نوستالوژی باران

باران به زیبایی می بارد  ، از پشت شیشه های مه گرفته پنجره ، ابهت باهم بودن قطراتش که محکم بر زمین می کوبند و جاری می شوند تا همنشینی با رود را به تماشا نشسته ام و اما از در آغوش گرفتن قطراتش بیم دارم!

 

سالهاست می گذرد از آن روزهایی که با خیس شدن می خندیدیم و بالرزه های سرمایش لذت می بردیم! از پشت پنجره باران ترانه می خواند و وقتی در حیاط لب حوض قدیمی می ایستم مرثیه هایش را می شنوم !

با دستهایم دستی برشیشه های مه گرفته پنجره می کشم و تمام قد به تماشای خودم با چکمه های سیاه لاستیکی در عبوری لذت بخش از میان چاله های پر آب میان كوچه می ایستم ، همان چكمه هایی كه حاصل پس انداز تابستانی همه برادران بود و برای پوشیدن آنها در روز بارانی و عبور از میان چاله های آب مانند گذشتن دیوید کاپر فیلد از دیوار گاهی نزاع می افتاد!

من نوبت صبح با چکمه ها به مدرسه می رفتم و با توقف بین راه سعی می كردم با تأخیر به منزل  برسم تا برادرم برای نوبت ظهر بدون چکمه به مدرسه برود و بتوانم بعداز ظهر بازهم با قطره های باران بازی کنم وشاید نگاه همبازیهایم را ! گاهی دستم را می خواندند و کفشهای کتانی را همراه می آوردند و بین راه مجبورم می کردند از پای در آورم و توان گریز از فرط گشادی چکمه ها نبود ، می ماندم با خیسی کفشهای کتانی و سوز سرمای لای انگشتان !

  پای بدون جوراب با بویی پر از دردسر و سرمایی سوزناک که انگشتان نازک را می آزرد و شتابی بدون چکمه با کفشهای وصله دار برای رسیدن به خانه و نشستن کنار منقل و چسباندن پاهای بی حسم به داغی آن در ذهنم باقی است و برای از دست دادنش افسوس می خورم و می دانم در مسیر طولانی بارانی در رفاقت با قطراتش هرگز نفس کم نیاوردم و همه دویدن در باران را دوست می داشتیم و با آن می خندیدیم و تک درمانگاه شهر از بیماران تهی می شد و زندگی معنا می گرفت!

یک روز آری یک روز از همه روزهایی که خدا عمر داد چتری به عاریه در دست گرفتم و از زیر چتر شهر بارانی را می دیدم و لذت می بردم و موسیقی کوبش قطرات بر سطح چتر عجب شنیدنی بود  و دوباره زنده می شود با این تفاوت كه دیگر دوره كودكی نیست و با نوستالوژی باران در جستجوی كودكان پابرهنه در بارانم با ترانه هایی که خوانده می شد در بی هراسی از افتادن نفس!.

تماشااز پشت شیشه پنجره با عینكهای ته استكانی هیچ شباهتی با بارانی که در مسیر مدرسه می بارید ندارد فقط شیشه ها مه گرفته اند ! اینجا خبری از ناودانها نیست و ناودانها بر سر عابران آب نمی ریزند حتی كسی از پنجره هم نگاه نمی كند! خانه ها هم پنجره ندارند و اینجایی که ایستاده ام همنوایی با غربت یک پنجره را زمزمه می کنم که می توانم ببینم

 اینجا آبهای كوچه موسیقی جاری شدن را نمی دانند و راه رسیدن به رود را نمی شناسند و رفاقت با اهالی نمی کنند و از آدم گریزانند  و با یک بیماری مسری در شهر جولان می دهند و در تعدد درمانگاهها بازهم بستر کم می آورند!قطرات زیبا نیستند و همه بجای لبخند از رویت قطره هافریاد می زنند!

اینجایی که سکونت دارم می گویند پیشرفت کرده است ولی در حیاط خانه هایش ظرف بزرگ مسی برای جمع کردن آب باران قرار نمیدهند و تهمت غیربهداشتی می زنند ، البته جای ظرفی وجود ندارد حیاطها هم سرپوشیده شده اند و یا پارکینگ با انبوهی از ماشینهای رنگارنگ كه از قطرات باران تنفر دارند و بیزاری می جویند!

اینجا هیچ کودکی را از ترس بیماری اجازه بازی با باران نمی دهند و در شلوغی و تراكم امراض جاری بر روی زمین باران هیچ تقصیری ندارد ولی متهمش می کنند ! خانه ها کنیسه ندارند ولی خیلی بلند شده اند بدون اینكه لك لكها شوقی برای لانه كردن روی بلندی آنها داشته باشند با همه بلندی اما ابهت و شکوه را نمی بینیم  و قطرات باران هرگز با دیوار آنها مأنوس نمی شود و خاطره بوی خیس دیوار غمی در دل مردان باران دیده دیار می گذارد و صدای شرشر آبی که رویا شده است!

آن روز کودکی ام جوی آب میان کوچه باهمه  کوچکی اش چه بزرگ می نمود ! زنده بود و آداب شهرنشینی می دانست و خود را بی محابا برپهنای کوچه ولو نمی کرد و پاهایش را جلوی بزرگان دراز نمی نمود

اینجا جویهاغریب و خمار در نگاه آب كه بر پهنه اسفالت می تازد و رقص زشت زباله ها را می نگرد بدون اینکه کودکی با چکمه های لاستیکی درانس با آنان قدم بردارد.

كودكی زیبا بود و باران زیبا می بارید و ما در باران بودیم و باران نیز با ما بود و موسیقی زیبایی می نواخت ، از روی ایوان کنار منقل به تماشایش می نشستیم ، خانه شیشه نداشت!سبزه زار قشنگ با شرتو که بر بام گنبدی خانه ها می رویید  و پرندگان آوازه خوان که نگاهت را به خود می دوخت شهر را پس از باران زیباتر می نمود .

امروز از پشت پنجره نگران می شوم برای مسیر آب و دلتنگ از اینکه نکند مسدود شود و به درون اتاقها بیاید  و فردا که باید چاره ای برای آبگرفتگی بیندیشم شاید نباشیم!

چه پاهایی در آرزوی پوشیدن چکمه های روز بارانی  ، آری باران همیشه زیباست حتی در موسم مرثیه خوانی اش هم زندگی جاری می شود و من با خاطره  خیس شدن با زیر ناودان رفتن و پا در چاله های آب کوبیدن و تکانیدن شاخه های درخت کُنار که به تعظیم ایستاده اند لذت می برم ، گاهی از پشت پنجره با تماشای باران دلتنگ دیروز می شوم و می گریم ، امروز خانه ها بام ندارند تا باران با ترانه برآنها ببارد و در اوج اسارت در پشت پنجره،  احساس میکنم اینجا را بیشتر از همیشه دوست دارم اگرچه لک لک ها بر کنیسه ای لانه ندارند و کسی از ایوان به تماشای باران نمی نشیند ولی بوی خیس خاکش همان است که بود و کودکانش ترانه های باران را می شنوند و با آنها همراه می شوند و لبخند می زنند برای فردا که بهار می رسد و درختان سبزکُنار از فرط باروری به سرخی می گرایند! باران چه بی صداست! و صداها را در یاد داریم از غرش آبشارها تا ناودان از بام مسجد تا فرش کوچه و صدای گنجشك کزکرده خیس بال که منتظر پرواز بود. و کودکی ام پیداست  با دستهای پرنوازش مادر که احساس می شوند .

باران درشهری که کودک بودم ازهمه جا تماشایی تر است آنجا برخلاف همه جاهای دیگر تصویری از زندگی را به نمایش می گذارد و در بی بامی خانه ها ترانه های زیبای باران شنیدنی تر از هر روز هستند ،اما مبهوت مانده ام چرا نفسها تنگ مي شوند؟باران نارفيقي  نمي داند!.

 

آفت مطالعه گریزی

برای جلوگیری از بطالت عمر و ابتلا به افسردگی و آلزایمر ، برای گذران اوقات فراغت تحقیق در مورد شخصیتهای موثر در تاریخ را برگزیده ام و در این جهت به منابع و كتابهای مختلف برای یافتن موضوعاتی مراجعه می كنم ، این امر موجب گردید تا ساعات مطالعه را افزایش دهم ،

برای یافتن كتاب تذکرة شاعران فارسیگوی دورة صفوی،تألیف محمدطاهر نصرآبادی به منظور دسترسی به بعضی نامهای موثر ادبیات به كتابخانه شهید رجایی اهواز مراجعه نمودم ، فضای كتابخانه برایم جالب آمد و افراد عمدتا" جوانی كه صندلی های سالن مطالعه را به خود اختصاص داده بودند و در سكوت سالن سر را در كتاب فروبرده و بعضی نُت برمی داشتند به من انرژی داد و خوشحال كرد كه نسل جوان مطالعه را نیز در برنامه های خود قرار داده است ! به سراغ مدیر كتابخانه كه روحانی علاقمند و نام آشنایی بود و دوستی دیرینه ای با وی داشتم رفتم و بعد از خوش و بش های مرسوم و گپ و گفتی در مورد فضای فرهنگی جامعه، كتاب را درخواست كردم ، وی با اعلان به كتابدار آن را با جلدی به رنگ سرمه ای و تمیز تحو یلم داد ، تشكر نمودم و خارج شدم، دوباره سركی به درون سالن زدم و از دیدن چهره های جوان در حال مطالعه لذت بردم و بسوی درب خروجی می رفتم كه یكی از مطالعه كنندگان در سالن به دنبالم آمد و سلامی كرد ،پاسخش دادم و پرسید : شما استاد فلان درس در فلان دانشگاه نیستید!؟ جواب منفی دادم اما خوشحالی ام مصاعف شد كه قیافه ام گاهی مانند استادان دانشگاه هم می شود! با شنیدن پاسخ منفی خستگی را در چهره اش دیدم ! علت را پرسیدم گفت: چند روز است این درس را می خوانم ولی یادش نمی گیرم خانه را رها كردم و به سكوت كتابخانه پناه آوردم اما كارساز نبود ! به او گفتم:كتاب را عمیق بخوان و حاشیه های ذهنی ات را كنار بگذار و به یاد خدا باش حتما" موفق می شوی و از او جدا شدم ،

كنجكاوی مرا بسوی سالن مطالعه برگرداند، به آرامی و به نحوی كه خلوت آنان شكسته نشود بر همه میزها و كتابهای باز روی آنها نگاهی انداختم ، بجز دو نفر مرد میان سال كه در حال نُت برداشتن از كتابهای تاریخی بودند بقیه كتابهای درسی رابرای برگزاری آزمون یا واحدهای دانشگاهی مطالعه می كردند!

باخودم گفتم بهتر است یك پژوهش در خصوص غربت كتاب بدون دخالت نهادهای دست اندركار انجام گیرد تا علت یابی نمود .چند روزی در این خصوص جستجو می كردم و نقش برگزاری نمایشگاهها را درترویج كتاب بررسی و آسیبها را شناسایی و بر می شمردم كه در این پیگیری موضوعی به یادداشتی تحلیلی جامعه شناختی در مورد كتاب از استاد سید ابراهیم یوسفی كارشناس ارشد جامعه شناسی توسعه در سایت عصر دنا در مورد استان كهگیلویه و بویر احمد برخوردم كه نكات بسیار دقیق و ظریفی در این خصوص اشاره شده بود كه اهم آنان را در این یادداشت می آورم. 
در هر مصاحبه یا پرسشنامه های مربوط به گزینش كه تكمیل می شوند ، پرسش تكراری و رایج از بهترین کتابی است که تاحال مطالعه نموده اند . اما خروجی این پرسشها هرگز در ایجاد فضایی كه بتواند میل به كتابخانه را ارتقا دهد از كار آیی برخوردار نبوده  و پرسشنامه ها به بایگانی سپرده می شوند و گزینه مورد سئوال بكلی فراموش می شود !
 مهجور ماندن مطالعه و فاصله گرفتن از كتاب یا عدم رغبت به مطالعه عوامل متعددی دارد كه می توان با تفكیك این عوامل از عرصه مشكل آفرینی و واردكردن كتاب به سبد هزینه ها ی خانواده براین امر غلبه كرد از جمله این مشكلات می توان :وضعیت اقتصاد خانواده، بیکاری اقشار جوان و عدم تامین نیازهای روانی آنان از سوی مسئولین ، وجود فاصله بسیار طبقات اجتماعی با همدیگر و نابرابری در توزیع امكانات رفاهی كه جامعه را ناگزیر به پر كردن خلا های ناشی از این فاصله ها مشغول می سازد،  افسار گسیختگی توسعه و رشد فناوری و وسایل ارتباطی ؛ حتی كیفیت محتوی كتاب،عدم توانایی نویسنده دربرقراری ارتباط با مخاطب، شفاهی بودن جامعه، سیاست زدگی عرصه فرهنگ و تعدد منابع برای مشغولیت ذهنی  را می توان نام برد كه منجر به مطالعه گریزی شده و دلیلی براینكه كتاب دراولویتهای زندگی محسوب نگردد. 
 ضمن اینكه در اقدامات پیشگیرانه از آسیبهای اجتماعی ،برنامه ریزان جایگاهی برای كتابخوانی لحاظ ننموده اند و از اهرمهای تشویقی برای این امر هرگز استفاده نكرده اند! لذا توسعه آموزش عالی بدون توجه به توانمندی مخاطبین می تواند یكی از علتهایی باشد كه بر این امر دامن زده است و فشار و حجم كتب درسی چنان جوان را در تنگنا قرار داده است كه برای بررسی سرانه مطالعه ، مسئولین و پژوهشگران را برای تعیین این شاخص به بیراهه كشانده است و جامعه آماری كتابخوانی و سنجش علمی این مقوله قابل مشاهده و تشخیص نیست! متاسفانه گاهی به جای اعتراف به تنگناها، آماری بدون پشتوانه علمی ارائه می شود كه حتی با وضعیت كتابهای موجود و كتابخانه ها انطباق نداشته و چنین نگرشی سرعت خروج از این وضعیت را كُند ساخته و اعتماد را از برنامه ریزان سلب می نماید.

 درسالهای اخیر نهادهای مختلف فرهنگی بر اساس شاخص هایی كه خود متولی آن بوده اند ارقامی   رابدون بیان و تعیین تفاوت بین خواندن ومطالعه  به عنوان میزان سرانه مطالعه ایرانیان اعلام نموده اند ؟ در صورتی كه بایستی مشخص ومعلوم می نمودند كه این دومقوله ازهم جدا هستند و آیاقرائت قرآن و ادعیه در مناسبتهای مختلف كه یك باور اعتقادی در مردم است و همچنین سرچ در اینترنت و یا كتب درسی در این آمارها گنجانده شده یاخیر؟

در نتیجه ابهام های فوق و انجام نگرفتن کار دقیق کارشناسی و قابل اطمینان توسط نهادهای مسئول و ذیربط، دو گروه رقیب و مدافع و مخالف شکل گرفته اند که به جای حل مساله و نگاه واقع بینانه و به دور از تعصب تنها به تقابل های غیر اصولی روی آورده اند.گروه اول معتقدند که سرانه مطالعه در کشور بسیار اسف بار و در خوش بینانه ترین حالت کمتر از 10 دقیقه در روز است و گروه دوم نیز معتقدند که نه تنها وضعیت تاریک و بحرانی نیست بلکه نسبت به تمام کشورهای جهان وضعیت بهتری را تجربه کرده ایم .این گروه هرگونه انتقاد حتی دلسوزانه و علمی و اکادمیک از سوی هر شخص و نهادی را سیاه نمایی عنوان می کنند.

در هرصورت آفت مطالعه گریزی یک واقعیت غیر قابل کتمان است و میزان سرانه مطالعه نگران کننده است.

 با تاسف باید گفت كه برای عملیاتی نمودن زندگی خوب و سالم جایی برای مطالعه و كتاب نگذاشته اند و بعنوان یك ضرورت برای تحقق این شعار به آن نگریسته نمی شود و به غذا و لوازم تن مانند مسكن و لباس و خوراك جسمی و خودرو بیش از آنچه باید پنداشت توجه می گردد و در سبد نیارهای زندگی كتاب كه غذای روح انسان است از جایگاه لازم برخوردار نیست ، در جایی که وام چند میلیونی برای خرید خودرو و اهدا کارت اعتباری برای لوازم زندگی بدون کتاب و کتابخانه و مانور قدرت برای آزاد نمودن محدوده ماشین اروندی در صدر اخبار و شاهکار دولتمردان شمرده می شود قراردادن چند كتاب در اتوبوس و مترو و فرودگاه بعنوان ایستگاه مطالعه نمی تواند مروج كتابخوانی شود و حتی پایتخت خواندن کتاب شهر مقاوم اهواز نتوانسته است این خلا را پرکند و تاثیری در سرعت بخشیدن به این مقوله داشته باشد ، ضمن اینكه گسترش آموزش عالی نیز به دلیل آفت مدرک گرایی نتوانسته است علاقمندی به کتاب را افزایش دهد یا بر كتابخواهان و کتابخوانان بیفزاید بلكه گاهی نتیجه معكوس داشته و این قشر برای انجام تكلیف دانشگاهی به گذراندن واحدهای درسی بسنده می كنند و  می گذرند و درفقدان نیازمندی راهكاری برای ارتقا سرانه مطالعه ارائه نمی كنند زیرا خود به دلیل شرایط شغلی و وضعیت اقتصادی اهل فرهنگ چنان در رفت و آمد بین كلاسهای دانشگاهی و رسیدگی به امور دانشجویان درگیر هستند كه از این امر غافل شده اند و مع الاسف سریال تكراری غربت كتاب هر روزه بر بینندگانش اضافه می گردد و قفسه های كتاب در ادارات و منازل بخشی از دكورمی گردند كه زیبایی و آراستگی را به نمایش می گذارد و نوعی فیگور مدرن پنداری صاحب خانه یا مدیر اداره محسوب می گردند . 

محمدرضا وصفی، مدیر‌کل مجامع و تشکل‌های فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریكی از برنامه های گفتگوی خبری در بخشی از سخنان خود به اینکه ما در خیلی از قضیه های خو د به صورت جزیره‌ای عمل می‌کنیم اشاره کرد و گفت: هم‌پوشانی نداریم اگر قرار است وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در زمینه حل مشکلات ترویج فرهنگ کتاب و کتاب‌خوانی محور باشد باید دیدگاههایش فراهم شود.
فراموش كردن به قول مرحوم یمینی شریف :یارمهربان دانای خوش بیان و كنار گذاشتن مطالعه و رفاقت با كتاب به هر دلیل ممكن و البته به قول مدیر كل محترم جزیره ای عمل كردن مسئولین به خصوص در درازمدت به یقین هزینه های اجتماعی به جامعه تحمیل می كند كه برای جبران آنها روند پیشرفت و بهسازی اجتماعی را تحت تاثیر قرار داده و تبعات منفی بر پیكره جامعه خواهد داشت كه بسیار تلخ و ناگوار خواهد بود كه عدم انتقال داشته های تاریخی و افتخارات ملی به نسل بعداز مخاطرات این آفت است كه بررسی عمیق و یافتن راهكار منطقی جهت معضل مطالعه گریزی مورد توجه ضرورت می یابد .باید دانست كه می گویند:

"ابونصر فارابی که آدم بی چیزی بود برای مطالعه کتاب ها شبها از نور چراغ پاسبانان محلی استفاده می کرد ، لینکلن که در دوران کودکی سخت فقیر و بی پول بود کتاب را از دارندگان کتاب، آن چنان  گدایی می کرد  که افرادفقیر یک پول سیاه را از ثروتمندان گدایی می کردند.

 در اهمیت کتاب همین بس که همه پیامبران کتاب داشتند ، وحتی آنان که با کتابی خاص مبعوث نبوده اند باز بر اساس کتب پیامبران پیشین رفتار نموده اند. "کتاب به منزله شاهرگ اجتماع است که از مسیر آن مهمترین مواد حیات روحی یعنی علم و دانش و کمال ، تا دورترین نقاط عالم به همه افراد بشر می رسد".

خوزستان بی نیاز

💥 برگزاری یادمان مرحوم فتح الله بی نیاز نویسنده و منتقد ادبی بهانه ای شد تا این یادداشت را بنگارم .

شبکه های اجتماعی، پوشش اخبار و رفع نقایص وکوتاهی در انجام وظیفه اطلاع رسانی ، آگاهی بخشی و روشنگری نهادهای رسمی را به عهده گرفته اند واین خلا رابا بهره مندی از سرعت ارتباط پر می کنند و نقش خود را در انتقال اخبار ومفاهیم برای روز آمد کردن مخاطبان توسط کاربران به شایستگی ایفا می نمایند و در غوغای قدرنشناسانه آنان که با صبوری و تحمل مردم به جایی تکیه کرده اند اندازه و وزن واقعی شان رامدلل برای جامعه برملا می سازند همانانی که نشستن و فرمانرانی غافل از فرمانبری فرمانبران را پیشه کرده اند در شعفی معتبر به ورقی و متصل به فرجه ای که انبوهی ناله درون خود دارد تکرار سرنوشتهایی که بارها در اوراق کتاب تاریخی دیده است رافراموش کرده و برهر امری به دلیل عدم تعلق به جغرافیا ترجیح می دهند! و چالشهای پیش روی را در فقدان نمادهای نسلی نمی شناسند و نمی دانند.

اطلاعیه ای در شبکه های اجتماعی در مورد برگزاری یادمان فتح الله بی نیاز نویسنده و منتقد ادبی بزرگ خوزستانی منتشرگردید ساعت ۱۸ روز یکشنبه ۱۷ آبان تالار مهتاب اهواز تا راغب شوم بر مبنای همریشگی و به پاس تلاشهایش درباب ادبیات داستانی و نقدادبی به مکان یادمان فرزند خوزستان در پایتخت کتاب راهی شوم ، روز یکشنبه است انگار هرگز کسی دراین استان پایتخت کتاب به نام بی نیاز وجود نداشته است ودر فضای سیاست زده خبری نیست دربنرهای مختلفی که درمعابرشهرشلوغ نصب شده است نامی از بی نیاز نمی بینم! کمی آن طرف تر شلوغ است و پلاکاردهای متعدد جولان می دهند در عزای فردی که چون مدیر نیستم نمی شناسمش! کت و شلوارپوشهایی که از سر نیاز به مجلس ترحیم می شتابند وجماعتی که انگار دل ندارند !با رفتاری تصنعی ردیف شده اندتا ارادت به جای آورند غافل از خالق ،عجب روزگاریست!! کاش ورق برگردد و فردا شود کسی به نیکی نامشان را بر زبان نمی راند و دعایی برایشان زمزمه نمی کند! در این وانفسای کاوشگری نان گاه بیش از ظرفیت سفره ها و هم خیلی دورتر از سفره ها مردن هم حکایتی دارد! و با تاسف عبورمی کنم و نگاهم را از دورهای نزدیک شهر جدا می سازم. من جلوی تالارمهتاب در بلوارساحلی کیانپارس در کنارمشتریهای همیشگی همایشها که پر از دغدغه اند و گمنامی را برگزیده اند ایستاده ام چه زیباسخن می گو یند ، چه خوب ادبیات داستانی را می شناسند!با اندوخته ای از دانسته ها وداشته های بسیار به فرزندان فرهیخته دیارشان خردمندانه می نگرند! روبرو ی تالار ،پارک است پر از جوانکهایی که می خندند و دراین چشم انداز جاری بودن زندگی را می بینم ،عقربه های ساعت از ۱۸ عبور کرده اند و با تاخیری عادت گونه وارد تالار می شویم و تعارف یک کیک و آبمیوه روبروی تصویر فتح الله بی نیاز که در اوج بی .نیازی اماغریبانه از درون تک بنر و از میان نامهایی که کنارش نوشته اند به همه مهمانانی که وارد می شوند با تامل نگاه می کند! معلوم است گلایه دارد ، از ابتدا تا انتهای تالار می دانندکسی نمی تواند نگاهش را مصادره کند او فرزند خوزستان است و به ایران تعلق دارد، با نگاهش دردغربت فرهنگ و کتاب و ادبیات داستانی را می توان دید و نگاهش را درک می کنم ، در زاویه ای روی سن تریبونی کز کرده این بار لبخند می زند و دلداریم می دهد که کسی سکوت را خواهد شکست و مجری با کلمه ها و خوانش خانه های شعر آرامم می کند و از اینکه فرصتش در بکاربردن عناوین و پستهای اداری مهمانان نمی سوزد بیشتر ارتباط با تالار برقرار می کند، اساتید ادبیات داستانی ازتهران آمده اند تا همشهری ما همان کارگر زاده مسجدسلیمانی را به ما معرفی کنند و با بازگویی خاطره ها بر فراموشی حضار نهیب زنند در اوج غریبی! حس عجیبی دارم حتی صندلی های جلوهم افراد عادی نشسته اند ،هیچکس غیر عادی نیست یعنی همه فارغ از سیاسی کاریهافرهنگ را می شناسند حتی صندلیهای جلویی هم رنجی از نوع مسجدسلیمانی دارند وبا بوی نفت خوگرفته اند بی سهم! مزیرانی که منظره شهر را زیر بارش باران اسیدی بنرهای ملون خسته و ملال آور کردند راز نبودنشان را درمی یابم که نویسنده ترجیع بندی برای شاعران جوان هم عادی بود و هم بی نیاز. او به بنرها نیاز نداشت همو که تشییع جنازه زنده بگور را نوشته بود. و درمی یابم برای زندگی خوب باید کتاب خواند تا از درون کتابها سرمایه ها را یافت و درحلقه تنگ مرگ نیفتاد ، دراین مسیر می توانیم با جستجوگری سرمایه های بی نیازی که وجوددارند را تکریم کنیم ،باور کنید مسیر ارزشمندی است و ارزش سرمایه ها را خواهیم شناخت هرچند بی نیازها بی نیازند و برای اعتلای زادبوم خویش و گریز از فضای آهنربایی سیاست به این نامها نیازداریم. و بازدر غفلتی آشکار فردادوباره تکرار می شود. بازهم خیلی عادی می نویسند: فلان بزرگ و نیکنام روزگار درگذشت!! و ما می مانیم با بنری درون یک تالار ومزیران فاتحه خوان کمی آن طرفتر از تالاربه ردیف بدون اینکه خمی به ابرو بیاورند، دریغا خوزستان را پایتخت کتاب می خوانند با قفسه هایی خالی از کتاب!ونگاه پرازگلایه بی نیاز.

باغ خان و نسل بی خاطره

نشستن دراتاقی خلوت و خالی از تجهیزاتی که بتوان با آنها سرگرم شد کنار فرزندم که حالا در حال عبور از مرز جوانی خویش است فرصتی فراهم آورد تا سر از گوشی برداریم و باب گفتگو را باهم باز کنیم ، از فرزندم خواستم برایم ازخاطره های شیرینش بگوید جملاتش را باحسی عجیب ادا می کند و در میان کلماتش نشانی از حرکت نبود !آنچه باز می گفت یا از صفحه تلویزیون و دسته های آتاری بیرون آمده اند یا از درون سرویس مدرسه ! بی خاطره ایش کلافه ام می کند و حوصله ام را سر می برد ! نسل بی خاطره بدون نگاه نوستالوژیک به پدیده ها و محیط پیرامونی ،احساس تعلق به آن نخواهدکرد وبتدریج ازهویت خویش فاصله می گیرد و همین فاصله تضادها و ناهنجاریهای فرهنگی را به همراه خواهد آورد وبرای دفاع از میراث تاریخی انگیزه قوی نخواهد داشت و در این گسل به گسست می افتد . اتاق را تنگ می بینم و درخواست می کنم باهم در کوچه های شهر قدم بزنیم ، عبور در مسیر کوچه وتماشای دیوارها پر از قصه بود ، نم نم باران که قطراتش آنروزها پراز ترانه و نقره ای به نظر می آمد و دوست داشتم با آنها خیس شوم انگار مرثیه می خواندند! ناودانها بر طبل موسیقیای زمین نمی کوبند و غریبه اند! وارد خیابان می شویم وبر پلی می ایستیم که بالای باغ خان ساخته اند می توان جای پای بسیاری از مردم گذشته را از کنارپل دید! اینجا تصویری از هنرمندی مردم این دیار وعظمت و شکوه یک فرهنگ است .
ابتدای پل می ایستم برایش شرح می دهم : فرزندم اینجا پایان گامها و آغاز نگاه بود ، اینجا را (سرکوم) می گفتیم و دوستان را صدا می زدیم ، اگرجواب می دادند ، بسوی باغ خان راه می افتادیم واز زیر سابات حمام خان بطرف پایین و سمت رودخانه روانه می شدیم ، میان پل می آیم و به او می گویم : این باغ خان است ، زیباترین باغ تاریخی خوزستان و نمونه زیبای آبیاری، درب ورودی این باغ چوبی بود با میخهای درشت فلزی وقتی باز می شد صدایش همه را خبردار می کرد! لیموها،نخلها،انجیرها ، انارها ، توتها و کُنارهای پیررا جداگانه نشانش می دهم و تمشکهایی که دور باغ را محصور کرده بودند ، غرق تماشا شده است و سئوال می کند و با شعف پاسخش می گویم ،انتهای باغ نیزار است به آن (بیرهون) یعنی بیراهه می گفتند کمترکسی به آنجا می رفت ، حوض سنگی که به زیبایی آب در درون آن جمع می شد و در کنارش می نشستیم رامی خواهم از روی پل برایش توضیح دهم تا ببیند ولی با اشتیاق درخواست می نماید تا از نزدیک تماشاکند ، راه طولانی تر از آن روزها ست با سختی به باغ میرسم و داخل می شویم .
جای پاهای برهنه نوجوانی ام بر روی زمین خاک آلود که باخیسی کف آنها مطبوع می شد را دوباره می بینم ،شاخه های انار را کنار می زنم و می گذرم زیر درخت توت کمی می ایستم !دیواره باغ را پیچک فراگرفته است
فرزندم ؛ این درخت شاهد بسیاری از خنده های جوانی ام بوده است ، گرمای ظهر زیر اندازی می انداختیم و چُرتی می زدیم یا با دیگر بچه ها که حالا خیلی از آنها چشم از جهان بسته اند و بسیاری دیگر جاودانه شدند می نشستیم و گپ می زدیم و در موسم غروب خورشید کنار حوض می آمدیم ،کمی آب روی زمین می پاشیدیم و روی تخت چوبی می نشستیم چای دَم شده بود و با لیموهای ترش باغ می نوشیدیم و لذت می بردیم و گاهی از زیر درخت توت به داخل رودخانه می پریدیم و جلوی باغ بیرون می آمدیم !
فرزندم؛ بخشی از نوجوانی و جوانی ام به این خاک و سبزینه درختان باغ تعلق دارد ورفاقت و باهم بودن را از فروتنی و افتادگی همین درختان سربلند آموخته ام ، پاکی ، زلالی و شفافیت را از آبی که می بینی از دل کوه بیرون می آید به ارث برده ام و وفاداریم را از رطبهای شیرین باغ خان که سالهاست از نخلستان جدا شده اند ولی هر گز به کام کسی تلخ نشدند یاد گرفته ام و اینجا قطعه ای از سرزمین من است و قطعه ای از تاریخ زندگی و کندوی خاطرات شیرین جوانی که پس از سالها بازهم می توانم آن را نشان دهم ، تونیز باید ردّ خاطرات را بتوانی پس از چندسال برای فرزندانت نمایان سازی !
مشعوف از باغ خان خارج شدیم ، خانه بزرگ بالای باغ که به نام شاه نشین می شناختیم ویرانه است، با اینکه در مسیر راه زیر زمینی که به آن شوادون می گفتیم زیر خاک مدفون بود ولی آثری ازآن می توانستیم ببینیم تا در ذهن جوانش حک شود .به نفس نفس زدن افتاده ام ، خیلی خسته شدم ،به او گفتم عمر که گذشت نفس به سختی می آید ! من هر روز چند بار با سرعت این مسیر را طی می کردم و از نگاهش فهمیدم که دوست دارد بنویسد .خوشحال شدم و در انتهای سابات باغ که بازسازی شده است ایستادم تا نفسی تازه کنم ، زمین پس از باران را می نگرم و از باغ دور می شوم فی البداهه شعری برای باغ خان خواندم:
قصه های نخل و لیموهای باغ
تخت چوبی یک تعارف چای داغ
سنگها چون خورد بر لِشکِ کُنار
می پَرَدگنجشک ،می آید کلاغ
وقتی برایش خواندم سری تکان داد اما نمی دانم از سر افسوس یا ....هرچند از تخت چوبی خبری نبود و باغ آن هیاهوی سابق را نداشت و در مسیر کسی سلام و علیکی نکرد! ولی نگاه فرزندم پر از امید بود و چشمهایش که مهربانانه تماشایم می کرد، خوشحالم در اوج دلتنگی که فردا می تواندازامروزبرای فرزندش بگوید.