راه را روشن تر از همیشه با کرنش شاخه ها نمایان می سازند هر دل مشتاق بسوی این جغرافیای سربلند پر می کشد و برای پرواز آماده می شود.

در این میان و متناسب باطبیعت پر جاذبه اش تلاش برای فراهم نمودن امکانات مهمان پذیری و ارتقا وضعیت امورشهری به دلیل افزایش انتظار شهروندان در سراسر کشوراز سوی مدیران و برنامه ریزان مضاعف می گردد و در این تکاپوی بهارانه به شناسایی امکانات و ظرفیتها می پردازند ، بسیاری از فرسودگیها بازسازی می شود تا برای پاسداشت نوروز کهن که یادگار و میراثی از نیاکان است فضایی مناسب بوجود آید و چشمها به محیط شاداب و باطراوت مشعوف و معطوف شوند ، ازدیاد سفرهای نوروزی و گردشگران و پاسخگویی به انتظارات مسافران یک آزمون جدی مدیریتی و ارزیابی دقیق همراه با محک عملکرد مسئولین است که می توان توانمندی و قابلیتهای آنان را همراه با ضعفها و ناتواناییها آشکار سازد و با نوروز، عیار هر فرد مجری، مشخص می گردد، چنانچه در این روند متناسب با روحیات و به فراخور فرهنگ مهمانان خدمات ارائه نگردد ضمن اینکه با روح مهمان نوازی مغایر است رویگردانی مردم در برنامه های آتی را باخود خواهد داشت .

نوروز موسم دیدن و بازدیدن است گاه سفر و سرکشیدن به طبیعت و دیدار جمال جمیل است ، این سرزمین تاریخی زیبا و سربلند را می توان با سفر بهتر و عمیقتر شناخت و به آنها پی برد و همراه با شناختن کشوری که به آن تعلق داریم و ریشه ما در آن است، پیوند دیرینه خویش را محکم می سازیم و در کنارهم بودن مهربانانه را در این آمد و رفت ها استحکام می بخشیم و نوای خوش آهنگ همدلی در سراسر این دیار طنین می اندازد و با این آوا شکوفه ها زیباتر به بار می نشینند و چهچهه عندلیب خوش الحان به گوش می رسد.

در موسمی که همه به رشد و نو شدن می اندیشند و طبیعت نیز جامه دران می کند و برای نو شدن تمامی موجودات هستی را صدا می زند ، برای شنیدن صدای طبیعت باید هنرمند بود و با این هنرمندی می توان به میدان آمد و شایستگیهای خویش را نشان داد که نوروز عرصه بزرگداشت سنتها ، نبوغ و معرفی فرهنگ این سرزمین است بهتر بگویم نوروز یک مدرسه است با نو آموزانی که برای فردا اندیشه می کنند و برای آموختن به آموزگاران دانا پناه آورده اند و طبیعت ، درس زیبایی و زیباپسندی رابا مهربانی به این شاگردان وفادار تدریس خواهد کرد و یاد خواهد داد تا بدانیم بهار سرچشمه دانایی ، منبع همگرایی و فرهنگنامه واژه های بدیع است .

استان خوزستان از مجموعه این مدارس بهارینه است که بسیاری از انسانهای روزگار برای دانستن به آن ورود می کنند و با تغییر احوال به احسن فارغ التحصیل می شوند ، آنجا مدرسه ای مجهز از امکانات است که در جاهای دیگر کمتر یافت می شوند ، مدرسه هوشمند در انتقال مفاهیم و افزایش دانسته ها از کار آیی و تاثیرگذاری بالاتری نسبت به دیگر مدارس برخوردارند مشروط بر اینکه زبان معلم همسو و همراه این تجهیزات باشد و بتواند به خوبی و هنرمندانه توضیحات را ارائه کند و مهارت ارتباط را داشته باشد ،درفصل بهار هیاهوی ثبت نام در این مدرسه هوشمند ایران زمین به گوش می رسد ، نگاه زیباشناس به زیبایی ها و جاذبه های طبیعی و تاریخی خوزستان بیشتر دوخته می شود، درتعطیلات نوروزی پیوند تاریخی شوش و شوشتر و جبهه های دفاع مقدس با گامهای مسافران محکمتر می گردد و در جاده حد فاصل این دو شهرباستانی و میان عرصه ها و نمادهای دفاع مقدس که خود منظره ای از رنگین کمان زیباییها را در بر دارد تردد بیش از همه روزها در سال انجام می گیرد ،می توان در آن چند روز همه لهجه ها را از کنار سازه های آبی شوشتر و در سینه کش موزه شوش و با نگاه مبهوت از عظمت چغازنبیل و در صحن دانیال نبی و کنار امامزاده عبدالله و علی بن مهزیار وسبزقبای دزفول، در رملهای فکه و یادمانهای شلمچه ، طلائیه ،هویزه ، در کنار رود و در خرمشهر و آبادان ، سوسنگرد و بستان، اروند و یا در نگاه به بلندای دکل اولین چاه نفت در مسجدسلیمان و دشتهای پر از لاله این دیار،لاله زارلالی،نرگس زاربهبهان،طبیعت اندیکا شنید و تماشاکرد و لذت برد صدای مکرر چک چک فلاشهای دوربین عکاسی و صفای تصاویر سلفی که بی درنگ درفضای مجازی منتشر می گردند و روزهای بعد با وسایل ارتباطی متنوع در سراسرجهان به نمایش گذاشته می شوند و نگاه. بر آنها می توانند رنج غربت را از تن غریب ماندگان برانند تا لحظه های نوروزی را پربار سازند ! لذا باعلم و آگاهی از این اتفاق خوشایند و جشن ملی لازم است همه امکانات بسیج شوند و با خانه تکانی عمیق بهاری غبار از چهره های زمستانی بزداییم تا زیباییهای نهفته در این آثار عیان گردند و در این تکاپو اشتیاق برای سفر به این دیار نیز مضاعف تر شود و دیگران را نیز با تشویق ترغیب و مشتاق سازند که نظری و نگاهی و گوشه چشمی بر اندام نحیف اما ستبر و نستوه این دیارکهن بیندازند که شاید با این نگاهها از بستر خویش برخیزد و دوباره بدرخشد و با درخشش خویش دنیا را به نظاره وادارد و در این نظاره بهت را برانگیزد ودر این بهت و حیرت از عظمت و شکوه و هوشمندی ، شکوفه های شکوفایی سبد سبد در دستان اهالی انباشته شود و عطر شکوفه ها فضا یی و جدانگیز برای تنفس ایجاد کند و نشاط وشادابی را ارمغان آرد که مویه و گریه بر بالین بیمار بهبودی را برایش به ارمغان نخواهد آورد و حال نزارش وخیم تر می کند ، برای التیام درد باید ترانه های جاری کارون را شنید ، مردان مردی که تصاویرشان از درون قاب پیوسته لبخند می زنند در ارزیابی ها  نمره می دهند و در اوج دلخوری بازهم لبخند را دریغ نمی کنند و باید در این مدرسه یاد بگیریم برای خدمت دریغ نکنیم . خوزستان به دلیل جاذبه های طبیعی و میراث تاریخی و نیز جبهه های دفاع مقدس و اشتیاق ارزشمداران برای آشنایی با سرزمین خوزستان که عرصه حماسه و مقتل شهدای گرانقدر بوده است هر ساله آمار مسافران بطور چشمگیری افزوده می شود ولی افزایش امکانات رفاهی و خدماتی و زیر ساختهای گردشگری با این رشد تناسب ندارد بلکه گاهی نسبت به سال قبل کمتر هم می گردد ! امسال به دلیل درگیر بودن دستگاههای اجرایی به برگزاری امر انتخابات به نظر می رسد توجه به این فرصت و آماده سازی فضاها از سرعت لازم برخوردار نبوده است. لذا بادر نظر داشتن شرایط برای تشکیل ستاد تسهیلات سفرهای نوروزی از تکرار و تبلیغات بخشی نگری پرهیز شود و مسئولیت و ماموریت هر نهاد و سازمان بدرستی تبیین و تعیین گردد تا از ظرفیت موجود بدرستی استفاده شود و منابع ناشناخته بهتر معرفی و مورد بهره وری قرار گیرند ، مشکلات و نارسائیهای گذشته به درستی آسیب شناسی گردند و در این پروسه منطقی یقینا"افکارعمومی با مجریان همراه می گردد  و در برنامه ها مشارکت می نمایند ، امور را دولتی و رسمی نکنیم و به سازمانهای مردم نهاد بیشتر پرداخته شود تا بتوان در مقوله گردشگری موفقیت حاصل گردد و زیر ساختها تقویت شوند زیرا هیچ مقوله ای ماندگار و موفق نخواهد بود مگر از پشتوانه مردمی برخوردار باشد و در هر کجا انحصار دولتی و برخوردهای رسمی صورت پذیرفته است موفقیت نداشته و رضایت باخود نیاورده است .

چشم تیزبین مردم از رویش و ریزش یک غبار هم غافل نخواهد بود و بدرستی تشخیص می دهند و قضاوت های خود را در رفتار اجتماعی بروز می دهند ! ما مردم مهمان نوازی هستیم یک شعار نیست ، یک خصلت ذاتی در مردم خوزستان است و بگذارید طبیعت مهمان نواز از مهمانان خویش پذیرایی کند ! بهار آمده است و شیپور بیدارباش نواخته شده است تا دیر نشده ، اقدام کنیم  که عدالت یعنی هر کس در جای خود قرار گرفتن است و باید ثابت کنید در جای خود قرار دارید !  بعضی ها سختی کار را نمی دانند باید توجیه شوند و بعضی ها سختی کار را می دانند ولی خود را به خواب زده اند و به آنها نباید کاری داشت که عایدی ندارند و وقت را می گیرند و بعضی ها نمی دانند و در این ندانستنها چنان غوطه ور شده اند که بینایی شان نیز مشکل دار شده است و هرگز خوبیها را نمی بینند می گویند:کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود نوشت: دریا دزد است .مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ساحل نوشت: دریا سخاوتمند ترین سفره هستی است .موج دریا امد و جملات را با خود محو کرد و این پیام را به جا گذاشت: برداشت دیگران درمورد خودرا در وسعت خویش حل کنیم .

بهار نزدیک است و چهچهه بلبل بر شاخه درختها ی کُنار شنیده می شود و این صوت دوست داشتنی یک نعمت است برای شکر خالقی که آن را فرو فرستاد و برای ما قرار داد ، تعطیلات نوروزی یک فرصت ارزشمند است پس فرصت را مغتنم شمرید.

به یاد لاله های سرخ شهیدان باشیم ،مبادا روی از ما بر بگیرند و نبینیم .

به یاد شهید همت

در معنای واژه های رایج، بسیار باید جستجو کرد تا نمونه ای یافت و ازآن نمونه مفهوم واژه را به زیبایی گرفت و در فرهنگ مردم به کار بست. از جمله کلمات حرکت آفرین، شجاعت پیشه، خدا باور،حریت خواهی،دین مداری که عزم را برای پویش مسیر جزم می سازد و با خودباوری به عروج می اندیشد کلمه *همت* است همان کلمه ای که تغییر احوال ملتها در آن نهفته است و مردی آمد دشواریها را به جان خرید و سختیها را تحمل کرد و رنجها کشید تا فردایی بیاید و همه کلمه را برای جمله شدن بشناسند و با بکار بستن کلمه زبانها گشوده شوند و همدلی فراهم گردد . باید *همت* نمود و *همت *داشت برای خواستن و باهم بودن حتی به اندازه ای که فدا شد. و امروز هفدهم اسفند این کلمه بزرگ ناب با اهدا هستی یک بنده خوب خدا در بستر تاریخ جاری شد برای ماندن و جاودانگی شکوفه ها در زندگی انسانها و ایجاد شوقی برای خیز بلند، سالروز شهادت محمدابراهیم*همت* آغازکتابت قاموس وفاداری وتکمیل چینش قطعات پازل مردانگی و شرافت است.

یادش گرامی و راهش ماندگار

  
                                                              

بالاتر از شیر زرد

دیروز حاج اسدالله دهقانی پدر شهیدان علیرضا و غلامرضا دهقانی را از مسجد جامع نمره یک مسجدسلیمان همانجایی که دوفرزندش به جبهه رفتند و از همان جابردوش مردم تشییع شدند و در کنار رب خویش آرمیدند اوهم تشییع شد و با قلبی آرام در کنار فرزندانش آرمید، نه کسی تیراندازی کرد!نه گاگریوه خواند و نه شیرزردش خواندند! ونه پوستری بر دیوار زده شدیا بنری از پایه آویزان گردید! در صورتی که شیرهم در مقابل عظمتش تعظیم کرد، و هراس دشمن از این هیبت و ابهتی است که در ایستادگی آنان به تصویر کشیده می شودپاکمردی که هرگز زبان به گلایه نگشود و در سینه کش نفسگیر کوچه های تنگ نمره یک خدا را شکر می کرد و گاهی که نفس کم می آورد نگاهی به آسمان می انداخت و دستهایش را بر زانو فشار می داد و به سوی خانه اش بر بلندای تپه گام برمی داشت و با لبخندی پر از خس خس و سرفه از سینه اش پله ها رادرمی نوردید و بوته گل باغچه و نهال انار درون حیاط را تماشا می کرد وآنجا را که فرزندانش پرورش یافته بودند و به جبهه ها راهی شدند را به کاخهای بلند ترجیح می داد و سربلندی نزد دادار را در دیوارهای گلی خانه می یافت و جستجو می کرد . الحمدلله گفتنش را بعد از شنیدن خبر شهادت علیرضا در گوش دارم ،من این خبر به وی دادم ، درخواست و اصرارش را بعد از شنیدن شهادت غلامرضا برای قرائت زیارت عاشورا هنوز در یاد دارم و نگاهش که گاهی گریه ام می انداخت و دلداریهایش و وفایش ، حاج اسدالله یک مرد بود بالاتر از یک شیر زرد و در تقدیم کردن پاره های تنش به آستان الهی دریغ نکرد و برای رضایت آفریننده هستی همه آزمونها را پشت سر گذاشت و شهر مسجدسلیمان بایداین برکتهای خداوندی را پاس بدارد ، وقت رفتن هم مظلوم بود آن صبور شهیدپروری که هرگز گریه نکرد فقط در روضه اهل بیت که در منزلش برگزار می شد مانند آن روزها که زیر گنبد مسجد جامع می نشست ، اما در بیمارستان امام اهواز وقتی همرزمان و دوستان شهدا را صدا زد و در انتظار آنان ایستاد و نیامدند گریست!فهمید که اسیر گرفتاریهای روزه مره زندگی شده اند همان هشداری که امام داده بودند !خواست برخیزد طاقت و توان نداشت و دل دریایی اش تنگ می شد ! حاج اسدالله در کنار دو فرزندش به خواب رفت برای بیداری همه مردانی که در فداکاری مردانگی می کنند و امید داشت فردا باور شود پر ازشکوفه هایی با بوی عطر خدا و سینه هایی پر از یاد و قدرشناسانه ،مردان سترگ نمادهای حرکت آفرین این سرزمین هستند

مکبر مسجد

به یاد شهید علی اصغر عشرتی که مکبر مسجد جامع بود.

شوق و ذوق نوجوانان برای کنارهم قرار گرفتن قابل توصیف نیست و می توان این اشتیاق راموثرترین و بزرگترین سرمایه اجتماعی درجهت شکوفایی و تربیت دینی دانست و به نحو ممکن از آن بهره برد .

همیشه ازدرون شبستان مسجدجامع نمره یک مسجدسلیمان صدای هیاهو و ولوله نوجوانان به گوش می رسید ، هرکدام برای کاری تمرین می کرد، حضور درگروه سرود ،نمایش ،موذن ،مکبر ،قاری ، انتظامات برنامه ها، متصدی کتابخانه و پذیرایی از مهمانان ، مسئولیتهایی بود که با نشان دادن شایستگیها انجامش را به دوش می گرفتند،بیش از هرچیز میل و علاقه به فعالیت گروهی که اقتضای سنی آنها بود موجب حضورشان درمسجد می گردید و باید با شناخت این علایق و متناسب با استعدادهای این نوجوانان برنامه ریزی کرد و با در نظر داشتن تفاوتهای فردی این سرمایه های عظیم کشوررا به فعالیتها وارد نمود و از اتلاف اوقاتشان جلوگیری کرد .

آن روز وقتی وارد شبستان مسجد شدم ازمیان همه بچه مسجدیها چهره علی اصغرعشرتی از اعضای گروه سرود به دلم نشست او را صدا زدم قرارشد مکبر نماز جماعت باشد از اوخواستم این آیه را بخواند : (ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایهاالذین آمنواصلوا علیه و سلمواتسلیما) آیه را بخوبی قرائت کرد ،

وی در خانواده ای اهل تلاوت پرورش یافته بود ، با آرامش نگاهم می کرد و برای مکبرشدن اعلام آمادگی نمود ، علی اصغر امشب مکبر شماهستید! شنیدن این جمله برای او لذتبحش تر از بسیاری از جمله ها بود که تاکنون شنیده است، لبخندش از عمق وجودش بیرون می آمد میکروفن را که بدستش دادم انگار همه دنیارا با تعلقاتش به او سپرده بودم و محکم آن را در دستانش می فشرد که مرا هم به وجد می آورد

،۱،۲،۳ خیلی آرام اعداد را تکرار می نمود و باپژواک صدایش درشبستان حس قشنگی برایش ایجاد می شد و دیدگانش تمام محیط راباسرعت می چرخیدند کاش می شد حالات چهره و حسش را درامتحان کردن میکروفن به تصویر کشید یا توصیف کرد ! با دستهای کوچکش که بر سر میکرفن می کوبید تق تق خروجی از بلندگو موسیقی دل انگیزی برایش داشت ، تاکنون خوشایندتر از این صدا نشنیده است و لبهایش را به تبسم وا می کرد ، اندامش از ذوق زدکی یک جا بند نمی شد نمی توانست روی پاهایش بایستد! عقربه ساعت رفیق نگاهش شده بود وبرایش خیلی دیرتر از هرروز می گذشتند! دلهره نداشت شوق داشت که میخواهد جلوی نمازگزاران بایستد و با هر عمل امام جماعت الله اکبر بگوید و با صدایش مومنان به سجده روند و برخیزند،

مکبر مانند فرمانده میدان است اوفرمان امام را به مامومین انتقال می دهد تا با هماهنگی ، همصدایی و همگرایی تصویری از وحدت را در اقتدای به امام و اجرای فرمان الهی به نمایش بگذارند،

لحظه شماری می کند و امروز را از هرروزی زیباتر می بیند صدای اذان امروز از گلدسته های مسجد که پخش می شود با همه روزها برایش تفاوت دارد ،گویی لحظه وصال است انتظارش به سر آمده است و با سرعت خود را جلوی صف می رساند وقتی خود را جلوی صفوف می دید و میکروفنی را که از هر وسیله ای برایش گرانتر و زیباتر می آمددر دستانش مشاهده می کرد اعتماد به نفس می یابد ! با قدقامت الصلوه گفتن روند جدید زندگی را آغازنمود واعجاز کلمه آشکارمی شود، حرکات امام جماعت را دقیق زیر نظر می گیرد مبادا عقب بیفتد ، الله اکبر ،رکوع، سمع الله لمن حمده الله اکبر، چه کیفی می کرد ،انگار همه حروف حلقی هستند! غلظت کلمات مبین ریشه قلبی آنهاست،

نگاهش و لبخندش به بچه های آخر صف با حسی قشنگ دیدنی تر از همیشه می گردد ، مکبر نوجوان هیچ استرس ندارد و می اندیشد که کارهای بزرگتر هم می شود انجام داد حتی می تواند تکخوان گروه سرود شود !. ان الله وملائکته یصلون علی النبی یاایهاالذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما ، دستهایش را در دستان امام جماعت گذاشت ،حاج آقا قبول باشه و در انتهای صفوف با ذوق زدگی و پر از احساس غرور و سربلندی با دلی سرشار از شوق و امید به فردا کنار بچه ها ایستاد و اقامه نمازکرد ،نمازی که از هر روز تماشایی تر شده است و دستهای میکروفنیش برای قنوت بیشتر بهم چسبیده می شوند کانهم بنیان مرصوص ،

گرمای فشردن دستان روحانی مسجداشتیاقی مضاعف به او بخشید و به اوبرای تکراردوباره انرژی داد، وقتی از درب کوچک مسجدجامع خارج شد حال دیگری داشت و باخود آیه را زمزمه می کرد. الله اکبر ، دنیای پسر استاد حاج علی اکبر که در محله اشتهار به اخلاص حسنه داشت شکل دیگری پیدا کرد او رمز شیدایی را یافته بود ، آیه های عاشقی را مدام زمزمه می کرد و به همین آسانی به جرگه مکبران پیوسته بود.

علی اصغر باهمین زمزمه ها و تکبیر به سوی رب خویش پرگشود و آسمانی شد بل احیا و عندربهم یرزقون گردید و جاودانگی را پاداش گرفت،شهید علی اصغرعشرتی مکبر مسجدجامع ،یک قطعه نور بود که لحظه ای بر این زمین تابید و رفت خوشا به حال آنان که از تابش این انوار بهره گرفتند و خوشا به شهیدان که به سرعت پرواز را آموختند و مسیر را شناختند . هنوز طنین صدایش را می توان از گلدسته ها شنید ،وای بر احوال آنان که از شنیدن این صدا عاجز مانده اند. روحش شاد

در سوگ مادر شهید ان خادم سیدالشهدا

دیگرصاحب آن نگاههای پرمهر،لبخندهای مهربان و دستهای پر سخاوتی که پس ازدویدن در کوچه های خلوت شهر و نشستن روی خشتهای لب ایوان هر روز با کاسه ای از نوعی خوردنی که دوست می داشتی به تماشایش خیره می شدی روی زمین وجود ندارد و آسمانی شده اند و در خاطر من خاطره ماندند ! دیگر نه آن ایوان است و نه آن کوچه ها ! و نه کاسه ای لبریز از خوراک محبت! فقط یک مادر بود که او هم رفت و بچه های قد ونیم قد آنروزهاي محله همه ماشاالله قد کشیده اند ! سالهاست محمود هم نیست البته هست من در کنارش نیستم! نامش را بیوفایی نگذارید بی لیاقتی بود! کوی سیدقاسم شوشتر نرسیده به مقام عباس کمی سر بالاییست بالاتر از سکو مثل همه کوچه های قدیمی جوی روباز جاریست و در انتهای کوچه خانه پدر بزرگ است ولی همیشه به عشق ساکنانش دربش را میکوبم نه مالکانش! یکی از ساکنانش محموداست که مرا از مسجدسلیمان به سوی خود می کشاند ،همه بچه های فامیل در آن محله بودند اما محمود را بر همه ترجیح می دادم انگار می دانستم که می خواهد زود برود! او و یک محمود دیگر که بعدها افسر راهنمایی شد و در همسایگی خانه پدر بزرگ قرار داشت سه یار همیشگی شده بودیم ، آرزوهای بزرگی داشتیم و محمود آرزوهایی کوچک و از درون آرزوهای کم توقعانه اش انتخاب گردید و برای همیشه جاودانه ماند و من در فرط آرزو بر زمين مانده در انتظار مرگ! هر روز تابستان باغ خان شوشتر با درختها و بوته های منحصرش که نامشان را فقط او می دانست حس خوبی داشت ،وقتی به بالای نخل بلند باغ می رفت و از بالا به زمين نگاه می انداخت لبخندش دیدنی تر می شد و پر مفهومتر می گشت، عصر پس از استشمام بوی تمشک باغ و همنوایی با زلالی رود ،پله های کنار رودخانه را طی می کردیم و خود را به کوچه می رساندیم باهم در عبور از کوچه های خاکی بسوی خانه می رفتیم وتلنگری بر درب حیاط و برادر کوچکش که به پیشواز می آمد ، نشستن کنار ظرفی که بدون پرسش لذیذترین خوردنی را در خود داشت و یا کاسه ای که مادر محمود سخاوتمندانه جلوی مامی گذاشت و با احوالپرسی هایی که هرروز تکرار می کرد و خستگی را ازتن با کلماتش می زدود یک عادت تکراری شده بود و اما آن زن کنار محمود نشستن را با دعایش برای من لذت بخش تر می کرد ،هر سال كه بزرگتر مي شديم دور تر مي شديم انگار رسم بزرگ شدن دور ماندن است ! من مسجدسليمان و او شوشتر گاهي سوار بر مر كبي و لبخندي! حتي وقتي او را روي ويلچري ديدم و گريستم بازهم خنديد ! حالا محمود رفته است و نزد پروردگار خويش از بهترين طعام بهره مي گيرد ، او در نبودن کوچه و خانه پدر بزرگ و در قد کشیدن درختان باغ میان گریه های من و برادران کوچولوی آن روزش که حالا بزرگ شده اند با خنده به همراه هماني كه درب را مي گشود به استقبال آمده است و صدای قهقهه اش از میان قاب هم منتشر می شود برای مادرش که به او رسیده است ! و من بی محمود حتی از نگاه برکاسه های خالی لب ایوان نیز محروم شدم ! چه راحت گفتند و نوشتند: مادر شهیدان خادم سیدالشهدا به دیار باقی شتافت! و با گفتن این جمله همه آنچه در کودکی ام با خشتهای کوی سید قاسم داشتم به یکباره آوارشد و بر سرم فرو ریخت و در اوج درد و مویه و دلشکستگی ، محمود و برادرش ابوالقاسم می خندند ، براستی دیدار مادر و فرزند پس از سالها تماشایی خواهد بود ! هر چه این گوهرهای فروزنده و چنین مربیان ارزشمند بروند ما بر روی زمین غریب تر می شویم و در این غربت حتی خاطره ها هم آرام نمی کنند !درد بی مادری سخت ترین درد روزگار است و با رفتن مادر شهيد یک چراغ از روی زمین خاموش شد ،كه امام ره فرمود :خانواده شهدا چشم و چراغ اين ملتند . نمی دانم در این خاموشی شهیدان نیز ما را به یاد دارند؟ مارادعامی کنند؟مبادا رفاقتهای دیروز را به فراموشی بسپاریم؟باورکنید هنوز برای دیدن رفقا بیقراریم، مادر سلام دلهای بیقراررا به محمود و ابوالقاسم برسان.

 

9 آبان سالروز حماسه کوی ذوالفقاری آبادان

در تاریخ پر فراز و نشیب ملت سرفراز ایران حماسه های بسیاری که با ایثار و مقاومت خلق شده اند ثبت گردیده است ولی یکی از این حماسه ها دارای درخشش و تابناکی خاص است و نامهایی با ویژگیهای خاص تر در خوددارد که در آفرینش آن از همه تعلقات گذشته اند از میان آنان می توان حماسه ۹ آبان سال ۱۳۵۹ کوی ذوالفقاری آبادان را نام برد که

ادامه نوشته

خوزستان کربلای ایران است

از هر سویی که وارد خوزستان بشوی تابلویی را خواهی دید که روی آن نوشته اند : به خوزستان ،کربلای ایران خوش آمدید . نصب این تابلوها حاصل سالها خون دل خوردن است و این لقب را از مقتدای خویش گرفته است و لفظی تصنعی نیست .هر مسافری که وارد می شود  با خود مي پندارد چرا چنين نامي را براي اين استان برگزيده اند ؟.شايدبدليل گرماي طاقت فرساي تابستان و زمينهاي تفتيده و داغ آين ديار كه شباهت بسياري به كربلا دارد و يا وجود رودهاي پر خروش كارون و كرخه و بهمن شير كه پيوند با دجله و فرات و علقمه دارند و يا اينكه چون حماسه هاي متعدد فرزندان ايران در مقابل همه كفر بسركردگي صدام كه يزيدش مي خوانديم آفريدند و يا چون مشهد شهداي دلاور و رشيد سپاه اسلام بود و از اين زمين به ملكوت اعلي پر گشودند و يا چون مدفن بزرگان عرصه ايثار سيد حسين علم الهدي،علي هاشمي،و.....مي باشد و يا چون خاطره هاي جانبازان و آزادگان سر افراز در ميان تفتيده خاكش در تاريخ دفاع مقدس حك شد يا چون همه شهرها و روستاهايش مظلومانه زير پرتاب موشكها و خمپاره ها قرار گرفت و اهالي بي دفاعشان در خاك و خون غلطيدند و دست از مقتداي خويش نكشيدند و بر عهد خویش ماندند.

 باید گفت البته همه اين اوصاف هست و خوزستان چنين بود و اما قيام كربلا براي احياي امر به معروف و نهي از منكر بود براي اقامه نماز بود كه فرمانده معصوم حضرت سيد الشهدا فرمود: اني احب الصلوه ،عشق ورزیدن به نماز یعنی نفی تمام الهه ها و توجه به الله که با توجه به او رعب در دل دشمن خواهد افتاد .و قیام کربلا آزموني بود براي همیشه تاریخ كه بدانند آنان كه با امام خويش بيعت مي كنند و تا آخر مي مانند و وفا دارند دربرگهای زرین تاريخ نامشان ماندگار می گردد و در این سودای عاشقی ترانه بقا را می سرایند و سعادت جاودانه آخرت نصيبشان خواهد شد و وای بر عهد شکنان !!.كربلا عرصه شوريدن عليه ظلم و فساد ،دفاع از اعتقاد و تكيه بر قدرت الله و نفي بد خواهي و زورمداري و هر غير خدايي ،جلوه ایثار و تصویر واقعی زندگی خردمندانه است  .كربلا كلاس آموزش شهادت براي عقيده و اطاعت و بندگی و فرمان پذیری از امام بود.كربلا زينب،عباس،اكبر،علي اصغر،حبيب ، مسلم ،قاسم،عبدالله یعنی از همه اقشار و نسلها داشت .كربلا وهب مسيحي داشت كه در روياي صادقه دستش را در ميان دست حسين نهادند و تعبير خواب والده اش شهادت در ركاب مولا و امام بود و از پذيرش پيكر مطهرش امتناع شد و مادرش مي گفت: من فرزندم را در راه خدا دادم و هديه به خدا را پس نخواهم گرفت .كربلا جوان ،طفل،پير،ميانسال از زن ومرد در خود داشت تا نمايش و الگوي وحدت و يكپارچگي امت باشد .و كربلا ميدان عاشقي و دلداگی بود.ميدان معرفت ،ميدان امام را ديدن و ميدان حمله بر يزيديان در همه تاريخ كه الگو و سمبل فتنه،ظلم،خدعه و بي ديني ست. و هر كربلا يك پيام آور دارد تا در خويش نماند و در بستر تاريخ جاري باشد كه زينب اين رسالت را داشت و امروز خوزستان در ترويج اعتقاد شيعي،احياي امر به معروف و نهي از منكر ، اقامه نماز ، شهادت و جان نثاري، اقتدا به امام و پيروي از مكتب ولايت،وطن خواهي،همگرايي و وحدت،از خودگذشتگی که پیام عاشوراست پيشگام است و عطر خوشبوي كربلا را مي توان در فضايش استشمام نمود و شلمچه را براي شاهد و گواهي مظلوميت اين سر زمين نشان مي دهد ،بستان،سوسنگرد،هويزه،خرمشهر،آبادان،دارخوين و هر جاي ديگرش را كه سكونتگاه قاسم و اكبر و اصغرهاي دوران است و به زيبايي قرآن تلاوت مي كنند و سر بر سجده پروردگار مي گذارند و مناجاتشان جدانشدن از اهل بيت است گویای ادعا یشان. خوزستان كربلاست يعني مجموعه ای از صفات حسنه، ميدان عشق و ايثار و فداكاري ست. وسندي محكم و مستند براي ماندگاري ملت ايران بر وفا داري بر سر  عهد و پيمان در دل تاريخ است كه سنگرهاي فتح ناشدني در اين ديار با همت و ايمان مردان و زنان بپا شده اند.خوزستان نمايشگاه دائمي اقتدار و توانمندي و آرمان خواهي ملت ايران است.هرکس کربلا را باور ندارد یزیدی ست و نمی تواند در جبهه کارزار در کنار حسین (ع) قرار گیرد . پس با کربلای ایران مهربان باشید

و چه خوب گفت شهيد سيد اهل قلم مرتضی آوینی:

هر كه مي خواهد ما را بشناسد داستان كربلا را بخواند.

http://www.oruj.ir/view/599/خوزستان-کربلای-ایران-است پایگاه اطلاع رسانی عروج

http://khananews.com/news/7403 پایگاه خبری خوانا نیوز

http://shushtarerooz.ir/%d8%ae%d9%88%d8%b2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%b1%d8%a8%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-2/ سایت خبری تحلیلی شوشترروز

http://www.talashnews.com/view-15785-خوزستان%20کربلای%20ایران%20است.html تلاش نیوز

سردار! مادر آمد

سردار راکه می خندد و دوباره با شنیدن  آوای لالائی به خواب ناز می رود باید دید ! پس از سالیان بازهم سید علی و محسن و محمد در کنار هم می نشینند و نگاههای مهربانانه مادر را به تماشا مي ايستند و صبوريش را مي ستايند ،و مي توانند با تمام توان ذوق زده بردستان پر مهرش بوسه زنندبجاي سالهايي كه نبودند  و هرسه باهم مي خندند كه ميزبان هميشگي را به مهماني خوانده اند تا در ميزباني اش زير پايش را به تماشا بايستند كه نهرها جاري ،شكوفه هاسرسبز و بهشتش مي خوانند !آنجا شهدا نيز با فرمانده اشان قهقهه مستانه مي زنند و در سرمستي ميزباني سردار همراه مي شوند تا راز ملكوتي شدن برملا شود و برايشان از پرورش سيد علي،سيد محسن و سيد محمد در دامان سرشار از معنويتش بگويد !سردار لبخند بزن به گريه هاي غريبانه آنان كه مي مانند تا در فرط بي كسي با اشكها يشان نجوا كنند و بي بي را خوش آمد مي گويي! سردار شهر كه آزاد گشت هم بودي و مي گفتند كه نبودي و امروز راز نبودنت را براي او خواهي گفت! تا چشمهايمان را بشوييم و بدانيم و ببينيم كه چگونگي اراده خدا در آزادي شهر و اولين بانگي كه از فراز گلدسته هاي مسجد جامع نور شد و بر همه شهر پاشيد را با لالائي هايش برايت مي گويد تا در پرواز ملكوتي ات اورا بربال فرشتگاني كه همراهت در پروازند به تماشا نشيني !

سردار ،مادر آمد و او نيز آسماني شد .

وهمه آدميان زميني مي گويند و مي نويسند كه مادرسردارشهیدمحمدجهان آرا دارفاني را وداع گفت يعني دار باقي را سلام داد و وارد شد و مي دانيم به رسالت ميزباني واقفي و سالهاست دلت براي لالائي هايش تنگ شده است .فادخلي في عبادي وادخلي جنتي و او با زخم انتظار به خاك سپرده مي شود تا نگاهت در استقبال از او مرهم و داروي زخمش گردد.

او رفت و انتظارش پايان پذيرفت و ما گريه مي كنيم و فقط مي توانيم بگوييم يادش بخير و روحش شاد و با شهدا محشور باد وچه بدعادت کرده ایم که ماندن خویش را با گفتن از رفتن دمادم دیگران فریاد می زنیم ومن که پیوسته مویه می کنم بر خنده رستگاران که به تنهایی می سپارندم تا صبوری را بیاموزم

 

سرداران شهید شوشتر

 

 

شهید سید محمد علی جهان آرا                                 شهید سید حسین علم الهدی

 

محمدعلی خدری-محمودخادم-ابراهیم مشهدیزاده-سعید درفشان -ابوالقاسم ضرغام پور

                                          شهید جانباز حاج حبیب رمضانی

آغاز هفته دفاع مقدس یاد آور حماسه سازان دلاوری است که با تبعیت از امام خویش جان در طبق اخلاص نهادند و برای آرمانهایشان فدا شدند تا عزت و سربلندی برای این ملت بزرگ بماند و سرفراز در تاریخ مقاومت نام ماندگار خویش را با خون شهیدان بی شمارش بنگارد و افتخار کند و به این شاهدان همیشه تاریخ ببالد شهیدانی که چون شیر در جبهه های نبرد غریدند و گاه عبادت با تضرع و چشمانی پر از اشک در پیشگاه پروردگار سر به سجده نهادند .

یاد همه شهدای عزیز به ویژه سرداران سرافراز شهرستان شوشتر گرامی باد و یادشان در دلها ماندگار

 
 
 

 

به یاد شهید تند گویان

 امروز تقویم را که نگاه کردم متوجه شدم که روز تجلیل از شهید تندگویان وزیر نفت دولت رجایی است و برای گرامیداشت یاد او  سری به سایتها زدم و این مطلب را از سایت هنر مردان خدا کپی کردم در وبلاگ گذاشتم . چون مدیون به این عزیزان هستیم شاید کمی از دینم را ادا کرده باشم

 

محله ی خانی آباد از دوران قاجاریه شکل گرفت و از آن زمان تا حالا انسان های نام آور زیادی را در خود جا داد. خانه هایی در آن هست که عمرشان به صد سال می رسد و مستأجران آنها سه نسل را در یک خانه اجاره ای سپری کرده اند. در این محله قدیمی کمتر کسی بود محمد جعفر تندگویان را که در بازارچه شاهپور کفاشی داشت، نشناسد. «مردی آرام و اهل مسجد و دعا!» این خصلت پدر بود که محمدجواد کوچک را نیز اهل دین نمود.

شهید تندگویان

ده سال داشت که یک شب جمعه، در مسجد برق قطع شد هیچ وسیله ی روشنایی نبود مردم ناامید از خواندن دعای کمیل برخواستند بروند که محمد جواد به تشویق پدر با صدایی بلند دعا را از حفظ شروع به خواندن کرد.

این پسر که به گفته اشرف السادات، مادرش جثه ای ضعیف و نگاهی نافذ داشت، دبیرستان را تمام نکرده، عربی و انگلیسی را خوب حرف می زد.

سا ل1349 او جزء شش نفر برگزیده دانشگاه فنی تهران بود که برای ادامه تحصیل به کشور انگلستان اعزام می شدند. در آزمون عملی از او پرسیدند: «اگه توی خیابون های انگلستان با دختری نیمه عریان که بهت اظهار لطف و علاقه می کنه روبرو بشی چه عکس العملی نشون می دی؟» جواد پاسخ داد: «چون نمی تونم در اون جامعه از رواج منکر جلوگیری کنم، سعی می کنم خودم رو از مسیر او دور کنم. بعد از خداوند می خوام که منو یاری بده تا بر نفس اماره ام مسلط شم و طلب توفیق می کنم که حتی در عالم تصور و رؤیا هم به او فکر نکنم.»

 

با این پاسخ، جواد در برابر نگاه تمسخر آمیز مسئولین گزینش قرار گرفت و زیر ورقه ی آزمون او نوشته شد: «نامبرده به علت تعصبات مذهبی شدید، صلاحیت اعزام به خارج از کشور را ندارد! حتی وجودش در هر محیط آموزشی خالی از دردسر نیست!»

بالاخره او در دانشگاه صنعت نفت آبادان مشغول به تحصیل شد جواد در همان روزهای اول با علی اصغر لوح و مهندس بوشهری که از دانشجویان سال های بالاتر و عضو فعال انجمن اسلامی دانشگاه بودند، آشنا شد. بوشهری راجع به شخصیت او می گوید: از همان اول فهمیدم می تواند یک مهره اساسی برای انجمن و حتی دانشگاه باشد. نگاهی تیزبین داشت و تفکراتش بسیار متعالی و بلند پروازانه بود.

او انجمن اسلامی غیر فعال را فعال کرد و سخنرانی مهم دکتر شریعتی درباره ی «چهار زندان انسان» و «مخروط جامعه شناسی فرهنگی" به دعوت و پیگیری های جواد از دکتر شریعتی در دانشگاه انجام شد.
زندگی نامه شهید جواد تندگویان

در سی ام فروردین 1350 اولین نامه خرم، رئیس ساواک آبادان به تهران مخابره شد: به تازگی چند نفر به سر کردگی محمدجواد تندگویان به دلایلی که عمالشان بی تأثیر از دانشجویان دانشگاه های دیگر مثل پلی تکنیک تهران نیست، پای سخنرانانی مثل شریعتی، هاشمی نژاد و حجازی را به دانشگاه باز کرده اند و علیه ریاست دانشگاه شایعه پراکنی می کنند.

جواد در طول دوران دانشجویی و بعد کارمندی در شرکت نفت، چه مخفیانه و چه علنی علیه شیوه های تولید و صادرات نفت و دفاع از کارگران در پالایشگاه سخن گفت تا بالاخره ساواک در تاریخ اول آبان 1353 طی نامه ای رسمی اعلام کرد: «به خدمت سربازی محمدجواد تندگویان با درجه سروانی در شرکت نفت آبادان خاتمه داده شد و او با سمت سرباز صفر مابقی خدمت را در قسمت پشتیبانی منطقه 2شیراز سپری خواهد کرد.» در واقع با این حکم، طومار کار جواد در هر سازمان دولتی بسته شد و او مجبور شد برای تهیه مخارج زندگی اش روی وانت پدر کار کند.

زندان ساواک

در شب هنگامی که محمدجعفر تندگویان –پدر جواد-، کنار حوض حیاط نشسته بود و در سکوت شب برای پسر دربند و عروس جوانش دعا می خواند،خبر تولد مهدی، نوه اولش را به او دادند.

پس از تحمل هفت ماه سخت، ساواک به خانواده تندگویان اجازه ملاقات با پسرشان را داد. خواهر جواد بعدها درباره ی آن ملاقات چنین گفت: «زمانی که با مادرم به ملاقات او رفتیم، به اسکلت شبیه بود؛ رنگ پریده استخوانی و لاغر، در حالی که به ما لبخند می زد و دست هایش را زیر میز از دید مادرم پنهان می کرد، روبرویمان می نشست.»

بعدها از هم بندی هایش شنیدم: ناخن های جواد را کشیده اند؛ چندین بار به پیشانی و نقاط حساس بدنش شوک داده اند و پای راستش را با مته برقی سوراخ کرده اند.

ادامه نوشته

موزه خرمشهر

ادامه نوشته

یاد علیرضا دهقان و رسول فخار زاده

در چنین روزی در سال ۱۳۶۰ با رسول فخار زاده و علیرضا دهقانی از مسجدسلیمان به طرف سوسنگرد حرکت کردیم  رادیو مارش حمله می زد و از این که حضور نداشتیم شرمنده بودیم .در مینی بوسی از گاراژ میهن سوار شدیم و پس از توقف در کافه هوشنگ در روستای درب خزینه به اهواز رسیدیم و مستقیم به سوسنگرد رفتیم غوغا بود و شور .باید برای پاتک دشمن آماده می شدیم حمله پیروز مندانه بود و بستان آزاد شد و در آن روز رسول و علیرضا نیز ازاد شدند و رفتند و به سوی رب خویش عاشقانه پر کشیدند . چه با صفا بودند ولی برای من بی وفا . پس از چند روز پیکر مطهر آنان به شهر مسجد سلیمان آ ورده شد و تشییع جنازه باشکوهی  شدند و در قطعه فتح الفتوح  در خاک مدفون و از نظرها غایب ولی در دلهای همه تاریخ جاودان وناظر ومن به تماشا عادت کرده ام ونظاره بر رفتن .حالا یاد آنها مرا تسکین می دهد . گاهی اشک می ریزم نه برای آنان که رستگار شدند بلکه برای خودم به روان پاکشان درود و با شهدای کربلا محشور شوند .یادشان گرامی باد.راستی اگر یاد شهدا نبود چه می کردیم؟