کلاس سوم تازه کارنامه  قبولی را داده بودند که بعد از ظهر  رفتم رودخانه  تا شنا کنم . محمود یک تیوپ تراکتور آورده بود و قرار شد برویم و از توف دیدی سوار تیوپ شویم و به طرف باغ خان بیاییم که پدرم آمد و صدایم زد تا برای کاری بروم . باید فرمان پدر را اطاعت می کردم اما دلم در تیوپ جا مانده بود !
یادم نیست آن روز پدرم چه به من گفت  اما دلم هنوز توی تیوپ تراکتور مانده است

بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر به رودخانه رفتم ولی هرگز 
آن حال خوب بعد از قبولی کلاس  سوم و سوار بر تیوپ تراکتور   تکرار نگردید !

هنوز دلم هوای آن روز می کند 
و شرمنده اش می شوم با اینکه بارها به توف دیدی بردمش راضی نیست و آن تیوپ را چیز دیگری می داند .
به دل می گویم ببخشید ...