اراده و اعتماد به خویش امری محتوم در پیمودن مسیر و گذر از گذرگاههای صعب العبور تلقی می شود که باتکیه بر آن بسیار غیر ممکن ها ممکن خواهد شد و در تغییر رفتار نقش آفرین خواهد بود گابریل گارسیا مارکز می گوید:کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

 همچنین پائیلو کوئیلو نیز قصه ای را از فولکلور آلمان با همین مضمون می گوید و بیان می کند که مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز او را زیر نظر گرفت.متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند .اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند .

خواستن توانستن است وباید برای خواستن اراده نمود و ابزار و امکانات را فراهم آورد و با قابلیتهای درونی بکار گرفت تا به آنجا که نگاهت دوخته می شود و رو به بالاست رسید. داشتن اندیشه رسیدن شرط و لازمه حرکت است و برای پرواز اگربالهای قوی ،پنجه های محکم،چشمانی تیز و ملزومات کاملی باشد اما شوق پرواز در درون شکوفا نگردد میسر نخواهد شد و بالها برای پرواز گشوده نمی شوند !باید بدانیم چه بوده ایم و چه هستیم و کجا می خواهیم برویم و با شناخت از خویش بال بگشاییم و بر طعنه و آزار غیر گوش فرو بندیم و به خود اعتماد نماییم و تکرار کنیم که می توانیم . تو همانی که می اندیشی باید بتوانی بیندیشی با نگاهی که زیباییها را می بیند و کسی را متهم نمیسازد