سردار راکه می خندد و دوباره با شنیدن  آوای لالائی به خواب ناز می رود باید دید ! پس از سالیان بازهم سید علی و محسن و محمد در کنار هم می نشینند و نگاههای مهربانانه مادر را به تماشا مي ايستند و صبوريش را مي ستايند ،و مي توانند با تمام توان ذوق زده بردستان پر مهرش بوسه زنندبجاي سالهايي كه نبودند  و هرسه باهم مي خندند كه ميزبان هميشگي را به مهماني خوانده اند تا در ميزباني اش زير پايش را به تماشا بايستند كه نهرها جاري ،شكوفه هاسرسبز و بهشتش مي خوانند !آنجا شهدا نيز با فرمانده اشان قهقهه مستانه مي زنند و در سرمستي ميزباني سردار همراه مي شوند تا راز ملكوتي شدن برملا شود و برايشان از پرورش سيد علي،سيد محسن و سيد محمد در دامان سرشار از معنويتش بگويد !سردار لبخند بزن به گريه هاي غريبانه آنان كه مي مانند تا در فرط بي كسي با اشكها يشان نجوا كنند و بي بي را خوش آمد مي گويي! سردار شهر كه آزاد گشت هم بودي و مي گفتند كه نبودي و امروز راز نبودنت را براي او خواهي گفت! تا چشمهايمان را بشوييم و بدانيم و ببينيم كه چگونگي اراده خدا در آزادي شهر و اولين بانگي كه از فراز گلدسته هاي مسجد جامع نور شد و بر همه شهر پاشيد را با لالائي هايش برايت مي گويد تا در پرواز ملكوتي ات اورا بربال فرشتگاني كه همراهت در پروازند به تماشا نشيني !

سردار ،مادر آمد و او نيز آسماني شد .

وهمه آدميان زميني مي گويند و مي نويسند كه مادرسردارشهیدمحمدجهان آرا دارفاني را وداع گفت يعني دار باقي را سلام داد و وارد شد و مي دانيم به رسالت ميزباني واقفي و سالهاست دلت براي لالائي هايش تنگ شده است .فادخلي في عبادي وادخلي جنتي و او با زخم انتظار به خاك سپرده مي شود تا نگاهت در استقبال از او مرهم و داروي زخمش گردد.

او رفت و انتظارش پايان پذيرفت و ما گريه مي كنيم و فقط مي توانيم بگوييم يادش بخير و روحش شاد و با شهدا محشور باد وچه بدعادت کرده ایم که ماندن خویش را با گفتن از رفتن دمادم دیگران فریاد می زنیم ومن که پیوسته مویه می کنم بر خنده رستگاران که به تنهایی می سپارندم تا صبوری را بیاموزم