آاااای بدو ...باقلای تازه
اسکندر با سبیلهای پرپشت و موهای سیاه که یکی از چشمهایش را پوشانده بود و آن چشمان بابا قوری با لهجه خاص خودش بغل قصابی بیرون بازارمرکزی مسجدسلیمان چسبیده به زورخانه روی گاری که داخل آن یک پریموس گذاشته بود ، باقلا می پخت وهمانجا می فروخت ، همیشه از روی گاری اسکندر که روی بدنه اش عکس راج کاپور نقاشی شده بود ازمیان ظرف بزرگ پر از باقلا بخاربه هوا برمی خاست وهرکس آن را می دید می دانست بساط روبراه است و می گفتند باقلا تازه است و برویم بخریم ، بانگ آاااای بدو باقلای تازه ... که جلوی بازار می پیچید عجب موسیقی داشت ! سفارش باقلا که می دادیم در کاسه های کوچک ملامین می گذاشت گاهی چند قطره آبلیمو از درون شیشه و مقداری پونه با دستهایش روی باقلاها می ریخت و برای جلب مشتری قسم می خورد که پونه مال ممحسین است ! بچه ها غیر از پونه های محمد حسین پونه کس دیگری را قبول نداشتند، می گفتند پونه های ممحسین اصل است و از بلواس میاره ، نمکدانهای پلاستیکی که داخل بعضی از آنها فلفل و دربعضی دیگر نمک گذاشته بود در کنار قابلمه قرار داشتند وهرکس دوست داشت از آنها استفاده می کرد ، بچه ها شیطنت می کردند و گاهی سر نمکدانها را باز می کردند و بدون اینکه آن را با دور دادن محکم کنند و ببندند به ظاهر بر روی نمکدان می گذاشتند ، یکبار داریوش که تازه از مدرسه نوروز آمده بود و ظرف باقلایی را اسکندر جلویش گذاشت تا یکی از نمکدانها را برداشت تا روی آن بریزد ، در اولین تکان تمام محتوی نمکدان که فلفل بود در ظرفش ریخته شد و چون پول دیگری نداشت و مجبور بود تا همان را استفاده کند در میان غر زدنهای اسکندر با قاشق فلفلها را از ظرف در می آورد و به بیرون می ریخت ، هنگامی که باقلاها را می خورد چشمانش از فرط تندی فلفلها قرمز شده بودند و نفسش را با حالتی خاص عمیق به داخل می داد و دهانش می سوخت ولی حاضر نبود دست بردارد و تا روز بعد اذیت بود و آرام نمی گرفت و از آن به بعد اسکندر نمکدانها را در قفسه داخل گاری می گذاشت و هر کس درخواست داشت به آنها می داد تا حادثه داریوش کنار گاری راج کاپوری اسکندر تکرار نگردد