همه قهرمانان و کسانی که در مسابقه ای شرکت می کنند وقتی مقام اول را کسب کردند ، گردن آویز طلا را تصاحب می کند و به مدال و مقام اول افتخار می نماید تا مدتها از این رتبه خرسند است و به آن می بالد اما آن که از همه قهرمان تر است و هرکس بخواهد در دل خلایق بنشیند و قهرمان شود باید به او تاسی کند تا پهلوان لقب گیرد و تبعیت از او رستگاری همراه دارد آن انسان بزرگ به دلیل کسب مقام آخر به این درجه نائل شده اند و جن و انس به این مقام می بالد و به مدح و ثنایش پرداخته اند زیرا این رتبه و درجه را از خدای یگانه بدست آورده اندو اتمام حجت خالق با همه مخلوقات است که میزان و سنجش انسانها و معیار اول و برترشدن باید او قرار گیرد و تکمیل تمامی ادیان با همین نبی گرانقدری ست که آخرت به اشارتش تجمیع می شود که هر کس به آخرین رسول که اگر نمی آمد جهان عبث می نمود اقتدا کرد و به یگانگی خدایش اعتراف کرد و فقط او را پرستید در صدر قرار می گیرد و بر دل نشیند چون خوش بو ترین گل هستی را استشمام نموده است و از درخشش نورانیت گوهر بی بدیل هستی به وجد آمده است همان گوهری که وقتی آمد خدای با شکاف بر کاخ پادشاهان به همه انسان ها نوید انقلاب را داد و چراغ امید را در دل مستضعفان روشن کرد تا با لرزه هایی که بر اندام حاکمان افتاد تبسمی بر لب محکومان نقش بندد همان که اُمی بود و اولین فرمان الهی بر او خواندن شد (اقرا باسم ربک الذی خلق ) تا با گسترش دانایی انسان برقله رفیع بنشیند و از نعمت هایی که خدا بر زمین قرار داد به بهترین نحو بهره گیرد .
همان انسانی که رحمه للعالمین شد و نیروی رهیدن از زمین را مضاعف نمود و با کتابی سراسر اعجاز معرف عشق ، عرفان، معرفت، مهربانی و محبت گردید. همان که الهه ها را کنار زد و الله را شناساند و یاد داد که باید به ذات او تکیه کرد و توکل نمود و باید بتها را شکست (قولوا لا اله الا الله تفلحوا ) همانی که چراغ فروزانی بود که دلها را روشنی بخشید و بشریت را از تاریکی رهانید و نور را به ارمغان آورد، غریو شادی بر لبان مستضعفان زمین جاری ساخت و بشارت داد که حاکمیت زمین به آنها تعلق خواهد گرفت و تقوی را ملاک برتری انسانها معرفی کرد.و مردترین مرد را در واقعه غدیر ولی قرار دهد تا کسی از راه نماند او آخرین سفیر رستگاری و منادی محبت شد تا راه از چاه باز شناخته شودو .
مظهر اخلاق و تمام خوبی های وجودی انسان متولد شد یعنی حضرت محمد (ص) رسول گرامی اسلام خاتم الانبیا ، تاج آفرینش پا به عرصه جهان خاکی نهاد تا رمز آسمانی شدن را بگوید یعنی پاکترین موجود همه هستی زاده شد . میلاد فرخنده رسول اکرم (ص) و تولد صادق آل محمد (ع) رییس مکتب شیعه به همه رهروان طریق معرفت و انسانیت تبریک و تهنیت می گویم .
+
نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن1391ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
در فصلنامه ره آورد نقل شده است که تعدادی از جوانان ایرانی در دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند واز اتفاقاتی که برای آنان روی می داد گاهی داستانهای شیرینی نقل می شود آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» یکی از این داستانها رانقل می کند و می گوید:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم .. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است .. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟ گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود. گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزیفروش . . ... بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . .. . بله» فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله
سبزی کمفروش! . ... .. .. بله
سبزی خوب داری؟ . . بله
خیلی خوب داری؟ .. . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ .. . . بله
زالزالک داری؟ . . . . . بله
سبزیت باریکه؟ .. . . . . بله
شبهات تاریکه؟ .... . . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
…
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک شکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.»

با مطالعه این داستان تفاوتهای تاریخی را می توان دریافت ! اگر بتوانیم بله گفتن را به دیگران یاد دهیم تا با صدای بلند و هیجان آنرا تکرار کنند و با ماهمراه شوند خواهند گفت که همزبان نیستیم بل همدلیم و با زبان دل می گوییم ! وامپراطوری که با زیرکی به جای سبزی فروش نشانده می شود تا دراین جابجایی هوش وافر ایرانی مورد تحسین قرار گیرد و طنین نوای ایرانی همه را مسحور خویش سازد گاهی دردرون داستانکها رازهایی نهفته است با ظرافتهایی که اگر دریافته شوند دنیایی از معنا را در خود دارند که هوشمندی مردم این دیار بیش از هر چه در آنها نمایان تر است .
http://www.shooshan.ir/index.php?option=com_k2&view=item&id=5645:عمو-سبزی-فروش پایگاه خبری شوشان
http://mollasaninews.com/?p=2596 پایگاه ملاثانی نیوز
http://oxinews.ir/article-note/28-عمو-سبزی-فروش پایگاه خبری اکسین نیوز
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1391ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
فرح دیبا دردانه فریده قطبی و سهراب دیبا و همسر شاه در دربار برای ایجاد هویتی جدید مبتنی بر فرهنگ غرب و زدودن ارزشها و شعائر دینی در کشور ایران بسیار قوی و اصولا"با چنین ماموریتی به دستگاه وارد شد تا بتواند با پی ریزی و تاسیس نهادهای فرهنگی جدید جریان فکری جامعه را به سمت مورد نظر سوق دهد و با اشاعه این فرهنگ گرایشهای شیعی که نقطه تقابلی این دیدگاه بودند مورد هجوم قرار گیرند . فرح دیبا با ورودش به دربار ابتدا ظرفیت موجود را مطالعه نمود و عوامل تاثیر گذار را شناسایی کرد تا بتواندجایگاه خود را محکم و تثبیت نماید لذا چون در فرانسه در رشته معماری تحصیل کرده بود در اولین گام دوستان و نزدیکان خود را که در غرب تحصیل نموده و زندگی کرده بودند را فراخوانی داد و دعوت کرد تا با ارائه طرحها و برنامه ها یی متناسب با کودکان و نوجوانان خود را برای در دست گرفتن فعالیتهای فرهنگی کشور آماده سازند و با این امر تلاش نمود برای تحقق اندیشه اش حلقه گروه دوستان و نزدیکان در درون دربار را ایجاد نماید تا کسب قدرت و نفوذ در جنبههای مختلف اجتماعی را مدنظر قرار دهد و انگشت اصلی را بر امر فرهنگ و جنبه های مختلف آن نهاد زیرا به تاثیر گذاری اجتماعی ابزار و تجهیزات این مقوله واقف بود و می توانست با مدیریت بر این امر مظاهر اجتماعی را مورد هدف قرار دهد . او با بررسی و مطالعه به این نتیجه رسیده بود که رسانه های تصویری می تواند بیش از همه عوامل اهداف فرهنگی گروه را محقق سازد به همین دلیل نخستین بخش فرهنگی جامعه که تحت نفوذ مستقیم فرح و دوستان روشنفکر تازه از غرب برگشته او قرار گرفت تلویزیون بود که تا آن زمان به صورت خصوصی توسط حبیب ثابتی اداره میشد و میزان برنامههایش بسیار محدود بود. بدین منظور طرحی که از مدتها پیش توسط رضا قطبی پسردایی محمدعلی که دردوران تحصیل در فرانسه هرماه ۱۵۰ تومان از طریق وزارت خارجه تبدیل به فرانک می نمود و برای فرح ارسال می کرد در دفتر کوچکی پی ریزی شد با تاسیس یک تشکیلات بزرگ تلویزیونی که میبایست پایه اصلی تبلیغات رژیم باشد، به اجرا در میآمد. رضا قطبی سرحلقه گروهی بود که کم کم به دور فرح جمع شدند و باند او را ساختند. این گروه با هدف گذاری ،به تدریج انتقال مفاهیم غیر و اشاعه رفتار غربی را با ظرافت از درون تصویر شیشه ای تلویزیون به میان خانواده ها بردند تا بین هویت دینی و ملی فاصله انداخته شود و هویت جدیدی را برای مردم رقم زنند ! و بتوانند با این روش فرح دیبا را بعنوان یک زن روشن بین برای رژیم و جامعه معرفی کنند و در این مسیر با حمایت ویژه مادی و تهیه امکانات بسیار برای این گروه بتواند هرآنچه که مربوط به نمای بیرونی جامعه باشد را به تسخیر در آورد و به منظور دستیابی به این هدف از هیچ تلاشی فروگذار نمی نمودند و از هر عرصه ای استفاده می کردند که می توان تغذیه مدارس را با تصاویری از فرح بر روی بسته بندیها، حرکتی در راستای و تکمیل همین پروسه دانست تا اذهان کودکان را برای پذیرش ملکه آماده سازند و با آمادگی ذهنی و تصویری انسان مدارانه از او به درون جامعه وارد شوند.
روابط ویژه امیر عباس هویدا در دوره ۱۳ ساله نخست وزیری با این گروه حکایت از حمایت و پشتیبانی خاصی بود که از آنها داشت . هسته اولیه این گروه که در اصل رضا قطبی، لیلی امیرارجمند، فرخ غفاری، بیژن صفاری، کامران دیبا، سردار افخمی، نادر اردلان و گروه بیشماری از متخصصان معماری، شهرسازی، نقاشی، مجسمه سازی و نظریه پردازان تاریخ و جامعه شناسی تازه بازگشته از غرب بودند، از امکانات گستردهای جهت انجام نظریات خود برخوردار بودند. جاذبهها و امکانات این گروه به سرعت معدودی از ایرانیانی را که در اروپا در رشتههای مختلف میدرخشیدند را به ایران جذب نمود.افرادی چون دکتر صالح، دکتر فریدون علاء، دکتر همایون گنجی (سه پزشک مشهور)، فرهاد مشکوه (رهبر اکستر) و گروهی از موزیسینها و بالرینها و خوانندگان اپرا که تا پیش از آن امکان فعالیت در ایران نداشتند توسط تیمی که تحت نظر فرح کار میکردند به تهران آمدند و تحت حمایت فرح در رأس سازمانهای جدید التاسیسی قرار گرفتند که با سرعت بیسابقهای در ایران رشد می کردند تا اهداف فرهنگی گروه و در راس آنان ملکه را تامین نمایند. مانند تلویزیون، جشن هنر شیراز، مرکز حفظ و اشاعه موسیقی، رادیو، سازمانهای نمایشی، کارگاههای نمایشی، ارکستر سمفونیک، فرهنگسرا، تئاتر شهر، هنرهای معاصر، کتابخانهها و پارکهای تفریحی.
بدین ترتیب رژیم موج زیباسازی ظاهری خود را آغاز کرده بود. به زودی روشنفکران هدف این باند قرار گرفتند. فرح با رفتار مهربانانه و مردمدارش سعی کرد تا نظر روشنفکران مخالف دولت را به خود جلب کند او به فکر ایجاد کنگره نویسندگان و شاعران افتاد اما به علت مخالفت پارهای از نویسندگان و شاعران روشنفکر موفق به برگزاری آن نشد. توجه به هنر وادبیات که به ویژه توسط فرح اوج گرفت بخشی از برنامه تجددنمایی و تبلیغاتی رژیم به حساب میآمد. بدین ترتیب این شیوه تبلیغاتی رژیم تا آخر حکومت پهلوی توسط همین گروه انجام میشد که مهمترین قسمت این فعالیتها دربخش فرهنگ و هنر دفتر فرح تدوین و اجرا می شد لازمه این حرکت تغییر شکل ظاهری جامعه مخاطب بود تا این تغییر بتواند بین آنها و باورهای دینی فاصله اندازد و با ایجاد چنین فاصله ای گام بعد برداشته شود که می توان بخشی از این فعالیتهاکه هرکدام روش خاص برای نیل به هدف گروه را دنبال می کردند با توجه ماموریت تعیین شده را نام برد که نتوانستند تاثیر زیادی بر فضای فرهنگی جامعه با صرف هزینه بسیار بالا به دلیل وجود استقلال در نهادهای دینی از حکومت بگذارند:
سازمان فولکلورایران:سازمان فولکلور ملی ایران در خرداد ماه ۱۳۴۶ به منظور تدوین و ترویج و پخش ترانهها، مدل لباسها، سازهای موسیقی محلی، و ضبط و یادداشت و گردآوری آهنگهای بومی و رقص های محلی ایران در تهران گشایش یافت و هنرستانهایی برای آموزش رقص به نام هنرستان رقص های محلی و ملی ایران و با دوره های سه ساله تاسیس شد و به دنبال آن دانشسراهای هنر راه اندازی گردید.
تالار رودکی:۳ آبان ۱۳۴۶ تالاری که توسط یوگیناآفتاندلیانس براساس مدل وین ساخته شد محمدرضاپهلوی و فرح آن را افتتاح نمودند تا با گشودن این تالار فضای مناسبی برای اجرای کنسرتهای موسیقی ایرانی و اروپایی و اجرای آپرا و باله باشد و محل استقرار سازمان باله ملی ایران بود.
انجمن ملی روابط فرهنگی:انجمن روابط فرهنگی در سال ۱۳۴۵ جهت ارتباط با کشورها بویژه فرانسه بنیانگذاری شد و اصلی ترین فعالیتش اعزام هنرمندان به کشورها برای اجرای موسیقی و برپایی نمایشگاههای هنری بود که هنرمندان اعزامی به اروپا از فرح سالانه "بورس هنری فرح" را دریافت می کردند.
بنیاد فرهنگ ایران: بنیاد فرهنگ ایران در مهر ماه۱۳۴۳ بوجود آمد. این بنیاد امور پزوهشی در مورد زبان انجام می داد و جهت بنیان کتابخانه های همگانی یاری می نمود مدیریت آن با دکتر پرویز ناتل خانلری بود
سازمان جشن هنر شیراز: برای سازمان دادن به جشن هنر شیرازدرسال ۱۳۴۶با ۳۳ نفر عضوهیات امنا و ۵ عضوهیات مدیره و کمیتههای تاتر، موسیقی، سینما و نمایشگاهها و دفاتر پروژههای فنی، مالی، و پذیرایی و روابط عمومی آغاز به کار کردجشن هنرشیراز که به مدت 10 سال (1356- 1346) برگزار میشد از مهمترین اقدامات فرهنگی ـ هنری در طول سلطنت محمدرضا پهلوی به شمار میآمدو میزان نفوذ و تسلط فرح بر امور کشور و شخص محمدرضا را نمایان می ساخت.
تئاتر شهر: ساختمانی در چهارراه ولی عصر تهران که بزرگترین مجموعه نمایش تاتر ایران است که اصلی ترین هدف برگزاری برنامه های بالرین ها بود و فضای سنتی نمایش را تغییر داد .
موسسه آسیایی دانشگاه پهلوی:: در سال ۱۹۲۹در نیویورک بنا گردید که در سال ۱۳۴۵ به شیراز منتقل شد و در جای موزه شهرام در نارنجستان قوام به کار ادامه داد مدیریت این موسسه با پروفسور آرتور پوپ بود و دوره های آموزشی ایران شناسی برگزار می نمود و به فعالیت پژوهشی می پرداخت.
انجمن فلارمونیک ایران :در سال ۱۳۳۲ بنا شد و با عضو پذیری از حق عضویت اعضا برای اجرای کنسرتها و برنامه های موسیقی استفاده می نمود و ارکستر سمفونیک را تشکیل داد.
بنگاه ترجمه و نشر کتاب: در سال ۱۳۳۳ با هدف برگردان و چاپ کتابهای مهم جهان به زبان فارسی جهت تحقق پروژه فرهنگی مورد نظر در کشور و ایجاد انحصار در چاپ کتب تاسیس گردید تا بتوان با کنترل موضوعات به اهداف نزدیک شد.
سازمان گفتگوی فرهنگها: در سال ۱۳۵۵ با هدف تبادل فرهنگی بین غرب و ایران بنیان شد.
جشنواره توس:۲۳ تیر ماه ۱۳۴۵اولین جشنواره در تالار فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد برگزار شد و محور قرار دادن شاهنامه هدف بود.
انجمن شاهنشاهی فلسفه : در سال ۱۳۵۲ تاسیس شد و مدیریت آن باحسین نصر بود. اعضای دیگر انجمن احسان براقی،عبدالحسین زرین کوب، محسن فروغی،نادرنادرپور و سید جلال آشتیانی بودند.
جشن هنرهای مردمی اصفهان: در سال ۱۳۵۶ هفته جشن هنرهای مردمی اصفهان برای نخستین بار با حضور فرح پهلوی برگزار شد تا بعد از شیراز به سراغ کلان شهر دیگری رفته باشند و بتوانند با این جشنها به اهداف مورد نظر نزدیک شوند .
جشنواره بین المللی فیلم کودک: این برنامه با هدف معرفی الگوها و نمادهای غربی و القا مفاهیم بیگانه از طریق فیلم به کودکان بنیان نهاده شد
. علاوه براین چند فستیوال نیز وجود داشت فستیوال های سالانه بینالمللی سینما و سینمای مستند از مواردی بودند که اطرافیان فرح اداره آنها را بعهده داشتند .
مراکز متعدد فرهنگی که تحت امر این گروه قرار داشت برنامه های متعدد ارائه می دادند ازجمله مراکز فرهنگی که توسط این عده مدیریت می شد و می توانست نقش بسیاری در شکل دهی شخصیت نوجوانان داشته باشد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود که توسط این دسته از روشنفکران چپگرا در سال ۱۳۴۴ سازمان یافته بود و تحت نظر فرح که زمانی خود تمایلات چپی داشت اداره میگشت هدف این کانون فراگیر نمودن کتاب خوانی بین کودکان و نوجوانان و توجه به اوقات فراغت آنان بود که البته با توجه به منابع می توان گفت که این کانون برای جدایی انداختن بین نوجوانان و مساجد بود تا در اوقات فراغت مسیر خود را به جای مسجذ به سوی کانون تعیین کنند . این سازمان درسراسر ایران شعبه داشت و تحت ریاست لیلی امیرارجمند دوست و یار فرح و گروه بسیاری از هنرمندان و نویسندگان و فیلم سازان و متخصصان روانشناسی اطفال ... اداره میشد. به غیر این کانون ریاست کلیه موزهها و مراکز فرهنگی و هنری در سراسر کشور تحت اختیار ملکه و بستگان و همکلاسیهای او قرار داشت. به همین جهت از سال ۱۳۵۱-۱۳۵۰متعاقب افزایش درآمد کشور، هر سال بودجه کلانی در اختیار روسای سازمانهای فرهنگی و هنری قرار میگرفت و درصدی از درآمدهای شهرداریها به فعالیت آنها اختصاص می یافت و احداث اماکن در پارکها و واگذاری به این سازمانها توسط شهرداریها اجباری شد، تا برای رسیدن به هدف بلند پروازانه و بیپایه شهبانو به ایجاد هویت جدید فرهنگی بپردازند مسیر تعیین شده فرهنگی فرح با به خدمت گرفتن بسیاری از روشنفکران طی گردید تا سال ۵۵ و ظهور نهضت مطبوعاتی این طیف و در اختیار قرار گرفتن رسانه ها ی مکتوب و انتشار کتب و مجلات متعدد بوسیله تیم مطبوعاتی و روزنامه نگاران خبره جهت تحقق امری که در نظر داشتند به ایجاد هویت جدید شتاب می بخشیدند که سخنرانی های جعفریان در تلویزیون را می توان مکمل این پروسه اسلام ستیزی دربار دانست و همچنین درج مقاله توهین آمیز در روزنامه اطلاعات در سالروز کشف حجاب روز ۱۷ دی جهت ارزیابی توان و قدرت روحانیان در میان مردم بود تا در صورت عدم واکنش حملات خود را شدیدتر و برنامه های اجرایی را با سرعت بیشتری ادامه دهند"آنتونی پارسونز" سفیر انگلستان در ایران در کتاب غرور و سقوط می گوید: «در اوایل ژانویه تصمیم گرفته شد كه برای بی اعتبار كردن ]امام[ خمینی مطالبی علیه او منتشر شود». اما موج انقلابی مردم ایران در روز ۱۹ دی و رهبری خردمندانه حضرت امام راه را برای تحقق برنامه های فرح ساخته بست و جمهوری اسلامی را آورد تا بدانیم خدا با ماست آنان از این نکته غافل بودند چون خدا را نمی شناختند و گفتمان دینی حضرت امام پیروز شد تا همه بدانند این پیوند گسستنی نیست .
پی نوشتها:۱-آن سوی دیوارکاخ سلطنتی -خسرومعتضد
۲-زنان ذی نفوذ-نیلوفرکسری
+
نوشته شده در سه شنبه 19 دی1391ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
رفتار اطرافیان شاهان و داستانهایی که به آنان منتسب می کنند در همه ادوار تاریخی یک فصل مشترک دارند و آن تایید مبالغه آمیز گفتار حاکمان و جلب رضایت آنان به هر طریق بوده است که گاهی چنان مضحک می نماید که باور این رفتار برای دیگران دشوار می نماید اما باید گفت که تملق بزرگترین آفت اجتماعی ست که با ادبیاتی نرم همه داشته ها را به تدریج به تاراج می برد و رویگردانی مردم را فراهم می آورد و متملقان از بی وفاترین و عهد شکنننده ترین دوستان هستند که فقط به منافع خویش می اندیشند !و به تبعات و تخریب شخصیت خویش نمی اندیشند.
امام علی علیه السلام می فرماید: «زنهار پرهیز کن از چاپلوسی و تملق که از خصلت ایمان نیست».
به چند نمونه گفتار چاپلوسانه که تبدیل به لطیفه گشته و نقل می کنند اشاره می کنم :
-- شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیانها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمانها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی نکشیده اند! شاه رو به آنها کرده و گفت : «سرقلیانها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است » همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمیتوان یافت» شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پکهای بسیار عمیقی به قلیان میزد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ » رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان میکشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیدهام!» شاه با تحقیر به آنها نگاهی کرد و گفت: مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه بَه و چَه چَه کنید.
-- ناصرالدین شاه به مازندارن رفت. در نزدیکی مقصد وقتی سر از پنجره بیرون آورد دریا را دید. با تعجب از یکی از همراهان پرسید آن چیست؟!. آن شخص با چاپلوسی تعظیمی کرد و گفت : قربان ! بحر خزر شرفیاب شده است.
-- ظل السلطان وقتی حکمران اصفهان بود ، جمعی از خوانین را به اصفهان دعوت کرد . روزی که حکمران و مهمانان با جمعی از بزرگان شهر در تالار قصر نشسته بودند مردی از اتباع یکی از خوانین با پای برهنه وارد شد و سلام داد .خان سربلند کرد و چون وضع او را بدید خشمگین شد وگفت:برای چه به شهر آمده ای؟ گفت :برای زیارت شما.خان گفت:احمق،خر و گاو و گوسفندان را رها کرده ای و چندین فرسنگ پیاده آمده ای مرا زیارت کنی ؟ مرد تعظیمی کرد و گفت :خان بزرگ !خرم تویی،گاوم تویی،گوسفندهام تویی !!
-- در زمان صدارت میرزاآقاخان نوی شخصی یک کره جغرافیایی با خودش به ایران می آوردو به حضور صدراعظم می برد،میرزا آقاخان می پرسد این چیست؟مردک می گوید:این کره جغرافیایی است و نقاط مختلف جهان را نشان می دهد.حالا ایران کجای این کره قرار دارد؟ مردک با شیوه چاپلوسانه که انجام هر کاری را منوط به خواست و اجازه بزرگترها میدانند می گوید:هرکجا که حضرت عالی بفرمایید قربان !!
-- سلطان محمود را در حالت گرسنگي بادمجان بوراني پيش آوردند. خوشاش آمد و زياد خورد و گفت بادمجان طعامي است خوش. نديمي در مدح بادمجان، فصلي پرداخت. سلطان چون سير شد گفت بادمجان سخت مضر چيزي است. نديم در مضرت بادمجان مبالغتي تمام کرد. سلطان گفت: اي مردک! نه آن زمان مدحاش گفتي؟.... نديم گفت: قربان! من نديم توأم، نه نديم بادمجان!»
و سرانجام چاپلوسان هرگز به خیر نخواهد شد و باغروری که در وجود حاکمان با تملق القا می کنند موجب سرنگونی خود می شوند و باید گفت که هر چه از صداقت دور شود عاقبت به خیر نخواهد شد .
+
نوشته شده در شنبه 16 دی1391ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
اربعین حسینی یعنی روز صبوری و دلدادگی و روز رازهای نهفته در زیارت با کاروانی از حوائج که در کنارش به نجوا درمی آیند، درسهایی که در زیارت تربت او وجود دارد و باید یاد گرفت و عمیق آموخت بازخوانی می شوند و به همه انسانها می گوید که این تراب شفا بخش درمان دردهاست و همین نسخه زیارت اباعبدالله و کربلایش موجب شد تا دلها در اربعین عاشورایش باز به سویش پر گشایند. در اربعین اسراری وجود دارد که با شکافتن واقعه این روز به عظمت کرامتهایش پی خواهید برد وپیام درونی آن را با تمام وجود احساس خواهیم کرد که تولد کربلا بعنوان مسیر آزادگی و متبرک به سرهای نورانی که متکلم به تلاوت بودند دراین روز واقع می شود و در اربعین پرچم سرفراز عاشورا در قله رفیع جهان به اهتزاز درمی آید و زینب پیام آور بزرگ عاشورا به رسالت خویش به خوبی عمل می کند و پرچمدار ماندگاری نهضت حسینی می گردد تا راز عاشقی در قربانگاه عشق مدفون نشود و برای همیشه جاری باشد پس در این روز همراه با جابر اولین زائر کربلا رهسپار شویم و از زینب بگوییم و از آن شیر زن تجلیل کنیم بر او سلام کنیم السلام علیک یا وارث علوم الانبیا .
شعری از برادر عبدالرحیم سعیدی راد در مورد اربعین تقدیم می شود :
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1391ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
سلام خورشید!!خوش آمدی ای مهرتابنده ، ای سوگندِ پر صداقت هر عبور ، فروزنده در کالبد خفته ،دایره مهربانی خوشحالم که آمدی.
در اولین روز زمستان پس از شنیدن ترانه های قطرات باران و تماشای اندام خیس زمین دوباره از پشت کوههای بلند که انگشت بی بی برای قصه هایش به بچه ها نشان می داد طلوع کردی و تابیدی ،زیباتر از هرروز شده ای و نگاهت پر از لبخند است . تابیدنت بر پهنه صحرای سفید عجب تماشا دارد! رنگها نیز کنار زده شده اند و رخسارهای زردی را به آتش سپردند و سرخی را ازاو گرفتند شاید هم همه جا سپید و سپید تر از هرروز تا بر پهنه بی رنگ آنچه دوست داشتنی تر است با آن در آمیزد ! و کنار زدن ابرها با خشمی و غرشی تا چهره شیدایی ات را به نگاهی مهمان سازی! و ابرهایی که به سرعت کنار می روند تا تیغ شعاعهایت شکافی اندازد و زندگی را نوید دهد که پس از یلدا یی که برگها را جارو کردیم و در سبد پاییز گذاشتیم و تا دروازه بدرقه اش کردیم اولین طلوع زمستانی ات را جشن بگیریم . خورشید مهربان ما خوش آمدی و خوشحالمان نمودی که گفته بودند خورشید هرگز نخواهد آمد و او برای همیشه با ما وداع می کند و گاهی باور کردند و پناهگاهی برگزیدند تا دوران بی خورشیدی را در سیاهی سرداب پناهگاه برای خود امن سازند!! و نمی دانستند که جهان بی خورشید ایمن نخواهد بود و طراوت رخت برخواهد بست . گفته بودند عمر خورشید پایان یافته است و آنانی که نور را نمی شناسند هراسیدند و برخود لرزیدند که چه باید کرد!؟ خورشید مهربان!؟ آمدی که همه فرضیه های دروغین را باطل کنی و در اولین روز زمستان از همه روزها زیباتری!! رودهایی که جاری می کنی با قطراتی که در کنار هم قرار می گیرند و گرمایی که به زندگی می بخشی دستها را به سوی آسمان می کشاند و گامها را محکم بر زمین می کوبد تا برای فردا اندیشه سازد ،خش خش برگها را خبری نیست و صدای چکه شبنم از روی برگ و گنجشک کز کرده زیر شیروانی با دیدنت به حرکت در می آیند و هرکدام موسیقی طرب انگیزی می نوازد و با آوای خوش موسیقیایی اعجازت را نمایان می سازند و پرواز هر پرنده در آسمانی که قرص رخت را نمایان می سازد صحنه ای بدیع است.

.خورشیدبتاب ، من مسحور تماشایم که انار را در کویر به خنده واداشته ای! تا در پس طلوعت دانه های بیشمار تسبیح که پشت سرهم انداخته می شوند برای آمدنت ، یعنی انتظار برای فروزش پرتویی که دلها را زنده می کند و انفاس را قدسی برای زندگی مهربانانه . بتاب خورشید، در اولین جمعه زمستان که دیشب بسیار دعا کردیم شاید بیاید .تو آمدی و نورافشانی کردی برخلاف آنچه گفته بودند تا بدانند قهر در مرام تو نیست و او هم می آید تا نور را معنا سازد که تفسیر نور در صبح آدینه رقم خواهد خورد . طلوع اولین خورشیدزمستانی در صبح آدینه برذاکران سفره نشین یلدایی و منتظران نور مبارک باد.
+
نوشته شده در جمعه 1 دی1391ساعت 7:14 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
یلدا شبی طولانی ست و باهمین صفت از دیگر شبها متمایز می شود و در آغازش سفره ای پهن می شود با خوردنیهای رنگارنگ که همه دوستانه و مهربانانه دورتا دورش می نشینند و بزرگان را بر بالایش می نشانند تا قصه هاو افسانه های نسلها را بگویند برای سفره نشینانی که فردا باید همین قصه ها را بازگو کنند و در این تکرارسینه به سینه قصه ها و سفره نشینی یلدایی زمزمه زلالی رود جاری زندگی به خوبی شنیده شود.یلدا پر از یاد است از یادگارانی که بر سفره اش نشسته بودند و حالا به آسمان پر کشیده اند و نامشان ستاره درخشان این دیارگردید تا نورافشانی همین ستاره ها زمین را برای زندگی مهیا سازد و شرایط بهتر را برای تنفس صبح سپیده فراهم آورد و نعمتها را نشان می دهند تا با تماشای چینش هنرمندانه آنها بهترین را برگزینیم . یلدا سرخ است که هندوانه،انار ،لبو و لپهای کودکانی که پای قصه مادربزرگ و کنار سفره نشسته اند از آن رنگ گرفته اند و اما یلدا سرخی را از فرزندان دلاور دیارش به ارث برده است .ایرانیان یلدا را زنده نگه می دارند که یک سنت است و شبی طولانی تر از همه شبهاست تا بیدار باشند زیرا شب پرستی در مرام مردم این دیار نیست و به زندگی عشق می ورزند و برای به تصویر کشیدن قصه این عاشقی سربر بالین نمی گذارند و خواب را نهیب می زنند تا با چشمان بیدار زیباییها را به تماشا بنشینند و به نسلها بگویند زندگی باید کرد همان طور که قبلی ها نیز برما گفتند و بر سفره یلدا نشستند همانانی که شاهنامه خواندند و دیگرانی که با نگاه بر دانه های قرمز انار در دستان بچه ها دانه های تسبیح را با ذکر و دعا می گذراندند و یابا لیلی و مجنون،بوستان و گلستان صفا می کردند و با لسان الغیب تفال می زدند و قصه های خاله خرسه و دیو و پری را از بر بودند تا یلدا را پر از آموزه های زندگی کنند و از طولانی بودن شب بکاهند و برزندگی بیفزایند .یلدا پر از خنده ،قصه،یاد،شعر،افسانه،نام و نشانه هاست که هرکدام ریشه در باغی دارد که در آن باغ با باغبانی مهربان بجز گل زندگی برای زند ه هایی که گاه غافل می شوند نهالی غرس نمی شود و سایه های درختان تنومند این بوستان هر رهگذر خسته را آرامش خواهد داد و روحش را جلا می دهد و تنش را می آساید و میوه های لذیذش طعم زندگی دارند و شب پرستان هر گز در این باغ وارد نمی شوند و از بوی عطر گلزارش می گریزند و درختان بلندی که سر بر آسمان می سایند را تاب نگاه نخواهند داشت و یلدا یک شب نیست یک فرهنگ است از ایران همان دیار سرفرازی که پر از شقایق است و می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد و برای زندگی باید پیامها را شنید و یلدا سرشار از پیام است و این بار از زبان شیرزنی که اسوه صبوری و ایثار و مقاومت است بر سفره شنیده می شود چه خوب است تابا مرور سرگذشتش ،درس بقا را به فرزندان سفره نشین بیاموزانیم و عمرشان را طولانی سازیم که هر کس توانست بشنود رستگار می شود. شمعها را روشن کنیم که یلدا جای شب نشینی نیست باید شب را کُشت یلدا را باور کنیم که افقی از باور هاست و با پاییز بدرقه اش سازیم.
عمرتان پر از افتخار و طولانی تر از یلدا و سفره نان طولانی تراز همیشه و گسترده تر از هرسال ، صدای تلاوت آیاتتان رسا و دعایتان مستجاب باد .

+
نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1391ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند
کز نیــستان تا مــرا ببــریده انــد از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
...............
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست یک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
ضریح بارگاه سیدالشهدا چندروزی ست به حرکت در آمده است و عطر محبت و ایثار و عشق در ایین حسینی فضا را واقعا" خوشبو نموده است. در اهواز به دلیل شدت استقبال بیشتر از هرجا متوقف گردید تا ارادتمندان به گردش در آیند و اخلاص از سر ارادت خویش را در عشق کربلا آشکار سازند و شهرهای که ضریح از میانشان عبور ننمود بتوانند به آن برای حسین سلامی دهند و اشکی برایش فرو ریزند و حسینی بودنشان را به همه اعلام نمایند ،فرصتها به شتاب می گذرد و چه زود گذشت روزی که بشارت دادند می آید و منتظر ماندیم و چه زودتر از اندیمشک و دزفول و شوشتر و باوی گذشت و استقبال بی نظیری که حکایت از دوستی با اهل بیت مردم این دیار داشت و دارد به سرعت می رود و عمر نیز که اگر استفاده نکنیم چنین است و من با او عهد کرده بودم که از اندیمشک تا شلمچه همراهش باشم و از کربلای خوزستان برایش بگویم که مقتل شهدای بسیار است و با او درددل کنم و به دنبال ناقه چنان زار بگریم /که از گریه ام ناقه در گِل نشیند و بخواهم تا این درددلها را در خلوتش به آقا برساند و بگویدش مداحی هایم در ایام محرم برای آقا و اهل بیتش را بپذیرد وعرض ارادتم را در اشکهایم به تماشا بنشیند .عجب نیست خندد اگر گل به سروی/که در این چمن پای درگل نشیند و منتی بگذارد و دستی از روی نوازش بر سرم بکشد که سالها در این انتظارم :بنازم به بزم محبت در آنجا/گدایی به شاهی ُ مقابل نشیند. و ضریح در انظار چشمانی خیس مسیر را معطر می سازد و می رود و من یک بار هم نتوانستم در میان آن انظار خیس برای دیدن مشبکهایی که دستان بی پناهان را تا چندروز دیگر به دور خود حلقه می بیند سهیم باشم فقط خیسی چشمان در سکوتی تاریک و دلی شکسته تر از هرروز و چه دیر می رسم از لرزش گامها ، بازهم به آنجا می روم برای شنیدن پاسخ تکراری که :حاجی بازهم آمدی و به سرعت بر روی تخت بخوابانند ، کپسولهای اکسیژن را بازکنند ، آمپولها را در دستانم فرو کنند ، دستگاه بخور را روی بینی ام بگذارند وگوشی دکتر روی چند قسمت از بدنم گذاشته شود تا راه تنفسم را بازکنند و بتوانم در این هوای تنفس کنم! من که هرروز صبح از زیباشهر اهواز تا امانیه را برای رسیدن به محل کار پیاده طی می نمودم از برداشتن دو گام عاجز مانده ام و کم می آورم بیش از دوماه است که هر هفته چند روزی در بیمارستان بستری می شوم ولی خبری از بهبودی نیست .رود چون به پا خاری آسان در آرَم؟ چه سازم به خاری که در دل نشیند. در ایام تاسوعا و عاشورا طبق نذر هرساله ام به هر طریق خود را به هیئت رساندم و در آن حضور یافتم و مداحی کردم و آقا واقعا" یارم بود با وجود سرفه های شدید و تنگی نفس اما چنان مرثیه خوانی ام را روان نموده بود که زنجیر زنان هیئت با شوری مضاعف زنجیر را بردوش می کوبیدند و باحال عزاداری کردند که از این لطف آقا ممنونم و باخود می گفتم هرچه دارم از این نذر است اگر ادا نکنم همه را از دست خواهم داد و وای بر کسی که در مجلس حسین (ع) حضور نیابد و زبانش از تکرار نامش ناتوان شود و بازهم بعد از عزاداری پاسخ به پرسش اهل بیمارستان در فرط ناتوانی با نفس نفس زدنهای ممتد و با گرفتگی صدا که :دارم خفه می شوم . حال و روزم دیگر برای کادردرمانی بیمارستان دارد شکل مزاحمت به خود می گیرد حتی توان نشستن نیز ندارم و سرفه امانم را بریده است خود را ازقفس بستر بیماری با یک یا حسین جدا می سازم و با هر وسیله ای خود را جلوی مصلی می رسانم ،تدابیری که برای تنظیم و کنترل ترافیک اندیشیده اند مانع از عبور خودرو از جلوی مصلی می شود و مجبور می شوم از بالای چهاراه از میان خیابان فرعی کیوان بیایم و روبروی ضریح چشمهایم را به دلدادگان و شیفتگان بدوزم و اشک بریزم و از ناتوانی ام گله کنم و از خستگی اندامهایم بنالم و از آزار اطرافیان از سرفه های ممتدم رنج ببرم ،عظمت جمعیت مبهوتم ساخته بود اما توان پیاده شدن نداشتم تا در میان آنان ،من نیز در این حماسه محبان الحسین (ع) سهیم باشم و درزمره کسانی قرار گیرم که یزیدیان زمان را به خشم می آورند و از اینکه در این حرکت حضور دارم شاید نمره مثبتی در کارنامه ام قرار گیرد و توجهی شود وخود را از ناتوانی ام با اشک تسکین می دهم و بیشتر از همیشه می گریم این بار برای محرومیت خویش از عدم توفیق در همنوایی بامردم در گفتن لبیک یاحسین و قرار گرفتن در بارش سنگین تگرگ در سرمستی از دیدار حضور ، باز روانه می شوم تا بستری شوم و سوزن آمپول و سرم را حس کنم با تنفسهای مصنوعی که از کپسول به ریه هایم تزریق می شود .هیچکس از حالم نپرسید! مولا از حالم خبر داری مراببخش؛ که با ضریحت تا شلمچه نتوانستم بیایم . مولا احساس تنهایی می کنم ! اگر شما نبودید بیراه می شدم و از فرط تنهایی دق می کردم . خسته ام از این بی کسی و تو را همه کَسم می دانم نتوانستم به مسافر کربلایت که مهمان ماست این را بگویم و مستقیم به خودت عرض می کنم که :در بهداری قربت دردم را درمان کن که من نوحه گرت بوده ام و چشمهای بسیاری را در روضه هایت گریاندم و خود بسیار گریسته ام نجاتم بده که پناهی ندارم و طبیبی برای دردم بجز تو نیست ای طبیب دردمندان یا حسین. در روز عاشورا این نوحه را خواندم : خون خدایی حسین ،هستی مایی حسین / سلام ما سلام ما برتن عریان تو ،سلام ما سلام ما بر لب عطشان تو،باتن بی سر توخود شافع مایی حسین و..... بازهم می خواهم برایت بخوانم اگر که نتوانستم به استقبال ضریحت بیایم عذر می خواهم که اگر عمری باقی بود به کربلا خواهم آمد و بر پنجره های مشبکش انگشتانم را حلقه می زنم و بوسه بارانشان می سازم و برایت از دردهایم که شفایشان داده ای می گویم پس شفایم بده یاحسین (ع). حسین جان سقایت خیلی با وفا بود و اکبرت خیلی جوان و اصغرت شیر خواره بود من بر این خیل شهیدان وفادار گریه ها کردم ، ببخشایم زلطف . از اینکه توفیق دادی که باز بنویسم و دل را خالی کنم ممنونتم .طبیب از طلب در دو گیتی میاسا/کسی چون میان دومنزل نشیند

+
نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1391ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
نگاه من به امروز شاید با دیگران تفاوت بسیار دارد ۸ آذر روز نوستالوژیک رفیقان مسجدسلیمانی و حماسه جاویدان فتح الفتوح عملیات طریق القدس که منجر به آزادسازی شهر بستان در دشت آزادگان شد از همه روزها ممتازتر است . در این روز شهید علیرضا دهقانی و شهید رسول فخارزاده دست در دست هم به سوی سوسنگرد پر کشیدند و من تماشاگر این پرواز بودم که هردو مستانه گامهایشان را محکم برمی داشتنتد و با نجوایی که معنایش را نمی دانستم و با زبانی خدایی که رموزش را خویش می دانستند گفتگو می کردند .چشمهای خیره برای فردا و در تفکرشان پر از یاد از دوستانی که در پایگاه مسجد کنارهم می نشستند و امروز در آفرینش این جاودانه حماسه نقش بازی می کنند و مامور خدا شده اند و لب به حسرت می گزند که چرا درمیان آنان نیستند و عزم خود را جزم می کنند تا بروند با بالهای گشوده و در کنارشان باشند و می روند عاشقانه و شوق پرواز آنان را به آسمان می کشاند و آسمانی می شوند تا از آسمان روی زمین را ببینند و بر کوچکی اش تاسف بخورند و به بزرگی ملکوت واقف شوند و من هنوز تماشاگرم و میان رفتن و ماندن به ماندن قرعه انداخته ام و رسول و علی هردو جانانه رها شدند و رفتند و جاودانه شدند و با آزاد سازی بستان خود را نیز همراه ستارگان درخشان آسمان شهادت آزاد نمودند تا از نورشان جهان منور گردد و اقتدایشان را همیشه به خورشید بنگرند و فروزش خورشید را باور کنند .آنروز جوان بودم و دست خویش را در سوسنگرد از شهدا رها کردم و پرواز نمی دانستم و برزمین افتادم تا بیشتر یاد بگیرم و بالها را برای اوج بسازم اما زمان گذشت و هنوز در این کلاس سربلند فارغ التحصیل نشده ام و از مرز جوانی عبور کردم و هنوز می گذرم و به پیری می رسم و آنان با آن پرواز جوان ماندند با تصاویری که در هر خانه ای فاب گرفته می شوند و هر رهگذر برایش سر تعظیم فرود می آورند و من با نفسهای خسته در حسرت یک نگاه از آسمان به زمین و چنان بر پهنه زمین میخکوب شده ام که یارای ایستادن نیست .
در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست
ورنه هر گبری به پیری می شود پرهیز کار
و مانده ام در امروز با یاد آن عزیزان دل را تسکین می دهم و آرامش می یابم و تلاش می کنم تا شرمنده نشوم اما جرات نگاه در چشمانشان ندارم و سر بزیر می اندازم که نگاهها در درون خود سخنها دارند و شهیدان نیز هر روز که می گذرد از دیروز جوان تر می شوند تا خون تازه به درون این جامعه جاری سازند و قلبها در تپش روزگار توقف نکنند و رگهای انسانها با خون تازه زندگی را زیباتر از هر روز ببینند .و رسول و علی داستان دو پرنده عاشق مسجدسلیمانی است که با بالهای گشوده زیبایی را از پشت مسجد جامع شهر به همه هدیه دادند و عطر نگاهشان برای همیشه پایگاه مسجد را معطر ساخت . همیشه وقتی ۸ آذرمی شود دلم هوای بوییدن گلهای باغ بستان دشت آزادگان را می نماید تا بر مشام خویش بوی کربلا احساس کنم و سرمست شوم
یاد شهدای عزیز عملیات طریق القدس که منجر به آزاد سازی بستان گردید گرامی باد .
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
نوحه شهادت ابوالفضل العباس (ع)
لا تَدعُوِنّی وَیکِ اُمَّ البَنینَ تُذَکِّـريني بِـلُيـوثِ العَـرينِ
کانَت بَنونَ لِیَ اُدعی بِهِم والیَومَ اَصبَحتُ وَ لا مِن بَنینَ
أربَعَـةٌ مِثــلُ نُسُــورِ الـرُّبـي قَد واصَلوُا المَوتَ بِقَطعِ الوَتينِ
تَنازَعَ الخِرصانُ اَشلاتَهُم فَکُلُّهُم اَمسی صَریعاً طَعینَ
یا لَیتَ شِعری اَکَما اَخبَروا بِأنَّ عَبّاساً قَطیعُ الیَمینِ
----------
ترجمه:
مرا دیگر مادر پسران مخوان
که مرا به یاد شیران بیشه می اندازی.
من پسرانی داشتم و به نام آنها مرا امّ البنین می خواندند و امروز صبح را آغاز کردم در حالی که دیگر فرزندی ندارم.
چهار تن (فرزند) بودند چون عقابان کوهسار که کشته شدند و رگ وتین آنها قطع شد.
بر سر نعش آنها نیزه ها به هم افتاد و همه یشان از طعن نیزه به زمین افتادند.
ای کاش می دانستم آیا آنچنان که خبر دادند عبّاس (من) دست راستش قطع شده بود.
نوحه «ليش تأخر عباس؟»
من البين ياحسين من زغري وشاب الراس
واي از دست جدا؛ اي حسين! از غمت در کودکي موي سرم سفيد شد.
تانيت ناديت ليش تأخر عباس؟
انتظار کشيدم؛ فرياد برآوردم؛ چرا عباس دير کرد؟
ريته يـمي .. يـجلي همي .. وينه عمي
کاش پيش من مي ماند و غم مرا برطرف مي ساخت؛ عمويم کجاست؟
ليش تأخر عباس؟
چرا عباس دير کرد؟
أنا ياحسين العزيزة ... سکنة يا صيوان داري
اي حسين! اي سرپناه من! من سکينه، دردانه تو هستم.
اعتذر منک يابوي ... وادري مقبول اعتذاري
اي پدر! از تو مغذرت مي خواهم و مي دانم عذزخواي من قبول مي شود.
بسبب لن حشمت عمي ... من العطش وبقلبي ناري
چرا که من بودم که از عطش از عمويم آب تقاضا کردم آتشها در دل من شعله ور شد.
وراح عمي وانتظرته ... حتي ملّيت انتظاري
و چنين بود که عمويم رفت و من به انتظار او ماندم و آن قدر منتظر شدم که از انتظار خسته شدم.
مليت .. ظليت .. انطر واحسب لحظات
از انتظار خسته شدم پيوسته؛ لحظه ها رو شمردم.
وتنوح .. هالروح .. تقدر تصبر هيهات
و اين جان به لب رسيده فرياد مي کرد.
دمعي يهمي ... جفني مدمي ... وينه عمي
شاکم جاري است؛ چشمان خونين است.
ليش تأخر عباس؟
چرا عباس دير کرد؟
من البين ياحسين من زغري وشاب الراس
واي از دست جدا؛ اي حسين! از غمت در کودکي موي سرم سفيد شد.
تانيت ناديت ليش تأخر عباس؟
انتظار کشيدم؛ فرياد برآوردم؛ چرا عباس دير کرد؟
ريته يـمي .. يـجلي همي .. وينه عمي
کاش پيش من مي ماند و غم مرا برطرف مي ساخت؛ عمويم کجاست؟
ليش تأخر عباس؟
چرا عباس دير کرد؟
انتظر والقلب يـخفق ... مثل جنحان اليمامه
انتظار مي کشم در حالي که قلبم مانند بال پرندگان در حال پر پر زدن است.
قلت ليش طلبت منه ... الماي واخذتني الندامه
به خودم گفتم چرا از عمويم آب طلب کردم. خود را سرزنش کردم و به شدت پشيمان شدم.
هم صدق يرجع لي عمي ... برايته وجوده وحسامه
آيا عمويم باز خواهد گشت؟ آيا علم و مشک آب و شمشير او را خواهم ديد؟
ريت لا يروي دليلي ... بس يرد لي بالسلامه
من سيراب شدن را نمي خواهم؛ فقط مي خواهم به سلامتي پيش من برگردد.
ياريت .. لا جيت .. لا منه طلبت الماي
کاش به کربلا نمي آمدم؛ کاش از او آب طلب نمي کردم.
ونيت .. اتـمنيت .. لا تبرد نار حشاي
هرگز آتش دل سرد نمي شود.
هذا هضمي .. موتي حتمي .. وينه عمي
اين بلاي عظيمي است که به من وارد شده؛ مرگم حتمي است. عمويم کجاست؟
ليش تأخر عباس؟
چرا عباس دير کرد؟
من البين ياحسين من زغري وشاب الراس
واي از دست جدا؛ اي حسين! از غمت در کودکي موي سرم سفيد شد.
تانيت ناديت ليش تأخر عباس؟
انتظار کشيدم؛ فرياد برآوردم؛ چرا عباس دير کرد؟
ريته يـمي .. يـجلي همي .. وينه عمي
کاش پيش من مي ماند و غم مرا برطرف مي ساخت؛ عمويم کجاست؟
ليش تأخر عباس؟
چرا عباس دير کرد؟
هاک خذ مرسال مني ... وللقمر روح وتعنه
اي پدر! اين پيغام را از من بگير و پيش ماه شب چهارده (قمر بني هاشم) برو.
انشد عليه الشريعه ... بلکي تسمع خبر عنه
از نهر علقمه درباره او سؤال کن تا شايد خبري از او بگيري.
ولو ان يا بوي لقيته ... عن لساني اعتذر منه
و اگر اي پدر او را يافتي، از زبان من از او عذرخواهي کن.
قله ياعباس ارجع ... ما تريد الماي سکنه
به او بگو اي عباس! بررگد. سکينه ديگر از تو آب نمي خواهد.
ترجيت .. وادعيت .. ياريتک حي تلقاه
آرزو مي کنم و دعا مي کنم که او را زنده بيابي.
موجود .. وردود .. ترجع للخيمه وياه
صحيح و سالم؛ سرزنده؛ با او به خيمه گاه برگردي.
هو حلمي .. هو عزمي .. وينه عمي
او روياي من است؛ او اميد من است؛ عمويم کجاست؟
ليش تأخر عباس؟
چرا عباس دير کرد؟
من البين ياحسين من زغري وشاب الراس
واي از دست جدا؛ اي حسين! از غمت در کودکي موي سرم سفيد شد.
تانيت ناديت ليش تأخر عباس؟
انتظار کشيدم؛ فرياد برآوردم؛ چرا عباس دير کرد؟
ريته يـمي .. يـجلي همي .. وينه عمي
کاش پيش من مي ماند و غم مرا برطرف مي ساخت؛ عمويم کجاست؟
ليش تأخر عباس؟
چرا عباس دير کرد؟
+
نوشته شده در جمعه 3 آذر1391ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
دلش بود و اندوه و درد نهانش
خودش بود والله و صبر كلانش
همان زن كه آن خطبه یكباره در شام
شد آتش و آمد برون از دهانش
همان زن كه در موقع خطبه خواندن
زبان علی بود آری زبانش
همان زن كه از كودكی، شخص حیدر
شد استاد تدریس فنّ بیانش
خدایا تو خود ذوالفقار علی را
در آن لحظه دادی به دست زبانش
همان زن كه در كربلا بوسه میزد
به دست قمر اختر آسمانش
و هفتاد و دو دفعه از صبح تا عصر
در آن جا خدا داد خود را نشانش
مگر میشود یافت جز او زنی را
كه سوگ برادر كند قهرمانش
ز سوگ علمدار و داغ برادر
مگر لحظهای گریه میداد امانش
زن بینظیری كه با سر بلندی
برون آمد از بوته امتحانش
همان زن كه بنیاد ظلم و ستم سوخت
ز خاكستر آتش كاروانش
به دنبال سرهای بر نیزه میرفت
سراسیمه با مادر مهربانش
تو ای حیدری خصلت، ای آن كه زهرا
تو را دوست میداشت، بهتر ز جانش
من این جامه را نذر صبر تو كردم
قبولش كن و جان مولا بخوانش
علی اکبر بهرامیان
شاه بی لشگر بگو پس لشگرت كو؟
گر تو سلیمانی بگو انگشترت كو؟
ظرف دو ساعت اینهمه نیزه شكسته؟
بوی تو می آید بگو پس پیكرت كو؟
با ناله های فاطمه اینجا دویدم
گو تو حسین مادری پس مادرت كو؟
یك جای بوسه بر تنت باقی نمانده
خاك دو عالم بر سرم موی سرت كو؟
آقای من پیراهنت كو؟ خاتمت كو؟
سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت كو؟
گیرم سرت را از قفا آقا بریدند
آن بوسه ای كه داده ام بر حنجرت كو؟
از تو توقع دارم ای تندیس غیرت
برخیزی از زینب بپرسی معجرت كو؟
این دشت دشت چشمهای خیره سر شد
آقا كمك كن خواهرت را دخترت كو؟
علی اشتری
زینب آیا سر به محمل می زند؟
کاروان را زخمه بر دل می زند؟
مطرب آیا می زند راه مجاز؟
تا بگوید نکته ها با اهل راز؟
آری٬ او تار محبت می زند
سر به دیوار محبت می زند
گاه می ریزد به دامن ناله را
بغض تلخ تاول و تبخاله را
ای پرستار پرستو های من
مرهم زخم تکاپو های من
ای زبان صدق و تصدیق و صفا
اولین بیمار چشمت٬ مصطفی
عصمت زهرا! عزیز مرتضی!
در تو جاری رستخیز مرتضی
عصر عاشورا٬ علم در دست توست
کرسی و لوح و قلم در دست توست
زینب ای پیغمبر فریاد و خون
شاهد« انا الیه راجعون»
غنچه ها را گرچه پرپر کرده ام
کوله بارت را سبکتر کرده ام
ظهر عاشورا که زیر خنجرم
دست بگشا٬ سایه افشان بر سرم
زنده یاد آقاسی
ای پیکر برهنه ی بی سر حسین من
آیا تویی عزیز پیمبر، حسین من؟
پیدا نمیکنم به تنت جای بوسهای
جز جای تیر و نیزه و خنجر حسین من
بگذار تا زنم به گلوی بریدهات
یک بوسه با نیابت مادر حسین من
ای بر تنت سلام، جواب سلام ده
از حنجر بریده به خواهر حسین من
زخم تنت ز حد تصَوّر، بوَد فزون
زخم دلت هزار برابر، حسین من
ترسم کشند دختر مظلومه ی تو را
او را نگیر اینهمه در بر حسین من
برخیز و بر مسافر شامت، اذان بگو
قرآن بخوان، در این دم آخر حسین من
من آن مسافرم که ز خون گلوی تو
کردم خضاب، جان برادر، حسین من
گر بیتو میروم سفر شام، غم مخور
همراه ماست شمر ستمگر حسین من
«میثم» ز سوز سینه ی ما شعله میکشد
دستش بگیر در صف محشر حسین من
غلامرضاسازگار
نمی گویم ز نوک نیزه با خواهر تکلم کن
نگاهت پاسخ من داد، بر طفلت ترحم کن
اگرچه غنچه ی بی آب، نشکفد اما
درِ فردوس را بگشا، به روی من تبسم کن
به چشم خارجی ما را تماشا می کند کوفی
به نی قرآن بخوان و رفع این سوء تفاهم کن
اگر بهر نماز شکر می خواهی وضو سازی
ندارم آب، با خاک سر زینب تیمم کن
تو قلب عالمِ امکانی و آگاهی از قلبم
به دریا با نگاه خود بگو، کم تر تلاطم کن
نگه با اختیار و اشک من بی اختیار آید
ز برج نی نظر ای ماه من امشب به انجم کن
اگر چه کاسه ی صبر مرا هم کرده ای لبریز
ز بهر حفظ جان کودکت با او تکلم کن
علی انسانی
بانوی خیمهها غم غربت به بر کشید
یک کوفه درد بر سر بار سفر کشید
او زنده مانده بود ولی رنج کربلا
از کشتگان کرب و بلا بیشتر کشید
در عرصهیی که مسلخ ماه و ستاره بود
کبریت شامیان شد و تیغ سحر کشید
نقاش عاشقان شد و با رنگواژهها
یک نینوا زمین و زمان شعلهور کشید
روشنگرانه چهرهی خورشید عشق را
از پشت ابرهای سیاست به در کشید
زینب زنیست مرد که مردان بیافق
تا دوردست او نتوانند پرکشید
علیرضافولادی
تو دیدی چشم تر آتش بگیرد
عزیزت پشت در آتش بگیرد
و بابایت سرش بر نیزه باشد
و سر نیزه سر آتش بگیرد
تو دیدی پیش چشم باغبانی
درختی از کمر آتش بگیرد
شده آیا دلت هر روز هر روز
که از هرم خبر آتش بگیرد
چه حالی می شوی وقتی ببینی
برادر از جگر آتش بگیرد
برادر زاده هایت دیده باشند
که حلقوم پدر آتش بگیرد
تو دیدی خیمه های اهل بیت ات
به هنگام سفر آتش بگیرد
مگو دیگر که نزدیک است از غم
دل زینب دگر آتش بگیرد
مگو دیگر تعجب هم ندارد
ندیدی چشم ترآتش بگیرد
زهرابیدجی
افسوس می خورم كه نسیم غروب شام
بر روی نیزه شانه به زلفت كشیده است
مهمان كُشی به رسم مسلمانی كجاست؟
قرآن بخوان كه وقت رسالت رسیده است
این ها شنیده اند اذان گفتن تو را
باید نماز مغرب خود را قضا كنند
حتی اگر امام جماعت نداشتند
مثل خودم به نیزۀ تو اقتدا كنند
رسمش نبوده گوشه نگاهی نمی كنی؟
این گونه شاهِ بر نوكِ نی سائل این چنین
زینب فدای چشم ورم كرده ات حسین
پلكت نبوده قبل چهل منزل این چنین
بهتر همان كه زیر لگدها ندیده ای
این دختران كه مایۀ فخر عشیره اند
روزی میان پرده ای از حرمت و حجاب
حالا اسیر حملۀ چشمان خیره اند
بیچاره دخترت چه قدَر بین نیزه ها
دنبالت آمد و هدف تازیانه شد
بعدش برای خنده و تفریح لشگری
دندان تو به ضربۀ سنگی نشانه شد
تا پای نیزه ات تن خود را كشیده ام
از اضطراب حملۀ نامحرمان مست
از روی بامِ خانۀ آن پیر لعنتی
سنگم زدند و گوشۀ پیشانی ام شكست
از بعد ماجرای بیابان و زجر پست
باید برای دختر تو مادری كنم
اصلاً من آمدم به سفر با اجازه ات
در امتداد راه تو پیغمبری كنم
عبدالحسین مخلص آبادی
ای قامت همیشه تر از قبل استوار
ای بانوی نجابت و ای بانوی وقار
روشن ترین آینه ها بر جبین تو
قد می کشد ز هر نفست قامت بهار
زیباترین حادثه ها با تو هم قرین
زیا ترین جلوه حق از تو آشکار
تو در بهشت و آینه ها هم جوار تو
اما هنوز چشم تو گریان و سوگوار
بغض رسایت آینه ها را به هم تنید
در فصل سنگ و آینه و داغ و انکسار
بگذار از صلابت تو کوه بشکند
ای بانوی همیشه تر از پیش استوار
حسن بلبلی
چه بسیار رنج ها کشیدم اخا
ز تل تا به مقتل دویدم اخا
ز مویت گرفت و سرت شد بلند
خودش گفت سر را بریدم اخا
صدای سواری به گوشم رسید
تو را روی زینش ندیدم اخا
گل درد و داغ تو ای با وفا
ز باغ دل خویش چیدم اخا
همان لحظه که سر برید از تنت
دل از دار دنیا بریدم اخا
تو را جان مادر بیا و بده
به دیدار رویت نویدم اخا
نه دیگر نباشم چو سروی بلند
ز داغ جدایی خمیدم اخا
به وقت کتک خوردن مرغ عشق
به بام دو چشمت پریدم اخا
ز بین دو عالم امام دلم
تو را بهر خود برگزیدم اخا
جعفرابوالفتحی
خواند تا آخر تمام قصههای صبر را
تا شنید از حلق پیغمبر صدای صبر را
دخترک میدید آتش، درد پهلو، میخ در
بغض بابا، دست بسته، انتهای صبر را
در ره حفظ ولایت کرده ثابت بر همه
ردِّ خون سینهی زهرا، وفای صبر را
مردِ تنها، استخوانِ در گلو، زخم زبان
چاهِ نخلستان شنیده نالههای صبر را
آسمانِ شهر کوفه چشمهایت را ببند
تا نبینی فرقِ از کینه دو تای صبر را
خون جگر شد از جفای همرهان، مردی غریب
تا که بیرون ریخت آخر، پارههای صبر را
رازدارِ این همه رنج و مصیبت خواهری است
کاین چنین تفسیر کرده هل اتای صبر را
یک زن و صد داغ پی در پی، چه کردی کز ادب
بارها بر خود خریدی مرحبای صبر را
آخرین برگ از کتاب داستان درد تو
فصلهایی تازه دارد ماجرای صبر را
کاروان میبرد سوی مسلخِ پروانهها
با تو صدها بلبل درد آشنای صبر را
یاسمن از تشنگی پژمرد در باغِ حرم
العطش بیتاب کرده، کربلای صبر را
از کنار نهر علقم، بین صحرای عطش
میشنیدی نالهی ادرک اخای صبر را
«پیکرِ خورشید در سیلابِ خون افتاده بود»
روی نی دیدی سرِ از تن جدای صبر را
بر جراحات شقایق مرحمی پیدا کنید
شعلهها سوزانده گیسوی رهای صبر را
ریگهای داغِ این صحرا گواهی میدهد
هیچ کس جز تو نفهمیده صفای صبر را
ای پناه گریههای کودکانِ بیقرار
ارغوانی کردهای سر تا به پای صبر را
داغ روی داغ بانو! در تو ظاهر کرده است
گوشهی زندان کوفه، انحنای صبر را
از نفسهایت شمیم سوزِ زهرا میرسد
آهِ تو پر کرده در عالم هوای صبر را
آفتابی بر سر نیزه تماشا میکند
پشت سکّان هدایت، ناخدای صبر را
پایههای ظلم عالم ریخت بر هم تا شنید
از گلوی خسته، فریاد رسای صبر را
چشمهای بیقرارت غیر زیبایی ندید
چون خدا پرداخت کرده خونبهای صبر را
میشناسند از ازل در عالم بالا تو را
تا ابد مدیون خود کردی بقای صبر را
هادی ملک پور
باور نمی کنم سفر بی تو را حسین
بی تو کشیده حرمت تا کجا؟ حسین
فرماندهی ارتش غم دیدگان، منم
فرمانروای ارتش بر نیزه ها حسین
با دست بسته رفته به میدان حفظ دین
عباس گونه، بانوی کرب و بلا حسین
هرگز حریف صبر خداوندیم نشد
در شام و کوفه، سنگ و غم و ناسزا حسین
گاهی به روی نیزه و گاهی به زیر چوب
لب های تو شده هدف بی حیا حسین
با خطبه های حیدریم نهضتت گرفت
حتی درون کاخ پر از فتنه پا، حسین
مأمور صبر و گریۀ بر روضه ات شدم
با هر نفس برای تو گیرم عزا حسین
اشکم میان روضۀ تو می چکد ولی
چشمم به راه منقم نینوا حسین
حسین ایمانی
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1391ساعت 5:6 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
يک لحظه جدا کردم از خويش، جوانم را
گويي که فدا کردم صد مرتبه جانم را
در آتش هجرانش ميسوخت وجودم را
با رفتن خود از تن ميبرد روانم را
با داغ علي دشمن يک لحظه گرفت از من
هم روح و روانم را هم تاب و توانم را
هنگام وداع هم داديم نشان هم
او حنجر خشکش را من اشک روانم را
سرتابه قدم افروخت از بس جگرش ميسوخت
داغيِّ زبان او سوزاند دهانم را
با کشتن فرزندم تسليم خداوندم
کردم به جگر پنهان فرياد و فغانم را
گيرم که به من اين داغ مي بود روا يارب
ديگر ز چه رو کشتند لب تشنه جوانم را
اي ماه فروزنده! تسبيح پراکنده
برخيز و فرو بنشان اين سوز نهانم را
«ميثم!» ز زبان من با خون جگر بنويس
کشتند بهارم را؛ ديدند خزانم را
مهدی سروری
گیسو به باد می دهی و دلبری علی
پا در رکاب می زنی و محشری علی
ابرو نهان کن از نظر خیرهٔ حسود
آیینه دار صورت پیغمبری علی
قامت مگو قیامت زهراست قامتت
از بس که قد کشیده ای و محشری علی
گرم طواف روی تو آل ابوتراب
غرق عبادتی و خدا منظری علی
وصفت همین بس است که در کوی رب عشق
شه زاده حرم، علی اکبری علی
وجه غیور هر غضبت وقت حمله ها
گاه رجز تو منتسب از حیدری علی
بین خطوط روی جبینت پر از خداست
ابن الحسین لیلی لیلای کربلاست
نور خدا ز صورت تو دیده می شود
پیغمبرانه بر همه تابیده می شود
شمشاد قامتی و به شمشیر کوفیان
گلبرگ ها ز ساقه تو چیده می شود
مثل بلور شیشه ای سنگ خورده ای
با بوسه ای وجود تو پاشیده می شود
مقراض اهل کوفه چه آورده بر سرت
هر گوشه ای ز دشت تنت دیده می شود
در زیر سم اسب تنت مثل زعفران
بر روی سنگ ها همه سابیده می شود
جسمی که زیر ضربه به هم ریخته چه سان
هر تکه ای به روی عبا چیده می شود
بر ناله های ممتد بابا کنار تو
از سوی لشگری همه خندیده می شود
قلبی که از تمام تنت پاره تر شده
با هر صدای قهقه رنجیده می شود
دنبال زینب آمده سقای عالمین
فریاد می زنند که وای از دل حسین
قاسم نعمتی
ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را
آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله
سید حمیدرضا برقعی
به همره تو رود روح من ز پیکر من
سپردمت به خدا ای یگانه گوهر من
اگر که میروی آهستهتر برو پسرم
که هست پشت سر تو نگاه آخر من
دو غصه بر جگر عمهات زده آتش
دهان خشک تو و اشک دیدۀ تر من
وضو بگیر ز اشک و برو به جانب مرگ
کـه پیشبـاز تـو آیـد ز خلد، مادر من
چگونـه تـاب بیـارم، چگونه صبر کنم؟
کـه بـر سـر تـو بریزند در برابر مـن
اگــر فتـاد عبـورت کنـار شط فرات
بیـار جـرعۀ آبـی بــرای اصغر مـن
بپوش زخم سرت را به دستِ غرقه به خون
اگر به دیدنت آیـد ز خیمـه خـواهر مـن
ز حلقــههای زره بیشتر رسـد زخمت
هزار پاره شود پیکرت چو حنجـر من
اگر چه فرق تو گردد دو تا به تیغ ستم
یکی است قبـر تـو و تـربت مطهر من
عدو به گریۀ مـن خنده میزند «میثم»
تـو گریـه کـن بـه عزایِ علیِّاکبر من
غلامرضاسازگار
برای آن که بخیزد کمی تقلا کرد
نداشت فایده از نو به خاک و خون جا کرد
دو پلک زخمی خود را گشود با زحمت
غریب کرب و بلا را کمی تماشا کرد
پدر کنار تن او چو ابر می بارید
به اشک و زمزمه آقا عجیب غوغا کرد
گذاشت صورت خود را به صورت اکبر
دوباره مرگ خودش را ز حق تمنا کرد
دل امام در عالم به یک نظاره شکست
ببین که زخم قدیمی چگونه سر وا کرد
به یاد پهلوی زخمیِ مادرش افتاد
همین که پهلوی خونین او تماشا کرد
کسی ز خیمه رسید و به روی خود می زد
کسی که کار خودش را شبیه زهرا کرد
بیا برادر پیرم به خیمه بر گردیم
امام رفتهٔ خود را دوباره احیا کرد
سیدمحمد جوادی
ما که عمریست مست و شیداییم
مسلمین نگاه زهراییم
آبرومند از گدایی
دودمان جناب مولاییم
من مان رفته است و ما شده ایم
چه کسی گفته است تنهاییم
پا اگر روی نفس بگذاریم
هر کدامیمان مسیحاییم
تا زمانی که با شهیدانیم
ماندگاریم و پای برجاییم
بین اهل زمین ملقب به
کاسه لیس جوان لیلائیم
در اطاعت نمودن از رهبر
الگوی ما شده علی اکبر
دلبری غیر او نمی بینم
محشری غیر او نمی بینم
بعد عباس در تمام جهان
حیدری غیر او نمی بینم
در میان تمام آقاها
اکبری غیر او نمی بینم
خوب ها را زیاد دیدم لیک
برتری غیر او نمی بینم
با نظاره به سمت پایین پا
سروری غیر او نمی بینم
بین بازار جان فدا کردن
مشتری غیر او نمی بینم
مست اویم شده خیالم تخت
تا قیام قیامتم خوش بخت
...ناگهان محشری به صحرا شد
ناله ای راهی ثریا شد
خون به جسمش چه قدر می آید
پور لیلا دوباره لیلا شد
پهلویش را شکست نامردی
مصطفای قبیله زهرا شد
کربلا شد پر از علی اکبر
قمر عشق ارباً اربا شد
لخته خون های در دهان علی
قاتل قلب زار بابا شد
همه بر داغ شاه خندیدند
به حسین روی دشمنان وا شد
.... ولدی جان من مرو تنها
بعد تو خاک بر سر دنیا
محمدحسین رحیمیان
زود آمدم کنار تو اما چه دیر شد
بابایِ داغ مرگ جوان دیده پیر شد
کامم هنوز تشنه ی آن کام تشنه بود
اما لب تو چشمه ی خون کویر شد
سنگینی زره به تنت ماند و آهنش
در زیر پای این همه ضربه حریر شد
قسمت شدست میوه ی من قسمتت کنند
جسمت نصیب نیزه و شمشیر و تیر شد
هر گوشه گوشه ای، همه جا پیکر تو هست
بی خود نبود این که دلم گوشه گیر شد
دستت کجاست تا که بلندم کند مرا
افتاده ام به پای تو جانم اسیر شد
فکری به حال معجر عمه بکن که باد
با ناله های زخمی من هم مسیر شد
باید هزار مرتبه بعد از تو کشته شد
باید که دست شست ز دنیا و سیر شد
محمدامین سبکبار
در رزمگاه عشق نه فرق پسر شکست
گویی درست، شیشه عمر پدر شکست
پشتی که جز مقابل یکتا دو تا نشد
پشت حسین بود و ز داغ پسر شکست
تا شد سپر به تیغ، سر شبه مصطفی
سر شد دو تا و ، رونق شق القمر شكست
شد تا سر شکسته ز زین سرنگون و لیک
با آن شکست، داد به بیدادگر شکست
سر سبز شد به اشک نهالم و لیک خصم
تا خواست این درخت برآرد ثمر، شکست
مادر در انتظار، و زین بی خبر که تیغ
از تو سر و ازو دل و از من کمر شکست
آن دست بشکند که سرت را شکست و یافت
پای امید مادر خونین جگر شکست
صیاد دون به داغ تو او را ز پا فکند
از مرغ دل شکسته، چرا بال و پر شکست
با اشك چشم، ریخته شد طرح این رثاء
زان این سروده قیمت درّ و گهر شكست
علی انسانی
خواهم اگر به آن قد و بالا ببینمت
باید تو را به وسعت صحرا ببینمت
تکه به تکه جسم تو را جمع کردم و
می چینمت به روی عبا تا ببینمت
حالا که نیزه خورده و پهلو گرفته ای
پیغمبرم... به کسوت زهرا ببینمت
خوبست این که حداقل مادر تو نیست
ور نه چگونه در بر لیلا ببینمت
جان کندن مرا به تمسخر گرفته اند
پیش بساط خنده این ها ببینمت
ترسم ز عمه بود بیاید... که آمده
حالا من عمه را ببرم ... یا ببینمت؟!
×××
تشنه نرفته است ز خون تو دشنه ای
باید به نیزه ها نگرم تا ببینمت
محمدعلی بیابانی
گفت کای فرزند مقبل آمدی
آفت جان رهزن دل آمدی
راست بهر فتنه قامت کرده ای
وه کزین قامت قیامت کرده ای
از رخت مست غرورم کرده ای
از مراد خویش دورم کرده ای
که دلم پیش تو گه در پیش اوست
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
بیش از این بابا دلم را خون مکن
زاده ی لیلا مرا مجنون مکن
همچو زلف خود پریشانم مساز
همچو چشم خود به قلب دل متاز
حایل ره مانع مقصد مشو
بر سر راه محبت سد مشو
رو به خیمه خواهران بدرود کن
مادر از دیدار خود خشنود کن
شادمانه شد سوی خیمه روان
گفت نالان کی بلاکش خواهران
هین فراز آئید و بدرودم کنید
سوی قربانگه روان زودم کنید
عمان سامانی
در مجلسی شراره به جان می زد این بیابان
کای وای بر دل پدر از مرگ نوجوان
فریاد کرد سوخته جانی که در جهان
رسمست هر که داغ جوان دید دوستان
رأفت برند حالت آن داغ دیده را
گردند جمع در بر او یار و آشنا
یک دم نمی شوند از آن خسته دل جدا
تا از غم زمانه نیفتد پدر ز پا
یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
و آن یک ز چهره پاک کند اشک دیده را
شاید که دشمنانش گیرند خوی مهر
از دشمنی برون شده آیند سوی مهر
کز هر سخن کند پدر احساس بوی مهر
القصه هر کسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را
چون کشته شد به تیغ جفا اکبر حسین
آمد به کربلا چه بلا بر سر حسین
آیا که بود در غم دل یاور حسین
آیا که داد تسلیت خاطر حسین
چون دید نعش اکبر در خون طپیده را
فرزند رفت و باب از این غصه پیر شد
از شور غم ز گردش ایام سیر شد
بهر ستم سپهر کمانی دلیر شد
بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانه ی مرغ پریده را
شهاب تضمین ایرج
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
مگر به كرببلا آب قیمت جان بود
كه از عطش به فلك نالۀ یتیمان بود
كفن دریغ مگر بود بهر شاه شهید
كه تا سه روز تنش روی خاك عریان بود
به زیر سایۀ چتر زر، ابن سعد لعین
عزیز فاطمه در آفتابِ سوزان بود
ز كینه فرقۀ بی آبرو زدند آتش
سرادقی كه در او جبرئیل دربان بود
گلوی جمله تر از آب خوش گوار فرات
به حلق خشك علی اصغر آب پیكان بود
ز آب و نان همه سیر و ز كربلا تا شام
سكینه تشنۀ آب و گرسنۀ نان بود
سپاه شام سراسر سوار بر مركب
پیاده عابد بیمار زار و نالان بود
به شام جمله خلایق به خواب خوش همه شب
ز شام تا به سحر زینب اندر افغان بود
نهاد خولیِ بی دین به روی خاكستر
سری كه مهر رخش رشک باغ رضوان بود
فغان كه ریخت یزید شراب خوار شراب
بر آن رخی كه لبش بِه ز آب حیوان بود
چه آتشی ست به نظم تو «جودیا» كه به دهر
به هر كه دیدمی از آتش تو سوزان بود
میرزاعبدالجواد جودی
ای ز داغ تو روان خون دل از دیده ی حور
بی تو عالم همه ماتم کده تا نفخه ی صور
ز تماشای تجلاّی تو مدهوش کلیم
ای سَرت سِرِّ انا اللّه و سنان نخله ی طور
دیده ها گو همه دریا شو و دریا همه خون
که پس ازقتل تو منسوخ شد آیین سرور
شمع انجُم همه گو اشک عزا باش و بریز
بهر ماتم زده کاشانه چه ظلمات و چه نور
دیرِ ترسا و سَرِ سبط رسول مدنی
آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده است که داده است نشان
میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور
سر بی تن که شنیده است به لب آیه ی کهف
یا که دیده است به مشکات تنور آیه ی نور
قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت
حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور
غرق دریای تحیُّر ز لب خشک تو نوح
دست حسرت به دل از صبر تو ایوب صبور
مرتضی با دل افروخته لاحول کُنان
مصطفی با جگر سوخته حیران و حصور
کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز
آهوان حرم از واهمه در شیون و شور
انبیا محو تماشا و ملایک مبهوت
شمر سرشار تمنا و تو سر گرم حضور
نیرتبریزی
در این غروب غریبی ببین کواکب را
به نیزه ها سر زخمیّ نجم ثاقب را
بخوان به لحن حروف مقطعه امشب
حدیث غربت زینب، بخوان مصائب را
چرا عزیز دلم «هَل أتَی» نمی خوانی
ببار جرعه ای از کوثر مناقب را
بخوان «وَلِیُّکُمُ الله» را پناه حرم
بگو حکایت این مردمان غاصب را
برای تسلیت خاطر «ذَوِی القُربَی»
ز تازیانه و سیلی ببین مواهب را
بخوان «لِیُذهِبَ عَنکُم» شکوه غیرت من
که دور سازی از این کاروان اجانب را
مسیح خسته من ندبه أنا العطشان
به خون نشانده دل بیقرار راهب را
لب مقدس قرآن و خیزران بوسه!
و «أم حَسِبتَ» بخوان این همه عجائب را
بیا شبی به خرابه بیاوری با خود
برای دخترکت لیلةُ الرغائب را
هنوز بر لب تو بغض «أیَّ مُنقَلبٍ»
به انتظار نشسته غریب غائب را
یوسف رحیمی
شعله میکشد در من عشق آتشین تو
میکشد مرا بویی سوی سرزمین تو
میشود شروع اینبار سال هجری عشقی
تا به راه میافتی مست از مدینه تو
عشق کربلا دارد کربلا بلا دارد
با بلاکشان گفتند سرّ سرزمین تو
مثل قرص خورشیدی آنچنان تو تابیدی
تا علم بدست آمد ماه از یمین تو
ـ کو کجاست عیاری تا کند مرا یاری
محو شد در آن غوغا بانگ آخرین تو
«یا سیوفِ» تو تنها پاسخش رسید آقا
سی هزار شمشیرند تشنه در کمین تو
میوهی دل طاها! جای بوسه زهرا
بوسه میزند حالا سنگ بر جبین تو
پیرهن نزن بالا چشم حرمله تیز است
میکشد سرک شاید قلب نازنین تو...
من گمان کنم بر نی مثل خواهرت نشناخت
صورت تو را حتی صورت آفرین تو
قاسم صرافان
دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را
برفراز نیزه می دیدم سر خورشید را
آسمان گو تا بشوید با گلاب اشکها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
چشمهای خفته در خون شفق را واکنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریان تر خورشید را
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
کاروان بود وگلوی زخمی زنگوله ها
ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را
آه اشتر ها چه غمگین وپریشان می روند
بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را
سعیدبیابانکی
روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشکچوب نیزهها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟ آری، اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
بر صخره از سیب زنخ بر میتوان دید
خورشید را بر نیزه کمتر میتوان دید
بیدرد مردم ما خدا، بیدرد مردم
نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوگان مصطفا را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
در برگریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
علی معلم دامغانی
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله برقِ خرمن گردونِ دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت، کرد آسمان
سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقهی دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر
با این عمل معاملهی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
محتشم کاشانی
آن شب قدر که این تازه براتش دادند
فرصت درک دعای عرفاتش دادند
گفت از: «نون و قسم بر قلم و آنچه نوشت»۱
جوهر و لیقه و اوراق و دواتش دادند
تا که بنشیند و از کربُبَلا و بنویسد...
از مسیحی که در آن دشت حیاتش دادند
وزن سرگیجه گرفت و ز عروض آبادت
فعلاتُن فعلاتُن فعلاتش دادند
«مِن عَسَل» نام تو «أحلی» و به چشمم آقا...
شوری اشک که نه شاخه نباتش دادند
«مَن رَکِب» با تو «نَجَی» هرکه «تَخَلّف» نابود۲
نوح را در بر این عرشه ثباتش دادند
آدم از فضل شما گفت «قَدیمَ الإحسان»۳
تا پذیرفته شود آن «کلماتش۴» دادند
چوب از آن روز که شد مَحرم لب های تو سوخت
هر که شد مَحرم دل بیشتر آتش دادند
روز اوّل که پدید آمدم از نور حسین
جرعه آبی به من از آب فراتش دادند
مجیدلشکری
عشق سردرقدم ماست اگربگذارند
عاشقان را سرسوداست اگربگذارند
ما واین کشتی طوفان زده ی موج بلا
ساحل ما دل دریاست اگربگذارند
دشت ازهرم عطش سوخته وسایه ی غم
سایه بان گل زهراست اگربگذارند
آب بر آتش لب های عطشناک زدن
آرزوی من وسقاست اگربگذارند
دوش درگلشن مابلبل شیدامی گفت
باغ گل وقف تماشاست اگربگذارند
هرچه گل بود زتاراج خزان پرپرشد
وقت دلجویی گل هاست اگربگذارند
طفل شش ماهه ی من زینت آغوش من است
جای این غنچه همین جاست اگربگذارند
این به خون خفته که عالم زغمش مجنون است
تشنه ی بوسه ی لیلاست اگربگذارند
چهره اش آینه ی حسن رسول الله است
آری این آینه زیباست اگربگذارند
این گل سرخ که ازگلبن توحید شکفت
آبروی چمن ماست اگربگذارند
درعقیق لب من موج زند دریایی
که شفابخش مسیحاست اگربگذارند
یوسف مصروجودم من واین پیراهن
جامه ی روز مباداست اگربگذارند
ریشه درخون و شرف نهضت ما دارد و بس
سند روشن فرداست اگر بگذارند
محمدجواد غفورزاده(شفق)
بارد چه؟ خون زدیده، چه سان؟ روز و شب! چرا؟
از غم،كدام غم؟غم سلطان كربلا!
نامش چه بد؟حسین!ز نسل كه؟از على!
مامش كه بود؟فاطمه!جدش كه؟مصطفى
چون شد؟شهید شد!به كجا؟دشت ماریه
كى؟عاشر محرم! پنهان؟ نه،بر ملا
شب كشته شد؟نه،روز،چه هنگام؟وقت ظهر
شد از گلو بریده سرش؟نى،نى،از قفا!
سیراب كشته شد؟نه!كسى آبش نداد؟داد!
كه؟شمر،از چه چشمه!از سر چشمه فنا!
مظلوم شد شهید؟بلى!جرم داشت؟نه!
كارش چه بد؟هدایت!یارش كه بد؟خدا
این ظلم را كه كرد؟یزید!این یزید كیست؟
ز اولاد هند، از چه كس؟ از نطفه زنا
خود كرد این عمل؟ نه،فرستاد نامهاى
نزد كه؟ نزد زاده مرجانه دغا
ابن زیاد،زاده مرجانه بد؟نعم
از گفته یزید تخلف نمود؟ لا!
این نابكار كشتحسین را به دستخویش؟
نه،او روانه كرد سپه سوى كربلا
میر سپه كه بد؟عمر سعد!او برید
حلق عزیز فاطمه؟ نه،شمر بىحیا
خنجر برید حنجر او را نكرد شرم؟
كرد،از چه پس برید؟نپذیرفت از او قضا
بهر چه؟بهر آنكه شود خلق را شفیع
شرط شفاعتش چه بود؟نوحه و بكا
كس كشته شد هم از پسرانش؟بلى،دو تن
دیگر كه؟نه برادر!دیگر كه؟اقربا
دیگر پسر نداشت؟چرا داشت،آن كه بود؟
سجاد!چون بد او؟ به غم و رنج،مبتلا
ماند او به كربلاى پدر؟نى،به شام رفت
با عز و احتشام؟نه،با ذلت و عنا!
تنها؟نه با زنان حرم،نامشان چه بود؟
زینب،سكینه،فاطمه،كلثوم بینوا
بر تن لباس داشت؟بلى،گرد روزگار
بر سر عمامه داشت؟بلى،چوب اشقیا
بیمار بد؟بلى!چه دوا داشت؟اشك چشم
بعد از دوا غذاش چه بد؟خون دل غذا
كس بود همدمش؟بلى اطفال بىپدر
دیگر كه بود؟تب،كه نمىگشت از او جدا
از زینت زنان چه به جا مانده بد؟دو چیز
طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا!
گبر این ستم كند؟ نه! یهود و مجوس؟نه
هندو؟نه!بت پرست؟نه!فریاد از این جفا
"قاآنى" است قایل این شعرها؟بلى
خواهد چه؟رحمت.از كه؟ز حق!كى؟صف جزا
حبیب اله قاآنی شیرازی
تو زیر پا رفتی ولی بیچاره زینب
از این به بعد و بعد از این آواره زینب
باید خودت یاری کنی ورنه محال است
بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب
**
خون گلویت را کسی تا آسمان برد
پیراهن و عمامه ات را این و آن برد
آیا نگفتم در بیاور خاتمت را
راضی شدی انگشترت را ساربان برد
**
گفتند که پیراهنت را می کشیدند
تصویر غارت کردنت را می کشیدند
نه اینکه نیزه بر تنت می ریخت دشمن
بلکه به نیزه ها تنت را می کشیدند
**
رفتی و دستم بر ضریح دامنی بود
رفتی ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟
تا آن زمانی که به یادم هست داداش
وقتی که می رفتی تنت پیراهنی بود
**
رفتی که اشک خواهرت را در بیاری
بغض گلوی دخترت را در بیاری
آیا نمی شد ای سلیمان زمانه
قبل از سفر انگشترت را در بیاری؟
علی اکبر لطیفیان
شب تا سحر یک ریز صحرا گریه می کرد
پیش از طلوع صبح، فردا گریه می کرد
تقدیر می خواهد دلش فردا نیاید
آخر چرا دنیا سرا پا گریه می کرد
فردا چه روزی است در تاریخ عالم
یحیی(1) برایش پیش تر ها گریه می کرد
در آسمان خورشید دیگر خواهد آمد
بر روی نی این بار، دنیا گریه می کرد
آخر چرا قابیلیان بی رحم هستید
وقتی سراسیمه، اهورا گریه می کرد
دیگر چه می خواهید تا بیدار گردید
عالم نمی بینید آیا گریه می کرد
آزاده می بودید اگر، دل رحم بودید
تیغ از تمامیِ زوایا گریه می کرد
سر از ذیبح قبله ی ایمان بریدید
وقتی که خنجر بی محابا گریه می کرد
شب با وجود زخم های بس عمیقش ...
باید ورق می خورد اما... گریه می کرد
سیدمهدی نژادهاشمی
عشق بازی کار هر شیّاد نیست
این شکار دام هر صیّاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عاشق از معشوق اوّل سر زند
تا به عاشق جلوه ی دیگر کند
تا به حدی که بَرَد هستی از او
سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدّعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کُن نظر
روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق
بارالها! این سرَم این پیکرم
این علمدار رشید این اکبرم
این سکینه این رقیه این رباب
این عروس دست و پا در خون خضاب
این من و این ذکر یارب یاربم
این من و این ناله های زینبم
پس خطاب آمد ز حق، کی شاه عشق
ای حسین ای یکّه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم
پرده بر کش من به تو عاشق تَرَم
خود بیا که می کشم من ناز تو
عرش و فرشم جمله پا انداز تو
لیک خود تنها نیا در بزم یار
خود بیا و اصغرت را هم بیار
خوش بوُد در بزم یاران بلبلی
خاصه در منقار او برگ گلی
خود تو، بلبل، گل علیِّ اصغرت
زودتر بشتاب سوی داورت
ناصرقاجار
گودال قتلگاه است یا این که باغ سیب است؟
این بوی آشنایی از تربت حبیب است
هر ظهر تشنه این جا در حیرت اولوالعزم
قرآن به روی خاک و انجیل بر صلیب است
نهج الفصاحه در خون، نهج البلاغه در اشک
جبریل پر شکسته بر خاک ها عجیب است
قصد نماز دارد خورشید خون گرفته
وقتی رسول اکرم بر نیزه ها خطیب است
قد قامت الصلاتش صد اوج در فراز است
حی علی الفلاحش صد موج در نشیب است
در این حرای زخمی، پیچیده سوره ی کهف
لحنش چه دل نشین و صوتش چه دل فریب است
از بس که خیزران ها خط بر لبش کشیدند
سرمشق اهل عالم، خط های این کتیبه است
شیب الخضیب دارد، خد التریب دارد
با السلام رد شو، منظور هر غریب است
آهسته پای بگذار، بال فرشته پهن است
با احتیاط بگذر، این خاک بی رقیب است
این جا غریبه ها هم، یک جور آشنایند
هر کس غریبه تر شد او بیش تر حبیب است
شش گوشه ی مراد است این عرش خاک خورده
هر کس نیامد این جا از عشق بی نصیب است
احساس استجابت در این حریم جاریست
این جا یکی مجاب و آن دیگری مجیب است
در این محیط زخمی در این فضای مجروح
هر کس نفس کشیده عمریست بی شکیب است
ایوب پرندآور
مویش به باد عشق وزیدن گرفته بود
زینب هوای آه کشیدن گرفته بود
یک دختر سه ساله طناز و با وقار..
بر لب گلی به نیت چیدن گرفته بود
اشکی به چشم و بغض به حلقوم و پا به گل..
دستی به گوش بر نشنیدن گرفته بود
اشکش چکید مادر خسته به یاد طفل..
(یادش بخیر... حس مکیدن گرفته بود...}
سقا نخواست دست و لب و مشک و چشم و فرق..
کفاره به آب رسیدن گرفته بود
رأسی به نیزه.. چو خورشید در سماع..
با نیزه دار پای دویدن گرفته بود
الله اکبر از آن مرد و گرد و خاک..
ـ هایی که نای دیده و دیدن گرفته بود .. :
از سوی قوم هرزه زبان زبون وُرا ..
خیلی ز زخم.. قصد رسیدن گرفته بود
زینب هلال و ماه هلال و سپه هلال
راوی هلال و هول بریدن گرفته بود
نیزه حلال و تیغ حلال و سنان حلال
ذبحِ حلال حال تپیدن گرفته بود
مَحکم مباح و حُکم مباح و حَکَم مباح
خون مباح سرخ و.. جهیدن گرفته بود
ضجه حرام و اشک حرام و بکا حرام
بوسه حرام و قلب دریدن گرفته بود
اسب حسین جای شتر نحر شد به نهر
تصمیم «اَلظلیمه کشیدن» گرفته بود
صمصام علوی
+
نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1391ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
خطري مي کنم از فتنه ي شيطان احساس
خطر خار جحيمي به روان گل ياس
در دل آل پيمبر همه افتاده هراس
شمر آورده امان نامه براي عباس
زين مصيبت حرم پاک علي ميلرزد
گوييـا مـلک خـداي ازلــي ميلرزد
*****
کيست عباس؟ اميد دل خيرالناس است
کيست عباس؟ شرف عشق، ادب احساس است
شيشه را قصد شکار جگر الماس است
پاسدار حرم ا... اگر عباس است
به نگاهيش عدو در سقر آواره شود
جگر شمـر و امان نامـه ي او پاره شود
*****
باز دنيا به سوي حيدر کرار آمد
به سراغ قمر از راه، شب تار آمد
دل شب سوي حرم، شمر ستمکار آمد
به شکار دل عباس علمدار آمد
گفت: عباس! ببين! بخت، تو را همراه است
کـه امـان نامه ي تــو خـط عبيــد ا... است
*****
چشم عباس که بر شمر ستمکار افتاد
پاي تا فرق چو آهي که برآيد ز نهاد
گفت: اي کار تو بر آل پيمبر بيداد
به تو و خطّ و امان نامه ي تو نفرين باد
دور شو! اين همه افسانه مخوان در گوشم
بـه دو عـالم پسـر فاطمــه را نفــروشم
*****
گفت اي لعل لبت تشنه، دلت دريايي
تا به کي پاي تو در سلسله ي تنهايي؟
به تو زيبنده بود سروري و آقايي
حيف از قدر و جلالت که کني سقايي!
تو اميري ز چه رو عبد برادر باشي؟
نزد مـا آي که فرمانده ي لشکر باشي
*****
گفت روزي که اذان بر در گوشم خواندند
همگي بر رخم از اشک، گلاب افشاندند
مات و مبهوت به ديدار جمالم ماندند
همه دور پسر فاطمه ام گرداندند
تا فـداي پسـر فاطمـه گردد هستم
پدرم اشکفشان بوسه زده بر دستم
*****
گفت ما بوسه گذاريم به خاک پايت
تو يل ام بنيني و قمر، سيمايت
چه نيازي به حسين و به بني الزهرايت؟
حيف باشد که ز هم قطع شود اعضايت!
عوض آنکه حسين، اشک برايت ريزد
باش با ما که زر سـرخ به پايت ريزد
*****
گفت: خاموش که اين بندگي ام، آقايي ست
مشک بر دوش گرفتم، شرفم سقايي ست
باخبر باش که عباس، بني الزهرايي ست
جگرم سوخته و چشم و دلم دريايي ست
باشد از اسب، زمين خوردن من پروازم
هرچـه هستم به حسين بن علي سربازم
*****
من جدا لحظهاي از آل پيمبر گردم؟
بهر حفظ سر و جان دور ز دلبر گردم؟
پسر شيرخدا نيستم ار بر گردم
عشقم اين است که دور علي اصغر گردم
نيست بازيچه ي ماننـد تويي احساسم
دور شو! دور! زنا زاده! که من عباسم
*****
اي فداي شرف دين و مرامت عباس!
کوثر از جام نبي باد به کامت عباس!
از ولادت به تو باليده امامت عباس!
تا قيامت ز رُسل باد سلامت عباس!
تو به شهر دل يک خلق، امامت کردي
سربلند است قيامت کـه قيامت کردي
*****
نه ز شمشير نه از تير، تو را واهمه بود
از ازل مرغ دلت شيفته ي علقمه بود
زائر پيکر صد پاره ي تو فاطمه بود
آب را با تو به دور حرمت زمزمه بود
کاي شرار عطشت در جگر آب، عباس!
آب از شـرم لـب تشنه ي تو آب عباس!
*****
آب ها تشنه ي داغ لب عطشان تواند
نخلها سوخته و سر به گريبان تواند
اشکها وقف تو و زخم فراوان تواند
دستها تا ابدالدّهر به دامان تواند
چه شـود تـا ز گنـه، نامـه ي او پاک کنند
«ميثم» دلشده را در حرمت خاک کنند
*****
مهدی سروری
ز سجایای تو انگار به ما هم دادند
یعنی ای ماه ز مهر تو بما غم دادند
ادب ماه بنازم که به ما نور دهد
این همه عشق، نگویید بما کم دادند
ای لب لعل تو نازم که به خشکی دریاست
شکر لِلَّه به ما هم کمی از یم دادند
ز وفاداری تو علقمه شد عالمگیر
یعنی از مکتب تو نور به عالم دادند
مادرت ام بنین درس ادب داد تو را
این تو بودی که از این درس دمادم دادند
ذکر غم های حسین از لب تو چون برخواست
قبل هر چیز به یمن تو بما هم دادند
در تماشای تو دلداده تر از زینب کیست؟
این حسین است که بی تو، به قدش خَم دادند
هرکه مست تو شود کار مسیحا بکند
گویی از جام تو بر عیسی مریم دادند
راستی واسطۀ نام کلیم الله کیست؟
می ساقیست به موسی که چنین دم دادند
محمود ژولیده
ای ساغر دل شکسته عباس
در حسرت آب خسته عباس
عباس فدای غیرت تو
مات است فلک ز همت تو
ای آیینۀ ظهور حیدر
در چهرۀ توست نور حیدر
رفتی و مرا ز پا نشاندی
داغت به دل حرم نشاندی
تا چشم تو را دریده دیدم
در آن رخ یک شهیده دیدم
ابروی شکسته ات عجیب است
بعد تو برادرت غریب است
مانده نگه تو با اشاره
عباس به سوی مشک پاره
طفلی که به گاهواره باشد
بعد از تو گلوش پاره باشد
آغاز شود دگر جسارت
شد روزیِ زینبم اسارت
ممنون تو ای برادرم من!
جسم تو حرم نمی برم من
جواد حیدری
ای از همه بریده بریده بریده تر
بنگر به پای تو نفس من بریده تر
از من دو دست بر کمر و از تو بر زمین
از تو دو دیده خونی و از من دو دیده تر
بالای پیکر پسرم خم شدم ولی
پائین جسم تو شده ام قد خمیده تر
من با امیدِ دیدنِ رویت دویده ام
اما عمود زن به سراغت دویده تر
داری برای مشكِ حرم ضجّه می زنی
مشكت دریده، بین دو ابرو دریده تر
رنگِ تمام منتظرانت پریده است
اما رباب از همه رنگش پریده تر
حبیب نیازی
پیش فرات این همه دریا چه می کند؟
این مشک روی شانۀ سقّا چه می کند؟
تنها به خاطر گل روی سکینه است
دریای التماس به دریا چه می کند
مبهوت مانده بود "خدای فرشتهها
مهریۀ مدینه در این جا چه می کند؟"
نزدیک کردمت به لبم تا که بنگری
روح بنفشهایِ تو با ما چه می کند
زخم عطش ضریح لبم را شکسته کرد
حالا ببین که با لب گل ها چه می کند؟
حالا میا به خیمه ببینم که هر دومان
با موج هات فاطمه فردا چه می کند؟
در این طرف صدای پریشان دختری
بابا عمویم آن طرفِ ما چه می کند؟
علی اکبر لطیفیان
این پهلوان با وفا آخر زمین خورد
قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد
من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد
از شرم روی مادرِ اصغر زمین خورد
هرگز نمی فهمم چنین مرد رشیدی
با آن همه هیبت چرا با سر زمین خورد
افتاد پای فاطمه از روی مرکب
انگار در محراب خود حیدر زمین خورد
افتادن بی دست بد دردیست والله
لشکر که دید او از همه بدتر زمین خورد
بر غیرتش برخورد زینب را ببیند
از فکر این طفلانِ بی معجر زمین خورد
وقتی زمین افتاد آن جا خوب فهمید
که حضرت زهرا چگونه بر زمین خورد
وقتی علمدارِ حرم از اسب افتاد
دیدند بین خیمه یک خواهر زمین خورد
صد مرتبه از نیزه ها افتاد عباس
هر دفعه که افتاد یک دختر زمین خورد
چون قصۀ دستان او فهمید مادر
می گفت که چشمش زدند آخر زمین خورد
مهدی نظری
نگاه علقمه خندید و در سجود افتاد
همین که سایۀ سروش به روی رود افتاد
قدم به آب که زد موج موج طوفان شد
عروس آب به پای مهِ وجود افتاد
عطش ز رنگ نگاه و لبش نمایان بود
به یاد یار غریبی که تشنه بود افتاد
دو دست پر شده از آب را ز هم وا کرد
بلور آب ز دستی که می گشود افتاد
لبان خشک به «الله اکبر»ی تر کرد
ادب چشید زبانش که در شهود افتاد
به دست مشک و به دل شوق آب آوردن
ولی چه حیف، که مشکش در آن حدود افتاد
چه صحنه ها که ندیدند نهر و نخلستان
دو دست خیس علمدار را که زود افتاد
کمی جلوتر از آن تیر و چشم شهلایش
و ضربه ای به سرش خورد تا که خُود افتاد
طنین نالۀ «ادرک اخا»ش جاری شد
دگر به خیمه نیامد عمو، عمود افتاد
سیدحسن رستگار
آمدم با چه شتابی ز حرم در بر تو
با امیدی كه ببینم رخ جان پرور تو
سر و مشك و علم و دست تو از هم چو گسست
دشمنم گفت كه: پاشید ز هم لشگر تو
نیست تقصیر فرات این همه شرمندگیات
خشك شد دیدهاش از ریختن ساغر تو
گر كه از شرم سر از سجده نیاری بالا
پس چسان تیر بر آرم ز نگاه تر تو
از غم مشك ز بس دیدۀ تو خونبار است
ریخته خون چو نقابی به رخ انور تو
بیش از این تا كه تو احساس به غربت نكنی
مادرم فاطمه آمد عوض مادر تو
شده مجموعهای از خاطره پا تا به سرت
یاد حیدر كنم از زخم عمیق سر تو
كمرم راست نگردد ز چنین خم شدنت
با چه رویی ببرم سوی حرم پیكر تو
روضه خوانان عطش از عطشم دم نزنند
كه دهند، شرح لب و دیدۀ خشك و تر تو
محمود ژولیده
تا خیمه ها عباس دارد غم ندارم
پشتم به تو گرم است ای کوه وقارم
من رحمت الله و تو پرچم دار فضلی
بوسیدن دستان تو شد افتخارم
سلطانی ام در کربلا از توست عباس
در سایه ی قد تو، صاحب اقتدارم
تنها تویی که سه حرم داری در عالم
دست جدایت را به چشمانم گذارم
تا که صدا کردی برادر یاری ام کن
بند دلم را پاره کردی ای نگارم
هر جا نظر کردم تو را دیدم به صحرا
گرد تن پاشیده ی تو بی قرارم
بوی مدینه می دهد خون لبانت
حس می کنم مادر نشسته در کنارم
شمشیر تیز است و عمود آهنین پهن
آشفته در هم گیسوانت ای بهارم
بر خیمه ها چشم طمع دارد دشمن
جان خودت صاحب علم دلشوره دارم
ترسم شود زینب اسیر بی حیایی
در فکر آن طفلان در حال فرارم
قاسم نعمتی
بر سر نعش گل ام بنین غوغا شد
همه گفتند: حسین بن علی تنها شد
تا که حیرت زده در دشت دو دستت دیدم
گفتم از یوسف من یک اثری پیدا شد
صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله ها
این چه شوریست که در لشگریان بر پا شد
تا که دیدم بدنت را، کمرم درد گرفت
خیز از جا و ببین پشت حسینت تا شد
از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست
این همه تیر کجای بدن تو جا شد
با چه بغضی زده این ضربه خدا می داند
که ز فرق سر تو تا به ابرو وا شد
صورت تو اثر از چادر خاکی دارد
گوئیا سجده تو بر قدم زهرا شد
گوئیا لشگری از پیکر تو رد شده اند
زیر پا خطبه ترویهٔ تو امضا شد
بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم
صحنهٔ قتلگهت علقمه نه دریاشد
+
نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1391ساعت 6:51 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
حضرت علی اصغر(ع)
لالا برای آنکه خواب ندارد چه فایده
ماندن برای آنکه تاب ندارد چه فایده
گیرم تو را حسین بگیرد، بغل کند
وقتی دو قطره آب ندارد چه فایده
احساس مادری به همین شیر دادن است
آری ولی رباب ندارد چه فایده
انداخته حِرز، اگر چه به گردنت
تا صورتت نقاب ندارد چه فایده
پرسش نکن سه شعبه برایم بزرگ بود
وقتی کسی جواب ندارد چه فایده
با چه سر تو را به نی بند می کنند
زلفی که پیچ و تاب ندارد چه فایده
علی اكبر لطیفیان
این طفل شیرخواره همۀ لشکر من است
در بیـن سی هـزار سپه، یـاور من است
یـک بـاغ لاله هـدیه به محبوب کردهام
این شیرخواره دسته گلِ آخـرِ من است
خونی کز آن جمال خدا گشت لالهگون
بـاور کنید خـون علیاصغرِ مـن است
ایـن طفـل شیر را مشمارید شیرخوار
من مصحف خدایم و این کوثر من است
مـن سینه چـاک سنگر سـرخ شهادتم
این است آن شهید که همسنگر من است
ایـن اسـت آن شهیـد کـه با بیزبانیاش
تـا صبـح روز حشـر پیامآور من است
جسمش به روی دست من و مرغ روح او
پـرواز کـرده در بغـلِ مـادر مـن است
چون شمعِ سوخته شده از قحط آب، آب
آبـی اگر که خورده ز چشمِ تر من است
خواهید اگر کنید پس از این زیارتش
قبرش به روی سینۀ غمپرور من است
«میثم» شـرارۀ دل مـا را کِشد به نظم
با سوزِ سینه، تشنه لبِ ساغر من است
غلامرضاسازگار
یابن خیر النساء خداحافظ
در پناه خدا، خداحافظ
تو هنوزم مرا نبوسیدی
پدر تشنه ها خداحافظ
دست کم می شود مرا ببری
مرد بی انتها خداحافظ
خواهشی قبل بُردنم دارم
التماس دعا خداحافظ
بی قراری، قرار می خواهی
من نمردم، که یار می خواهی
پر پرواز و بال پروازی
انتهای زمان آغازی
چه کنم یار کوچکت باشم
چه کنم تا دلت شود راضی
اکبرت رفت با عمو چه شود
یک نگاهی به من بیندازی
هر چه باشم منم علی هستم
از چه با بی کسیت می سازی؟
یاد دارم مرا بغل کردی
گفتی ای یار آخرم نازی
سخنانت عجیب غوغا کرد
بند قنداقه ی مرا وا کرد
حامدخاکی
این نالۀ شکستۀ یک خسته مادرست
بی شیر بودنم به خدا مرگ آورست
آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل
خجلت زده غریب و پریشان و مضطرست
از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده
رویت خضاب گشته ز خون کبوترست
مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم
من مادرم که سینۀ من مهد اصغرست
یا که ببند چشم علی یا که صبر کن
چشمش هنوز در پی بیچاره مادرست
با من مگو که تیر به حلق علی زدند
بر حنجرش نشانۀ تیزی خنجرست
داغش عظیم اگر چه خودش شیر خواره بود
این داغ سخت با همه غم ها برابرست
یوسف رحیمی
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت
هادی جانفدا
کيست اصغر؟ اکبر ذبح عظيم
خود به تنهايي صراط المستقيم
اختري بر شانه ي خون خدا
آبروي روي گلگون خدا
به! چه ميگويم؟ حسين کوچکي
شيرمردي در لباس کودکي
ماه رويش قاب عکس پنج تن
خندههايش؛ دوستکُش، دشمنشکن
دستهاي کوچکش دست حسين
روز عاشورا همه هست حسين
دامن خورشيد را مهپاره بود
شانه ي ثاراللهش گهواره بود
گرد غربت گشته بر مو مُشک او
حوض کوثر در گلوي خشک او
صورتش پژمرده اما دلگشا
دستهاي بستهاش مشکلگشا
شيرخواري با پدر همدرد بود
آخرين سرباز و اولمرد بود
حنجر خشکيده را کرده سپر
چشمهايش حرف ميزد با پدر
کاي پدر گرچه علي اصغرم
من به تنهايي تو را يک لشکرم
مُهر مظلوميت عترت منم
رمز پيروزيت در غربت منم
تو «محمد» من «يدالله» توام
همدم و همرزم و همراه توام
اي پيامت در لب خاموش من
بانگ «هل من ناصرت» در گوش من
من به باغِ سرخِ خون، ياس توام
با دو دست بسته عباس توام
مظهر رب جليلي اي پدر
من ذبيحم تو خليلي اي پدر
زودتر کن پيش پيکانم نشان
ترسم آيد گوسفند از آسمان
بسکه سوزد از عطش پا تا سرم
آب هم آتش شود در حنجرم
او ز جام وصل حق سيراب بود
هم تلظّي داشت هم در تاب بود
راه سبحانالّذي اسري گرفت
گردنِ افتاده را بالا گرفت
بر فراز دست بابا تاب خورد
از دم تير سه شعبه آب خورد
تا صف محشر سلام از داورش
اشک «ميثم» وقف خون حنجرش
مهدی سروری
شش ماهه بود و رنگ جمالش پریده بود
از هوش رفته یا كه به ناز آرمیده بود
چشمان خود گشود و ز گهواره زد برون
هل من معین غربت بابا شنیده بود
او محسن است یا كه از او در نیابت است؟!
خاكستری كه حاصل عمر شهیده بود
لب تشنه بود از عطش غربت پدر
آمد ولی به جان، غم بابا خریده بود
یك لحظه هم درنگ نكرد خصم خیره سر
انگار تا به حال سپیدی ندیده بود
تیر سه شعبهای كه زد از جنس میخ در
از گوش تا به گوش علی را دریده بود
باور نداشتند، علی، دست و پا زند
هجم سه شعبه چون نفسش را بریده بود
آیا شتاب تیر كمك كرد یا حسین
خود تیر را ز حنجره بیرون كشیده بود
احسان محسنی فر
گریه ها حلقه شدند پا به ركابش كردند
دست ها چنگ زنان مرد ربابش كردند
مادر تشنه ی شش ماهه خود اقیانوس است
ربِّ آب است و در این جلوه سرابش كردند
بی زره آمده از بس كه شهامت دارد
كس حریفش نشد و زود جوابش كردند
تیر مرد افكن و بر طفلك شش ماهه زدند
یعنی اندازه ی عباس حسابش كردند
زودرس بود، بزرگ همه ی قوم شدن
چون خدا خواست بدین شیوه خضابش كردند
سر شب شیر نمی خورد، نمی خفت علی
این كه خوابیده، گُمانم كه عتابش كردند
شورِ چشم تر او داشت اثر می بخشید
كوفیان هلهله كردند و خرابش كردند
باخت چون سر، به تراش نوك نی منزل كرد
این نگین را ز درون برده ركابش كردند
بعد از این خاك سرِ هر چه ثواب است كه قوم
هر چه كردند به شه بهر ثوابش كردند
نخریدند دلِ سوخته ی سلطان را
لیك اصغر جگری داشت كه آبش كردند
محمد سهرابی
بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود
حسن لطفی
در تنگنای حادثه بر لب نوا گرفت
از بی قراریاش دل هر آشنا گرفت
با شوق پر کشیدن از این خاک بی فروغ
در بین گاهواره قنوت دعا گرفت
اعلام کرد تشنهی صبح شهادت است
آنقدر ناله زد که گلوی صدا گرفت
آنقدر اشک ریخت که خورشید تیره شد
از شرم چشم غرق به خونش، هوا گرفت
در آخرین وداع غریبانه اش پدر
او را به روی دست برای خدا گرفت
ناگاه یک سه شعبه سراسیمه سر رسید
ناباورانه فرصت یک بوسه را گرفت
تا عرش رفت مرثیهی سرخ حنجرش
جبریل روضه خواند و خدا هم عزا گرفت
از شرم چشم های پر از حسرت رباب
قنداقه را امام به زیر عبا گرفت
شاعر نوشت از کرم دست کوچکش
آخر از او حوالهی یک کربلا گرفت
یوسف رحیمی
+
نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1391ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
ورودبه کربلا
فغان می زد که یا رب خاک این صحرا نبود ای کاش
و آغوشش به روی کاروان ها وا نبود ای کاش
زمین کربلا برخاست بر پا نیزه ها را دید
و با خود گفت امروزِ مرا فردا نبود ای کاش
یقین تکلیف طفلان، با عطش اینگونه روشن بود
فراتی هست اینجا پیش رو اما نبود ای کاش
سه شعبه تیر را می دید با خود زیر لب می خواند
ربابی هست اینجا که چنان لیلا نبود ای کاش
چه می شد که نبود اصغر در این لشگر، اگر هم بود
سفیدیِ گلویش این قدر زیبا نبود ای کاش
هزاران مرد تیر انداز را می دید و هی می گفت
علمدار حسین این قدر بی پروا نبود ای کاش
نقاب و معجر و خلخال با خود آرزو می کرد
اگر هم بود بعد از ظهر عاشورا نبود ای کاش - مهدی رحیمی
حضرت حُر(ع)
کار من هم ساده و هم سخت شد
یکشبه هم می شود خوشبخت شد
ساده چون رفتن بود دست خودم
باز خواهم کرد بن بست خودم
سخت چون باشد نگاهم بر زمین
شرمگینم شرمگینم شرمگین
خواستم تا آسمان درکم کند
پایبندی زمین ترکم کند
خواستم بر اشتباهم خط کشم
عاشقانه بر گناهم خط کشم
توبه جز معنی بسم الله نیست
جز خدا از حال تو آگاه نیست
توبه یعنی از اراده پر شدن
یکشبه در بین دشمن حر شدن
توبه یعنی دادن دل صیقلی
از ته دل گفتن یک یا علی
توبه کردم درهم و دینار پوچ
می کنم از سرزمین وعده کوچ
می کنم پل های پشت سر خراب
پیش رویم پیش گاه آفتاب
می زنم بر گرد توبه من قدم
بسته ام بر خویش شمشیر دو دم
چکمه آویزان گردن کرده ام
من لباس توبه بر تن کرده ام
ای خدا مستوجب دعوت شدم
شکر من هم لایق رحمت شدم
چکه چکه می چکد شرم از جبین
می روم اما نگاهم بر زمین
می رسم در پیشگاه آسمان
پیش روی من پگاه آسمان
السلام ای حضرت جود و کرم
حر شدم حالا ببین بال و پرم
نام حر از جنس حبس و میله نیست
در دل آزاده مکر و حیله نیست
قصد جبران دارم ای ساقی مدد
تو مزن بر سینه من دست رد
من رها کردم سپاه سعد را
می پذیری در سپاهت رعد را
می برم یورش به عمر عاص ها
لشکر مکار بی احساس ها
می شود یک قطره از دریا شوم
تا شهید روز عاشورا شوم
اشک خوشحالی حر یعنی قبول
می کند امضای رفتن را وصول
توبه یعنی جای دوزخ با بهشت
می کند تغییر حتی سرنوشت
سر به دامان حسینش بود رفت
خون حر در امتداد رود رفت
خلیل روئینا
حضرت حُر
گناهی از تمام کوه ها سنگین تر آوردم
عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم
من آن حرم کز اول خویش را سد رهت کردم
تو را در این زمین بین هزاران لشکر آوردم
به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما
دلی صد پاره تر از لاله های پرپر آوردم
نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت
ولی بر خنجر خشکیده ات چشم تر آوردم
غبارم كن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان
فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم
سرشك خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد
زبان عذر خواهی بر علی اکبر آوردم
همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افكندی
به خود بالدیم و مانند فطرس پر برآوردم
بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عباست
که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم
چه غم گر جرم من ازکوه سنگین تر بود میثم
كه سر بر آستان عترت پیغمبر آوردم
سازگار
طفلان حضرت زینب(س)
دویده ایم که همراه کاروان باشیم
رسیده ایم که در جمع عاشقان باشیم
به شوق اوج گرفتن ستاره آمده ایم
که خاکبوس قدم های آسمان باشیم
شما و این همه غربت، چگونه جان ندهیم؟
خدا کند که سزاوار بذل جان باشیم
دو چشم حضرت مادر دو چشمه باران است
چگونه شاهد این درد بی کران باشیم؟
دویده در رگ ما خون جعفر طیّار
زمان آن شده تا عرش پر زنان باشیم
دو بال سبز پریدن به اذن دست شماست
اگر اجازه دهید از پرندگان باشیم
دو نوجوان فدایی، دو نوجوان شهید
همان که آرزوی مادر است، آن باشیم
سیدجواد شرافت
طفلان حضرت زینب(س)
هاجر کرب و بلایم یا حسین
این دو نذری منایم یا حسین
این دو اسماعیل من قربانی ات
تو مکن محرومم از مهمانی ات
این قدر بازی مکن با جان من
نذر خون اکبرت طفلان من
هدیه آوردم برایت یا حسین
هستی زینب فدایت یا حسین
دو علمدار دلیر آورده ام
یا اخا دو بچه شیر آورده ام
بال های جعفر آوردم حسین
بازوان حیدر آوردم حسین
تا شوم در نزد زهرا رو سفید
رخصتی ده که شوم ام الشهید
غم مخور گریان این گل ها شوم
تازه مثل نجمه و لیلا شوم
غم ندارم این دو گل پرپر شوند
پیش مرگان علی اصغر شوند
دوست دارم یا اخا این بچه ها
در پی ات باشند روی نیزه ها
رضا رسول زاده
حضرت زینب (ع)
جز غم عشق تو دل آرزوی غم نکند
چشم دریا هوس بارش شبنم نکند
جز تو ای همسفر دختر زهرا و علی
کسی از ناله و دلشوره ی من کم نکند
ای حیاتم ز نفس های مسیحائی تو
نفسی ده که هوای دل من دَم نکند
از خدا خواه که در طیّ مسیر غم تو
این قد خم شده را بیش، از این خم نکند
شب و روزی نگذشته همه ی عمر به من
که دلم یاد تو و یاد محرّم نکند
خیمه را در دل صحرای عطش خیز مزن
تا که اسباب فراق تو فراهم نکند
این دعا بر لب من هر شب و روزی جاری ست
که خدا سایه ی تو از سر من کم نکند
جواد محمد زمانی
حضرت زینب
خواند تا آخر تمام قصه های صبر را
تا شنید از حلق پیغمبر صدای صبر را
دخترک می دید آتش، درد پهلو، میخ در
بغض بابا، دست بسته، انتهای صبر را
مرد تنها، استخوان در گلو، زخم زبان
چاه نخلستان شنیده ناله های صبر را
آسمان شهر کوفه چشم هایت را ببند
تا نبینی فرقِ از کینه دو تای صبر را
خون جگر شد از جفای همرهان، مردی غریب
تا که بیرون ریخت آخر، پاره های صبر را
رازدار این همه رنج و مصیبت خواهری ست
کاین چنین تفسیر کرده هل اتای صبر را
یک زن و صد داغ پی در پی، چه کردی کز ادب
بارها بر خود خریدی مرحبای صبر را
آخرین برگ از کتاب داستان درد تو
فصل هایی تازه دارد ماجرای صبر را
کاروان می برد سوی مسلخ پروانه ها
با تو صدها بلبل درد آشنای صبر را
یاسمن از تشنگی پژمرد در باغ حرم
العطش بی تاب کرده، کربلای صبر را
از کنار نهر علقم، بین صحرای عطش
می شنیدی ناله ی ادرک اخای صبر را
"پیکر خورشید در سیلاب خون افتاده بود"
روی نی دیدی سر از تن جدای صبر را
بر جراحات شقایق مرحمی پیدا کنید
شعله ها سوزانده گیسوی رهای صبر را
ای پناه گریه های کودکان بی قرار
ارغوانی کرده ای سر تا به پای صبر را
از نفس هایت شمیم سوز زهرا می رسد
آهِ تو پر کرده در عالم هوای صبر را
آفتابی بر سر نیزه تماشا می کند
پشت سکان هدایت، ناخدای صبر را
پایه های ظلم عالم ریخت بر هم تا شنید
از گلوی خسته فریاد رسای صبر را
چشم های بی قرارت غیر زیبایی ندید
چون خدا پرداخت کرده خون بهای صبر را
می شناسد از ازل در عالم بالا تو را
تا ابد مدیون خود کردی بقای صبر را
هادی ملک پور
باده ی عشق تو هم جنس شراب عطش ست
جان کوثر نَسَبَت تشنه ی آب عطش ست
زائر تربت خونین حسین بن علی ست
عطر شوری که ره آورد گلاب عطش ست
حاشَ لله که دهد دست ارادت به یزید
آن امامی که دلش مست ثواب عطش ست
روز آشوب شهامت همه دیدند که عشق
متجلّی ست در آن دل که خراب عطش ست
رسم آن نیست که برتشنه لبان آب دهند؟
مرگتان باد مگر تیغ، جواب عطش ست؟
نهراسد ز دم تیر جگر سوز عدو
آن که پیراهنش از جنس حباب عطش ست
آه و دردا که کنون روی زمین افتاده ست
دست عباس که شمشیر شهاب عطش ست
یا رب این پیکر غلطیده به خونابِ جگر
کیست؟ خورشید که در زیر سحاب عطش ست
یا حسین آن مه ظلمت شکن کرب و بلاست
که سرش قاری آیات کتاب عطش ست؟
کس چه بیند به جز از چشم خدا بین حسین
رخ دلدار که در زیر حجاب عطش ست
درد غربت، تن خسته، ره بسته، دل چاک
شرح تصویر به خون خفته ی قاب عطش ست
آن که هفتاد و دو گل در قدم جانان ریخت
سیّد و قافله سالار جناب عطش ست
محمدبهرامی اصل
+
نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1391ساعت 4:37 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
امام زمان(عج)
پایان شب های بلند انتظاری
آیا برای آمدن میلی نداری؟
من نذر کردم خاک بایت را ببوسم
آیا سر این بنده منت می گذاری؟
من قبل از این ها این همه ویران نبودم
آباد بود این خانۀ ما روزگاری
من دل ندادم تا که روزی پس بگیرم
می خواستم پیشت بماند یادگاری
تا این که دل ها بوی سجاده بگیرند
باید بیایی و کمی تربت بیاری
یک روز می آیی و تا روز قیامت
ما را به آقای محرم می سپاری
یک هفته دیگر دل آواره من
باید بسازد با فقیری با نداری
علی اکبر لطیفیان
بنا نبود کسی پیکر تو را ببرد
عبای کهنه ی پیغمبر تو را ببرد
بنا نبود کسی نیزه بی هوا بزند
بنا نبود که بال و پر تو را ببرد
بنا نبود که در روز آخر عمرت
اجل بیاید علی اکبر تو را ببرد
بنا نبود برای دو قطره آب فرات
سه شعبه حنجره ی اصغر تو را ببرد
بنا نبود اگر در غروب کشتندت
شبانه جانب کوفه سر تو را ببرد
تمام جسم تو گیرم مقطع الاعضا
بنا نبود که انگشتر تو را ببرد
ز روی نیزه صدا می زدی که ای خواهر
بنا نبود کسی معجر تو را ببرد
مهدی صفی یاری
حبیب بن مظاهر
گودال قتلگاه پر از بوی سیـــــــب بود
تنـــها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیــــا ای حبیــــــب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریـــــــب بود
مولا نوشـــــته بود: بیا دیـــــــر می شود
آخر حبیب را ز شــــهادت نصیب بود
مکتوب میرسید فراوان، ولــــی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود
علیرضاقزوه
امام حسین(ع)-شهادت
وقت وداع فصل بهاران بگو "حسین"
در لحظه های بارش باران بگو "حسین"
هرجا دلت گرفت کمی محتشم بخوان
هی در میان گریه بگو جان، بگو "حسین"
کشتی شکست خورده که دیدی به کارزار
در خاک و خون تپیده به میدان بگو "حسین"
از نام گرم او دل برف آب می رود
در سردسیر سخت زمستان بگو "حسین"
تغییر کرده است لغتنامه هایمان
زین پس به جای واژه عطشان بگو "حسین"
روضه بخوان که لحظه ی طغیان چشم ما
همپای چشمه های خروشان بگو "حسین"
دیدی اگر که جسم قمر زیر آفتاب
مانده سه روز بین بیابان بگو "حسین"
دیدی اگر که جامه ی یوسف ربوده اند
افتاده بین معرکه عریان بگو "حسین"
دیدی اگر که قاری قرآن سرش شکست
از سنگ قوم دشمن قرآن بگو "حسین"
میلاد حسنی
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
دل پر از زخم، نفس زخم، رگ حنجر زخم
گوشه ای در ته گودال لب حنجر زخم
آسمان پر شده از سر، سر بر نیزه شده
پیکری روی زمین بی سر و، سر تا سر زخم
نیزه و تیر و سنان ها همه هم دست شدند
پس تنی ماند اگر، ماند ز یک لشگر زخم
فقط از اسب زمین خوردن او کافی بود
پس چه آورده به روز جگر مادر زخم؟
خواهرش معجر اگر داشت به زخمش می بست
این همه خاک نمی ریخت به سر، بر هر زخم
زخم طفلان همه اش زیر سر آتش بود
خیمه می سوخت و شد همدم خاکستر زخم
خونِ بر چوبه ی محمل چقَدَر معنا داشت
سر که بی سایه ی سر ماند، همان بهتر زخم
علی ناظمی
امام حسین(ع)-شهادت
ای آن که در عزای تو آدم گریسته
از داغ تو پیمبر خاتم گریسته
بر پاره های پیکرت ای کشتی نجات!
ارواح انبیا همه با هم گریسته
زینب به قتلگاه و ره کوفه تا به شام
با قامت شکسته در این غم گریسته
تر شد زمین ز اشک ملائک به سوگ تو
در آسمان فرشته دمادم گریسته
لب تشنه تا شهید شدی بر لب فرات
شط فرات و کوثر و زمزم گریسته
ای شیعه خون ببار که بر جسم بی سرش
شمشیر آب دیده و مرهم گریسته
صائم کاشانی
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
داشت هر چند گلِ جان تو پرپر می شد
از شمیمش همه ی دشت معطر می شد
من فقط داشتم از دلهره می لرزیدم
پیش چشمم که تن پاک تو بی سر می شد
کاری از دست کسی بر نمی آمد انگار
چون که تقدیر دلم داشت مقدّر می شد
قول دادی که شفاعت کنی از قاتل خود
ولی آن روز مگر حرف تو باور می شد
به تو هر ضربه که می خورد خدا می داند
ضَرَبان دل من چند برابر می شد
زرهت بیشتر ای کاش تحمل می کرد
لاأقل عمق جراحات تو کمتر می شد
آن زمانی که لب تیغ به حلقومت خورد
حنجرت کاش مطیع دم خنجر می شد
مصطفی متولی
امام حسین(ع)-مصیبات کربلا
دست نقاش به رقص آمد و تصویر کشید
طرحی از واقعه بر صفحه ی تقدیر کشید
بوم نقاشیش از گرگ صفت ها پر بود
بینشان مرد یَلی با صفت شیر کشید
مدتی بعد تنی زخمی و بی دست کشید
بعد بالا سر آن نیزه و شمشیر کشید
آن طرف تر تن صد پاره ای نقاشی کرد
بر سر نعشِ جوانی پدری پیر کشید
بوسه ی سرخ - چه ترسیم شگفت انگیزی!:
بوسه ای روی گلو از طرف تیر کشید
خنجری روی گلو... تشنه لبی... گودالی
کاسه ای آب کشید... آب!... ولی دیر کشید
صحنه ی بعد که سرها همه بر نی می رفت
اُسرا را همگی در غُل و زنجیر کشید...
صحنه ها آیه ی قرآن شد و نقاش نشست
همه را با قلمی سرخ به تفسیر کشید
قصه ی تابلو را کل جهان فهمیدند
همه ی تابلو را «عشق» به تصویر کشید...
محمد صادق کریمی
+
نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1391ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
گرفتارم گرفتارم ابالفضل
گره افتاده در کارم ابالفضل
دعایی کن ، دوباره چند وقتی ست
هوای کربلا دارم ابالفضل
***
تمام کربلا در خون نشسته
نگاه خیمه ها در خون نشسته
زمین و آسمان از ناله پر شد
تن خون خدا در خون نشسته
***
امان از ماجرای پیکر او
امان از سرگذشت حنجر او
تنی ماند و سری بر نیزه ها رفت
بماند قصه ی انگشتر او
***
امان از ماجرای پیکری که...
امان از سرگذشت حنجری که ...
امان ای دل امان ای دل امان ای ...
امان از قصه ی انگشتری که ...
***
پر از شور و نوایی نینوایی
پر از کرب و بلایی کربلایی
چکیده بر تو روزی اشک حیدر
ولی تو تشنه ی خون خدایی
***
مبادا خواهری گریان بماند
مبادا مادری نالان بماند
فراتی داری از آب گوارا
مبادا کودکی عطشان بماند
***
دو چشمم در دل شب عمه زینب
شد از باران لبالب عمه زینب
لب بابا ، لب من ، شوق بوسه
رسیده جان بر این لب عمه زینب
***
تو هردم گریه بر این لاله کردی
برایم ناله کردی ناله کردی
چه دیدی در نگاه این سه ساله
که یاد از یاس هجده ساله کردی
***
من و انبوهی از دلواپسی ها
که دارم لشکری از بی کسی ها
تمام کوفه عهدی تازه دارند
برای کشتن تو ای مسیحا
***
دلم را مثل پیمان ها شکستند
دو دستم را به عهدی تازه بستند
همان هایی که نامه می نوشتند
به استقبال تو خنجر به دستند
***
دلم مانده ست و داغ جانگدازی
که شد با حرمت نام تو بازی
تنم زخمی ، لبم تشنه ، دلم خون
امان از این همه مهمان نوازی
«سید محمد جواد شرافت»
+
نوشته شده در شنبه 27 آبان1391ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
اصلاًحسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ وخمش فرق می کند
اینجاگدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"
عیسای خانواده دمش فرق می کند
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند
با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند
من از حسینُ منی پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین "همش" فرق می کند
علی زمانیان
به پیش چشم پدر ناگهان پسر افتاد
همینکه خورد پسر بر زمین پدر افتاد
رسید هلهله و خنده ها به گوش حسین
میان معرکه آقا به درد سر افتاد
مگر که قول ندادی عصایِ من باشی؟
بلند شو پدر ِ پیرت از کمر افتاد
نگاه کن علی اکبر دمی به سمتِ حرم
ببین به عمه که چشمانِ خیره سر افتاد
تو نخل بودی و دستی به پیکرت که زدم
ز شاخه های تمام تنت ثمر افتاد
الا شبابِ بنی هاشم از حرم آئید
که زانوانِ حسین از توان دگر افتاد
خبر رسید به خیمه که ارباً اربا شد
خبر رسید که لیلا از این خبر افتاد
هانی امیر فرجی
اصغر به جای گریه ـ بهر عمو دعا کن کمتر مرا صدا کن
ــــــــــ
ای غنچة بهاری ـ ای یاس گاهواره
برآسما ن رویت ـ اشکت ستاره
از بهر آب رفته ـ عموی تو دوباره
تا زنده باز گردد ای اصغرم دعاکن
کمتر مرا صدا کن
ای کاشکی علی جان ـ درد تو را دوا بود
بهر لبان خشکت ـ آبی به خیمه ها بود
ای کاشکی به قلب ـ این کوفیان وفا بود
ای کودکم نگاه این سوز و آه ما کن
کمتر مرا صدا کن
در خیمه های زهرا ـ آبی نمانده دیگر
در سینه های ما نیست ـ جز غصة مکرر
برلب رسیده جانها ـ بر جان رسیده آذر
کمتر به شیون خود غوغا به خیمه هاکن
کمتر مرا صدا کن
هر سوی این گلستان ـ گلهای تشنه دارم
مثل عزیز زهرا ـ من از تو شرمسارم
با اشک و گریه هایت ـ غمگین و اشکبارم
کم گریه کن عزیزم دل را ز غم رها کن
کمتر مرا صدا کن
ای وای بر دل تو ـ سقا اگر نیاید
بر این شب عزیزان ـ نور سحر نیاید
حاجات تشنه کامان ـ این لحظه بر نیاید
یک لحظه خود نظر بر بابای تشنه ها کن
کمتر مرا صدا کن
کم گریه کن علی جان ـ ای طفل ناز دانه
کمتر بگیر از آب ـ نزد پدر بهانه
شوق پریدنت هست ـ در دل از آشیانه
تا اشک من ببینی چشمان خسته وا کن
کمتر مرا صدا کن
یکدم بخواب اصغر ـ ای تشنه لا ئی لائی
تو خیمه را عزیزی ـ تو یاس کر بلائی
باب الحوائجی و مشکل تو می گشائی
حا جات دردمندان امشب بیا روا کن
کمتر مرا صدا کن
سید حبیب حبیب پور
گر جگر خشک شود، خشکی لب ها حتمی ست
رفتن ناله ی لب تشنه به بالا حتمی ست
آب اگر یافت نشد، مرگ ربابِ بی شیر
بر سر درسِ جگر سوز الفبا، حتمی ست
قطره ی آب اگر نذرِ سر او بکند
بر علی اصغرمان معجزه ای سا، حتمی ست
بدنِ غیرت اگر که عرق سرد کند
خیس تب هم بشود، شعله ی رگ ها حتمی ست
دختر شاه بخواهد، احدی مانع نیست
طلب آب کند، حلّ معما حتمی ست
العطش باز اگر بر جگری لطمه زند
مشک اگر پاره شود، مُردن سقا حتمی ست
آب اگر موج زند باز هم ایمان دارم
این که او لب نزده بر لب دریا حتمی ست
بی کُله خود اگر بر سر او ضربه زنند
از روی اسب، زمین خوردن آقا حتمی ست
ناله ی ابنیَ العباسِ زنی ثابت کرد
این که او شد پسر حضرت زهرا، حتمی ست
تیرانداز هر آن قدر که ناشی باشد
تیر خوردن به تو با این قد و بالا حتمی ست
دست دادی و به تو بال بهشتی دادند
لفظ طیّار تو در جنت اعلی حتمی ست
گر روی خاک بلا پا بکشی
به حسین بن علی، خنده ی اعدا حتمی ست
اگر آقا نبَرد پیکرتان را به حرم
تکه تکه شدن این قد رعنا حتمی ست
گر نیایی به حرم، ای همه غیرت، بی تو
آتش شعله ور و دامن زن ها حتمی ست
سعید توفیق
پا برهنه شد و به میدان زد
داد می زد : عمو رسیدم من
دست ِمن هست؛ پس نبُر دیگر
تیغ زیر گلو رسیدم من
***
تا بیایم غریب لب تشنه
با خدا درد ِدل مفصل کن
با مناجات گوشه ی گودال
نیزه ها را کمی معطل کن
***
چقدر دیر آمدم! تیغی
بوسه بر دست مهربانت زد
قاری خوش صدای ِ آل الله
چه کسی نیزه بر دهانت زد!؟
***
چند خط شکسته ی ممتد
شکل زخم عمیق ِ پیشانیت
بی علمدار بودن خیمه
علت اصلی پریشانیت
***
نیزه های شکسته می بینم
لب ِ گودال و داخل ِ گودال
چادر زینب تو خاکی شد
روی ِ تل مقابل گودال
***
برق یک شیء ِ آهنین دیدم
کاسه ای آب شاید آوردند!؟
نه عموجان! خیال خامی بود
تازه یک خنجر ِ بد آوردند
***
دشنه ای کُند می رسد از راه
نیت کشتن تو را دارد
چقدر زخم خورده ای! ای وای
خواهرت خیمه بوریا دارد !؟
***
سایه ی چکمه ای مرا ترساند
حق بده، خصلت یتیم این است
صحنه ی غارت عبای شما
دیدن و باورش چه سنگین است
***
حول و حوش هزار و نهصد بود
زخمهای تو را شمردم من
احتیاجی به تیر حرمله نیست
ای عموی ِغریب، مُردم من
وحیدقاسمی
+
نوشته شده در شنبه 27 آبان1391ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
در روضه ارباب مرا یاد کنید.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ
محرم که درس آزادگی با کربلا و حماسه عاشورایش می دهد ماه سوز و ماتم و ناله بر اهل بیت(ع) است و با گریه و قطرات اشکی که فرو می افتند راه بهشت هموار و راه بر ما نشان داده می شود تا در اردوگاه حق و حفیفت قرار گیریم که اشک بهترین و بالاترین سلاح است و گریه بهترین عبادت در محرم است لذا اشعار شاعران اهل بیت را می آورم تا مداحان و نوحه خوانان بر حسین(ع) و شهیدان کربلا قرائت نمایند و ما را به یاد آورند و همین یاد کافیست که او توجهی بنمایند از شعرای عزیز انتظاردارم چنانچه مایل هستند اشعار خود را جهت درج به این وبلاگ ارسال فرمایند - التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه 27 آبان1391ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
هلال ماه محرم
اي هلال ماه خون خون جگر آورده اي
سوز دل فرياد جان اشك بصر آورده اي
با قد خم گشته خود بر فراز آسمان
از هلال دختر زهرا خبر آورده اي
بهر عاشورائيان هر سال شوري داشتي
اي عجب امسال شور بيشتر آورده اي
آتش و خاكستر و كعب ني و زخم زبان
از براي عترت خير البشر آورده اي
بر دل فرزند زهرا تير داري در كمان
يا براي اصغرش تير دگر آورده اي
آب مي بندي براي عترت خيرالبشر
يا براي دامن طفلان شرر آورده اي
داغ ها بگذاشتي بر قلب مجروح حسين
باز مي بينم بر او داغ پسر آورده اي
در كنار علقمه از اشك چشم فاطمه
آب بهر ساقي بيدست و سر آورده اي
اي هلال خون بسوزد اخترانت سر بسر
ابر خون در علقمه بهر قمر آورده اي
اي محرّم واي برتو پيش تير حرمله
حلق اصغر چشم سقّا را سپر آورده اي
اي مه خون، خون جگر گردي كه برآل علي
جاي آب سرد خوناب جگر آورده اي
اي محرّم اين تو هستي كه يتيم وحي را
در كنار جسم عريان پدر آورده اي
لب فرو بربند«ميثم» كز شرار شعر خود
سوز دل از نخل خود جاي ثمر آورده اي
مهدی سروری
هلال آزادگی
هلال ماه محرّم ز نو هویدا شد
بیا که رایت سلطان عشق بر پا شد
بیا که رایت سلطان عشق بر پا شد
بیا که آیت فتح و ظفر هویدا شد
درآ به مکتب حرّیت و فداکاری
بیا که دین ز قیام حسین احیا شد
شعار باطل و شرک و فساد شد محکوم
بیا که جلوهی توحید، عالم آرا شد
اگر که حامی حقّی و یار قرآنی
بیا که پرچم دین و جهاد برپا شد
به ملک غیرت و جانبازی و اراده وعزم
شهید کرب و بلا قهرمان دنیا شد
به دشت ماریه از همّت بلند حسین
کتاب همّت و ایمان و صبر معنا شد
حسین عدل و شهامت، حسین آزادی
فدای دین خدا در هجوم اعدا شد
بزرگتر سند افتخار انسانها
به خون پاک حسین شهید امضا شد
مرامنامهی آزادی و حقوق بشر
از آن مجاهدهی بینظیر انشا شد
در این جهاد مقدّس، حسین شد پیروز
یزید ننگ بشر گشت و خوار و رسوا شد
یزید کیست؟ هر آنکسکه ضدّ آزادی است
هر آن که دشمن قرآن و آل طه شد
فدای رهبر لب تشنهای که در ره دین
غریب و بیکس و تنها به سوی هیجا شد
دریغ و درد که در کربلا ز ظلم خسان
جدا سر از تن پاک عزیز زهرا شد
به زیر سمّ ستوران فتاد جسم حسین
خیام محترم اهل بیت یغما شد
نگشت تابع ظالم که ظلم را کوبید
اگر چه رنج و بلایش فزون ز احصا شد
بنال «لطفی صافی» که روز عاشورا
ز خون پاک شهیدان چو عید اضحی شد
آیت الله صافی گلپایگانی
یا ساقی العطشانا
عطش ازخشکی لبهای توسیراب شده
آب ازهرم ترکهای لبت آب شده
بعدازآن که تولب تشنه عطش راکشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جاباب شده
بعدافتادن عکس تو درآیینه ی آب
برکه ازشوق رخت خانه ی مهتاب شده
این فرات است که ازدردغمت ـ ای دریا ـ
بس که پیچیده به خودیکسره،گرداب شده
تب وتاب حرم ازتشنگی وگرما نیست
دل اهل حرم ازداغ توبی تاب شده
تیرهاروبه سوی چشم توخواندندنماز
همه گفتند که ابروی تومحراب شده
صحنه ای که کمرکوه شکست ازغم آن
عکس تیریست که دردیده ی توقاب شده
محسن عرب خالقی
السلام علیک یا بنت الحسین
دختر زار توام کز زندگی سیرم پدر
عمر من آنقدر نیست اما دگر پیرم پدر
آمدی آری بیا خود را نمایان کن ببین
از زبان زخمِ زبانهاشان چه دلگیرم پدر
نیشتر می زد به قلبم دختری با طعنه گفت :
دخترک بابا ندارد ! لیک من شیرم پدر
انقلابی می کنم با گریه در شام بلا
از تمام شامیان حق تو می گیرم پدر
وقت میدان رفتنت بابا مرا یادت نبود ؟
تو نگفتی میروی من بی تو می میرم پدر ؟
راستی فهمیده ای از قافله جامانده ام ؟
راستی فهمیده ای دیگر زمین گیرم پدر ؟
علیرضا عنصری (شوریده)
بوی غم
بوي غم بوي جدايي بوي هجران مي رسد
کربلا آغوش خود وا کن که مهمان مي رسد
ناقه ام در گل نشته چاره اي کن يا حسين
دير اگر آيي کنارم، بر لبم جان مي رسد
حاجي زهرا علم کن خيمه هايت در منا
زين عطش آباد بوي عيد قربان مي رسد
خاک سرخ اين بيابان بوي مادر مي دهد
گوش کن آواي محزون حسين جان مي رسد
گو فرات بي مروت اين قدر هو هو مکن
کودک شش ماهه اي با کام عطشان مي رسد
کمتر از ده روز ديگر بي برادر مي شوم
روزگار عشق بازي ها به پايان مي رسد
در همان لحظه که ترکيب رخت پاشد ز هم
از حرم زينب به گيسوئي پريشان مي رسد
کمتر از ده روز ديگر از فراز نيزه ها
درچهل منزل به گوشم صوت قرآن مي رسد
قافله سالار زينب گو شبي بر ساربان
وقت خاتم بخشي دست سليمان مي رسد
واي از هنگامه ي وصلي که يک نيزه سوار
رو به رو با خواهري پاره گريبان مي رسد
من به محمل سر برهنه تو به روي نيزه ها
ناله? وا غربتا تا عرش رحمان ميرسد
مهدی سروری
فقط ز نرگس چشمت نگاه می خواهم
به قدر یک، دو، سه لحظه پناه می خواهم
شبیه برکه ی کوچک که دور افتاده است
برای قاب دلم عکس ماه می خواهم
میان راه وصالت همیشه سرگردان
شب چهلم عهد است، راه می خواهم!
صدای ماه محرم به گوش ها خورده است
ز دست های تو شال سیاه می خواهم
دم محرم و آقا کمی دعایم کن...
دعای خیر و کمی سوز و آه می خواهم
ماشاالله دهدشتی
قسمت این بود دلت از همه جا پر باشد
قلبت آمادۀ یک چند تلنگر باشد
همه دیدیم کسی سمت حرم می آید
تا مگر در دل دریای جنون، در باشد
"پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست "
باید این بغض پریشانِ زمان حر باشد
بعد از آن توبۀ از شرم پریشان، باید
کاخ ها در نظرت پاره ای آجر باشد
شام دشنام شود، باک نداری ای مرد !
سهم چشمان تو از کوفه تمسخر باشد
شادمان باش حسین از تو رضایت دارد
حق ندارد کسی از دست تو دلخور باشد
آمدی سوی حرم ـ آه ـ برایت ای حر
بیتی آنگونه نداریم که در خور باشد
سیدحسن مبارز
می آئی و دوباره غمی ناب می شوم
از چشمه های اشک تو سیراب می شوم
ماه محرّم است و خدا اشک می خرد
آری دوباره گوهر نایاب می شوم
بعد از نماز، وقت ادای عزای تو
مِن بعد، اهل هیئت و محراب می شوم
یک پرچمی به سر در این خانه می زنم
این گونه در بهشت غمت باب می شوم
من در طواف اشک بگردم به دور تو
از حاجیان مهریه ی آب می شوم
فرقی نمی کند که کجا خدمتی کنم
هر جا که هست خادم ارباب می شوم
این روزها هوای تو را جستجو کنم
این ماه را برای تو بیتاب می شوم
حتّی غبار پرچم تو می دهد شفا
این جا دخیل تک تک اسباب می شوم
رحمان نوازنی
ای کاش غیر غصۀ تو غم نداشتیم
ماهی به غیر ماه محرم نداشتیم
این داغ سینه سوز تو می کشتمان اگر
قلبی به قدر وسعت عالم نداشتیم
گاهی اسیر غربت عباس می شدیم
چون داشتیم روضه و پرچم نداشتیم
شرمنده ام برای تنت زیر آفتاب
در حد چند قطرۀ شبنم نداشتیم
گیرم که گریه مرهم زخم دلم شود
اما برای زخم تو مرهم نداشتیم
بر تو به چاک چاک گریبانمان سلام
زیرا که صبر و عشق تو با هم نداشتیم...
هادی جانفدا
شکر خدا که نوکری ام را قبول کرد
احرام حج دلبری ام را قبول کرد
شکر خدا که هیئتی ام کرده باز هم
نذر و نیاز مادری ام را قبول کرد
شکر خدا که نام مرا هم نوشته اند
یک عمر مشق حیدری ام را قبول کرد
شکر خدا که عاقبتم را به خیر کرد
بی دست و پا و بی سری ام را قبول کرد
شکر خدا که با همه روسیاهی ام
این گریه های آخری ام را قبول کرد
بی بال و پر، به عکس حرم خیره می شدم
با این همه کبوتری ام را قبول کرد
شکر خدا که اول ماه محرمی
ارباب باز نوکری ام را قبول کرد
مهدی صفی یاری
دست نقاش به رقص آمد و تصویر کشید
طرحی از واقعه بر صفحه ی تقدیر کشید
بوم نقاشیش از گرگ صفت ها پر بود
بینشان مرد یَلی با صفت شیر کشید
مدتی بعد تنی زخمی و بی دست کشید
بعد بالا سر آن نیزه و شمشیر کشید
آن طرف تر تن صد پاره ای نقاشی کرد
بر سر نعشِ جوانی پدری پیر کشید
بوسه ی سرخ - چه ترسیم شگفت انگیزی!:
بوسه ای روی گلو از طرف تیر کشید
خنجری روی گلو... تشنه لبی... گودالی
کاسه ای آب کشید... آب!... ولی دیر کشید
صحنه ی بعد که سرها همه بر نی می رفت
اُسرا را همگی در غُل و زنجیر کشید...
صحنه ها آیه ی قرآن شد و نقاش نشست
همه را با قلمی سرخ به تفسیر کشید
قصه ی تابلو را کل جهان فهمیدند
همه ی تابلو را «عشق» به تصویر کشید...
محمدصادق کریمی
هر دم در آستانه ی عشقت گدا شدم
از معصیت رها شدم و با خدا شدم
معجون شیر مادر و اشک عزایتان
بر جان من نشست و به تو مبتلا شدم
آن دم که تربت تو به کامم گذاشتند
دلداده ی تو و غم کرب و بلا شدم
با واژه های بر لب خشکیده ات سلام
با ماجرای تشنگی ات آشنا شدم
هر دفعه بر در تو زمین خورده آمدم
در زیر پرچم و علمت باز پا شدم
دیدم که بسته شد در رحمت به روی من
وقتی به قدر یک نفس از تو جدا شدم
رؤیای بیکرانه و شیرین هر شبی
آقای ذره پرور و سالار زینبی
بر روی برگ برگ غزل جای شبنم است
اشکت به زخم های دلم مثل مرهم است
زهرا نگاه کرده به من نوکرت شدم
جنس دل و تراشه ی این سینه از غم است
دار و ندارتان همگی خرج من شده
گر جان دهیم پای عزاداریت کم است
این جا چه خوب باشی و بد، راه می دهند
طرز خرید کردن ارباب درهم است
هر ساله شال و بیرق و پیراهن سیاه
چشم انتظار دیدن ماه محرم است
نقش است بر کتیبه ی دل شعر محتشم
(باز این چه شور است که در خلق عالم است)
(مسلم) بگو به فاطمه دل زیر دین توست
«این کشته ی فتاده به هامون حسین توست»
هاشم طوسی
+
نوشته شده در شنبه 27 آبان1391ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
حضرت مسلم بن عقیل(ع)
كاش از آمدن كوفه حذر می كردی
از پی دفع خطر ترك سفر می كردی
زیر شمشیرم و از پردۀ دل می گویم
كاش آهنگ سفر جای دگر می كردی
چاك می كرد به تن پیرهن صبر، ایوب
گر از این شهر پر از فتنه گذر می كردی
آب در دست من آغشته به خون می گردد
كاش می دیدی و احساس خطر می كردی
روز، پیش نظرت تیره تر از شب می شد
گر بر احوال من خسته نظر می كردی
پاره پاره بدنم گر ز ستم می دیدی
جاری از دیدۀ خود خون جگر می كردی
قبل از آنی كه شود كشته جوانت ای كاش
دیده را محو تماشای پسر می كردی
كاش از واقعۀ حرمله و تیر و گلو
مادر غمزده اش را تو خبر می كردی
ذكر روز و شب (ژولیده) بُود بهر تو این
كاش از آمدن كوفه حذر می كردی
ژولیده نیشابوری
انقلاب محرّم
محرّم است و جهان پر ز انقلاب شده است
به شیون و غم و اندوه، شیخ و شاب شده است
ز بانگ شور برانگیز القیام و جهاد
قلوب اهل ستم اندر اضطراب شده است
ز مکتب کَرَم و نهضت و عزای حسین
الی الابد به سوی خلق، فتح باب شده است
به مُلک عزّت نفس و ثبات و قوّت دین
شهید کرب و بلا مالک الرّقاب شده است
برای اهل بیت پیمبر کنار شطّ فرات
ز جور فرقهی کفّار، قحط آب شده است
پیمبر (ص) است غمین و علی (ع) عزادار است
به روضه، حضرت زهرا (س) در التهاب شده است
مگر حسین ز میدان دوباره بهر وداع
به سوی خیمهگه زینب و رباب شده است
دریغ و درد که از سنگ کینهی دشمن
ز خون، محاسن نورانیاش خضاب شده است
مگر که حضرت عبّاس باز از پی آب
برای تشنه لبان پای در رکاب شده است
مگر که اصغر بیشیر خستهی مظلوم
به ضرب تیر ستمپیشگان به خواب شده است
مگر یگانه شبیه نبی، علی اکبر
به عزم یاری دین، باز بر عقاب شده است
ز ظلم دشمن دین گر چه روز عاشورا
ز رحم وعدل وشرف، چهره درحجاب شده است
ز قتل سبط پیمبر اگر به ظاهر حال
یزید پست فرو مایه کامیاب شده است
به رغم آل معاویه و یزید پلید
که کیدشان همه بر باد و در تباب شده است
ربوده است دل خلق را قیام حسین
جهان، مسخّر آل ابوتراب شده است
نصیب شیعهی آل است روضهی رضوان
نصیب ناصبیان، لعنت و عذاب شده است
اساس حق و حقیقت همیشه آباد است
بنای ظلم به هر بوم و بر خراب شده است
ظهور جوهر ایمان و استقامت شخص
رهین عزم وی و صبر در صعاب شده است
خموش «لطفی صافی» که در عزای حسین
قلوب اهل ولا از الم کباب شده است
آیت الله صافی گلپایگانی
ورود کاروان به کربلا
لشکری می رسد از راه خدا رحم کند
بد دهن، بد دل و بد خواه خدا رحم کند
از همان دور صدای بدشان می آید
ناسزا و بد و بیراه خدا رحم کند
یک طرف چند هزار آدم بی رحم کثیف
یک طرف غربت یک شاه خدا رحم کند
و فَدَیناه بِذبحی که لبانش خشک است
تشنه سر می بردَش آه خدا رحم کند
حاجی آماده ی قربانی و دَه روز دگر
می رسد آخر شش ماه خدا رحم کند
ارباًاربا شدن یک قد رعنا سخت است
نکند لشکر گمراه...؟! خدا رحم کند
با عمودی که در این لشکر شب می بینم
آخرش می شکند ماه خدا رحم کند
داودرحیمی
حضرت رقیه(س)
دوباره پلك خستۀ تری به خواب می رود
توان ندارد او ولی چه با شتاب می رود
نگاه كن به فاطمی ترین اسیر قافله
كه مثل عكس سوخته میان قاب می رود
آبله پشت آبله نمی رسد به قافله
ز نیزه بوسه ای رسد پا به ركاب می رود
لباس های كوچكش دگر به او نمی خورد
كه ثانیه به ثانیه چو شمع آب می شود
گل بنفش را ببین به صورت بنفشه ای
كه زیر بار چشم ها از او گلاب می رود
شام سیاه شام را به شامیان سیاه كرد
همین كه هفت پشت او به آفتاب می رود
دفتر قصه ی غمش چه زود بسته می شود
ببین فقط سه صفحه از متن كتاب می رود
محسن عرب خالقی
امام زمان(ع)
شد فصل ندبه و، دل خانه ی غم است
صاحب عزا بیا، ماه محرّم است
مأنوسی ای حبیب، با روضه ی غریب
از بعد قرن ها، حال تو درهم است
امروز اگر تنم، احرام عاشقی ست
فردا گواه ما، این رَخت ماتم است
تا عادت شما، احسان و رأفت است
سائل کجا پیِ، دینار و درهم است
جز خانه ی کریم، حاجت کجا بریم؟
ای آنکه از دمت، روزی فراهم است
ای ساحل نجات، سر منشاء حیات
بی تو نفس زدن، مثل جهنّم است
موعود هل اتی، در راه مانده را...
نیمه نگاه تو، فیض دمادم است
این روزها بُود، مهر تو شاملم
در بزم روضه ها، لطفت مسلّم است
یک کربلا بیا، ما را حواله کن
آنجا که مهبط، ارباب عالم است
احسان محسنی فر
امام حسین(ع)
آن روز كه به داغ غمت مبتلا شدیم
دل خون تر از شقایق دشت بلا شدیم
ما یادمان كه نیست ولی راستی حسین
با درد غربت تو كجا آشنا شدیم
ممنون از این كه آمدی آقای ما شدی
ممنون از اینكه نوكر این خانه ما شدیم
شكر خدا كه فاطمه ما را خریده است
شكر خدا كه خرج بساط شما شدیم
عزت سرای ماست عزا خانه ی شما
با گریه بر تو بود عزیز خدا شدیم
ما را خدا به عشق تو می بخشد عاقبت
ما عاقبت به خیر تو در روضه ها شدیم
مصطفی متولی
امام حسین(ع)-مناجات محرمی
جز بر آن تیغ دو ابروی تو سر نفروشم
غرقه ی درد، ولی زخم جگر نفروشم
زندگی بی نمک روضه ی تو شیرین نیست
نمک شور تو بر کوه شکر نفروشم
دل به شب های عزاداری تو خوش کردم
خرقه ی مشکی خود را به سحر نفروشم
گریه آباد شدم خانه ات آباد حسین!
به دو صد درّ و گهر دیده ی تر نفروشم
دست هایم عوض کرببلا...؛ می ارزد
ببُریدش، که پرم را به ضرر نفروشم
وقت پرپر زدنم رقص طرب خواهم کرد
دست را می دهم و باده طلب خواهم کرد
پر شکسته به تمنای چمن می آیم
آخر الامر به دیدار تو من می آیم
گرچه قسمت نشده تا به حضورت برسم
عطر سیبم که گه از سوی قَرَن می آیم
وقت رجعت که سر از خاک برون می آری
بی کفن سوی تو من پاره کفن می آیم
آن قدر در وسط روضه زبان می گیرم
لال هم گر که بمیرم به سخن می آیم
باز از آن چه که آمد سر تو می گویم
باز از غارت انگشتر تو می گویم
محسن حنیفی
+
نوشته شده در جمعه 26 آبان1391ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
همه جلوه های انسانی را در خود جای داده است و با سرنشینی ابرار از میان تلاطم دریا عبور می کند و پهنه اقیانوس را در می نوردد تا به ساحل امن رسد. سفینه ای از سوگ است که در مرثیه هایش بیشمار معنا را می توان یافت و با آن بیشمار معنا بسیار اشکهای مقدس و پر از ثواب که برزمین می افتد تا ارتباط چشم با زمین که تقدس یافت از نام سرنشینان سفینه و قطرات خونی که نیمروز را همه روزها کرد و زمین را همه زمینها و نگاهها را آسمانی نمود تا با در آمیختن خورشید تلالو اشک را جهانیان ببینند و بدانند که سفینه سوگ برای نجات می آید و هرکس در رکاب ناخدا قرار نگیرد عدم را برمی گزیند. صدای آژیر سفینه می آید و ناخدایش که زمین را تقدس داده است در پهنه دریا فرا می خواند تا در ساحل امن اسکله بایستیم و سفینه را دریابیم و بااو همراه شویم مبادا فقط به تماشایش بنشینیم و برایش دستی تکان دهیم تا بگذرد که وفاداری نیست باید بر مرکب مراد که صدایش را می شنویم وارد شویم و امواج را در نوردیم و رنجهای مسافران را زمزمه کنیم تا مرهمی گردد بر دلهای شکسته ای که از بیداد و بی وفایی کوفیان گلایه دارند.سفینه نجات به سوی ما می آید دست خویش را به امدادگرانش بدهیم تا بگیرند و با نوای شفابخش رهایمان سازند .محرم تصویر روشن جلوه های زیبای انسانی ست و عاشورایش مظهر ایثار و فداکاری ،کربلایش نمادروشن ایفای عهد و پیمان بستن با خالق هستی که زیبا ییها را آفرید تا زیبا پسندان را محک زند و با این محک و آزمون ،مورد سنجش قرار دهد با نامهایی که هریک ابهت و شکوه انسان بودن و راز انسان شدن را به نوعی آشکار می سازند و بسوی حق روانه شدن را به همه بشریت می آموزند که تاسی بر آنان ارمغان را هدیه می آورد. محرم و کتیبه های سیاهی که بر دیوارها، بیرقهای عزا که بر سر درب هرخانه ،عَلَم و کُتَل که بر دوش جوانان،نوحه و مویه که برزبان هر ذاکر،روضه و تکیه که بر هر کوی و برزن برپا می شود حکایتی ست برای بیان غربت و مظلومیت حقیقت جویان پاکی که برای هدایت بشریت ،زمین را از خون خویش رنگین نمودند تا با رویش لاله بر زمین چشمهارا به دیدن زیبایی گل سرخ عادت دهند و فردا را از آن خود نمایند و از هر گونه بلایا که معنویت را به مخاطره می اندازد مصون بنماید . محرم صدای حزینی دارد و نزدیک می شود باید شال سیاه را بر گردن بیندازیم و از کاروانش استقبال کنیم که (ان الحسین مصباح الهدا و سفینه النجاه) نکند بگذاریم تا سفینه برود؟تا چراغ روشن است و راه فراهم راکب رکاب این مرکب شویم با توشه ای از اندکی اشک و دودست بر سینه و مجالست باغم و همنوایی با فریاد و زمزمه ای با نوای عاشورا از سر سوز و دعا . محرم آمد و باید کربلایی شویم یعنی برای فداکاری و ایثار مهیا گردیم که استشمام عطر آگین این فضا سربلندی را هدیه می دهد .

+
نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1391ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1391ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
اراده و اعتماد به خویش امری محتوم در پیمودن مسیر و گذر از گذرگاههای صعب العبور تلقی می شود که باتکیه بر آن بسیار غیر ممکن ها ممکن خواهد شد و در تغییر رفتار نقش آفرین خواهد بود گابریل گارسیا مارکز می گوید:کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
همچنین پائیلو کوئیلو نیز قصه ای را از فولکلور آلمان با همین مضمون می گوید و بیان می کند که مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز او را زیر نظر گرفت.متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند .اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند .
خواستن توانستن است وباید برای خواستن اراده نمود و ابزار و امکانات را فراهم آورد و با قابلیتهای درونی بکار گرفت تا به آنجا که نگاهت دوخته می شود و رو به بالاست رسید. داشتن اندیشه رسیدن شرط و لازمه حرکت است و برای پرواز اگربالهای قوی ،پنجه های محکم،چشمانی تیز و ملزومات کاملی باشد اما شوق پرواز در درون شکوفا نگردد میسر نخواهد شد و بالها برای پرواز گشوده نمی شوند !باید بدانیم چه بوده ایم و چه هستیم و کجا می خواهیم برویم و با شناخت از خویش بال بگشاییم و بر طعنه و آزار غیر گوش فرو بندیم و به خود اعتماد نماییم و تکرار کنیم که می توانیم . تو همانی که می اندیشی باید بتوانی بیندیشی با نگاهی که زیباییها را می بیند و کسی را متهم نمیسازد
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1391ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
در هر حرکتی که از جانب دوست سر می زند حکمتی ست که هرگز از درون این حکمت گزند و آسیب نمی رسد ! باید رسم رفاقت را دانست تا راز حکمتهای دوست را دریافت و درک کرد .می گویند روزی چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.چون بیش از حد در جنگل مانده بودند نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه چنگیز رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش راکه همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند،شاهین بال زد و جام را از دست او انداخت.چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.چنگیزحیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت و بمرد.جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب می خورد، دیگر در میان زندگان نبود. خان غمگینانه شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست ،حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید ،هنوز دوست شماست .
و بر بال دیگرش نوشتند:
هرعمل از روی خشم ،محکوم به شکست است .
پندهایی که بعد از هر رفتار بیان می شود ظرافتهایی نهفته در خود دارد که تغییر و تحول در روحیات هر شنونده بوجودمی آورند و نمونه ای می شوند تا با عبرت از این پیشامدها شیوه های رفتاری مطلوب را بکار گیرند .در همه ادوار تاریخ شرح حال بسیار کسانی که پندها از آنان نقل قول شده است را وقتی بررسی کنیم درمی یابیم که بعداز همان عملی که امروزه الگوی رفتاری دیگران شده است نه اینکه از سوی عامل ترک نگردید بلکه رفتاری شدیدتر از قبل ازآنان سرزده است که آوازه این رفتار نامطلوب و غیر انسانی شهره عالم گردید ! چنانچه بعد از شاهین کشی چنگیز و نگارش مواعظی بر بال آن معدوم ،کشتار و خونریزی چنگیز و قتل انسانها از سوی او شدیدتر و میل به جهانخواری و افزودن ممالک تحت امر افزونتر گشت ! انچه در مکتب شاهین کُشی فراگرفت چنان بود که در حملات و یورشهای چنگیزکمتر به او آسیب می رسید و مقادیر زیادی اموال و غنائم به دست می آورد و به اهداف از پیش تعیین شده خویش نائل می شد! شاید علت این موفقیتها تدبیر و تفکر بدون خشم و چاره اندیشی و اتخاذ تاکتیک برای نبرد و تجهیز جهت مبارزه بود که با شاهین کُشی فراگرفته بود و در این فراگیری نحوه بهره مندی از مشاوران امین و نگهداشت دوستان دلسوز و غیر متملقی که برای دوستی ها جان می دهند را بخوبی یاد گرفت و از او فرمانده ای کارآمد درراستای تحقق اهداف مبتنی بر نگاه خویش که امکان عدم تطابق با منطق انسانها و رعایت حریم انسانی و اندیشه مردم سالارانه داشت بکار گیرد . وما با پندهای اخلاقی بزرگان و احادیث و روایات متقن انساندوستانه و چارچوبی که نظام دین برای زندگی ابلاغ نموده است می توانیم تا نهایتی که تصور نمی شود به پرواز درآییم فقط باید یاد بگیریم پرواز را که بالها خود گشوده می شوند نایستیم تا شاهین کشی به فراگیری مان وابدارد و تندیس طلایی حکایت جهلی باشد که برماگذشت.
+
نوشته شده در یکشنبه 14 آبان1391ساعت 4:20 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
آیت الله جوادی آملی تعبیر زیبایی در مورد غدیر دارند ایشان می فرمایند در موردرسالت و امامت در قرآن کریم تنها در مورد غدیر خم و ولایت امیرالمومنین تعبیر منحصر بفرد «اتمام نعمت» آمده است الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی سخن از «انعمت علیکم» نیست بلکه خداوند می فرماید اتممت علیکم نعمتی یعنی نعمتم را بر شما تمام کردم یعنی همانطور که نبوت و رسالت رسول اکرم(ص) کاملترین و آخرین است و پس از آن نبوتی نیست ولایت و امامت امیر مومنان و اولادش هم کاملترین و نهایت است وپس از آن امامتی نیست .وقتی روز غدیر را خداوند روز اتمام نعمت می نامد یعنی کاملترین واقعه در تاریخ است که در آن معنویت به برترین و والاترین اندازه به درون جامعه تزریق شده است تا با این معنویت انسانها متنعم شوند و از تبرک این انوار که نصیب گردیده است روشنایی را دریابیم و بدانیم که خدا نبوت را با نعمت امامت که در غدیر تمام کرد استمرار بخشید و به همین دلیل است که اهمیت بسیار دارد و بر این اهمیت بسیاری از عرفا و اندیشمندان تکیه کرده اند و در این راستا نوشته اند تا مبادا از این نعمت بزرگ غفلت شود. با توجه به این تعابیر است که غدیر را نباید یک حادثه خواند زیرا وقوع حادثه گاه ناشی از تعمد نیست در صورتی که در ایجاد غدیر عوامل موثر نقش داشته اند و رسول الله تعمد داشته اند تا این واقعه به وقوع پیوندد تا درون خویش را به اطلاع همگان برسانند لذا برای بررسی این واقعه باید شرایط زمانی را نیز در نظر گرفت و با در نظر گرفتن شرایط و موقعیت علت برپایی و وقوع غدیر را درهجدهم ذی الحجه می توان دریافت زیرا بدون آگاهی و اطلاع از مقتضیات زمانی نمی توان کنه این واقعه را درک نمود.غدیر چراغ روشنی برای تعیین مسیر انسانهاست چنانچه از نور آن برای راه بهره گرفته نشود رسیدن به هدفی که منجر به سعادت و رستگاری شود میسر نخواهد بود. واقعه غدیر را می توان معیار دانست برای تشخیص راه از بیراه و محکی برای سنجش پویایی گامهایی که رهروان برمی دارند . زیرا در این روز دستی که با گوشهایش اقرا باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق را شنید وبا زبانش به زیبایی همه زیباییهای هستی خواند درصورتی که امی بود و به اذن رب خویش خوانا گردید دست دیگر که نوازشگر و مربی حسنین(ع) و رساندن طعام به مستمندان و طولانی ترین قنوت را دارد بر بلندای غدیر با هم گره می شوند تا به همه نسلهای پیش رو بگویند که علی (ع) مولاست و جانشین برحق نبوت که با محمد(ص) خاتمه می یابد و فرزندانش فردا میزان خواهند بود ، به همین دلیل است که رسول گرامی اسلام (ص) خطابه غدیر را از اولویتهای یادگیری مسلمانان دانسته اند و توصیه و تکلیف فرموده اند که این خطبه به دیگران رسانده شود و دانستن و شنیدن آن را واجب شمرده اند.
می توان روزغدیر را تولد شیعه دانست و لازم است تا جشن تولد باشکوه گرفته شود ،شکوهمندتر از نوروز و فطر و همه ایامی دیگر زیرا این روز خدا نعمت را بر بندگانش تمام کرد وباید برنامه ها متناسب با شان وجایگاه و حرمت این روز بزرگ اجرا گردد تا علاوه بر تکیه وتاکید بر بهترین مشی انقلاب ساز دینی ،نگاه همه مظلومان جهان را که صدای بیداریشان را می شنویم و موج اسلام خواهی شان لرزه بر اندام دین ستیزان انداخته است را به ضرورت ولایت مداری و امام خواهی معطوف سازیم که توجه به این امر یک ذخیره برای آخرت است و یک رسالت عظیم در شرایط بحرانی جهان کنونی و قطعا" راه نجات بشریت وبرپایی نهضتها در آن نهفته است .
متعجبم در این دیارکه باید الگوی کشورهای اسلامی باشد برای تعطیلی ایامی که در ابلاغ دین مداری و ترویج آموزه های مکتب شیعه هرگز نمی توانند با غدیر قیاس شوند چه بیانیه هایی که صادر می شود! و چه استدلالها یی می آورند !اما برای غدیر که بحر رحمت و کرامت است و سرمایه اعتقادی ما به آن بستگی دارد امان از یک پیشنهاد !تا چشمی به آن دوخته شود.
باید از قربان به سوی غدیر رفت یعنی باید نفس خویش را قربانی کرده باشی ودر منا ذبیح را قربانی نموده ای و بر شیطان که مسدودکننده راه حق است سنگ انداخته باشی تا ارادت و بندگی خویش را به ذات احدیت اثبات نمایی و آنگاه برای تکمیل دین پای در غدیر گذاری با ورود به غدیر آیین معرفت کامل می شود و می توانی با تکمیل آیین ، به امام اقتدا کنی زیرا بدون قربانی و آزمون در عرفات به این وادی نمی توان پای گذارد .
عیدغدیرخم را گرامی بداریم بیش از فطر که فطر بازگشت به خویش است وغدیر بازگشت به سوی پروردگارورهایی از خویش و مغروق در دریای ولایت و اعتصمام به حبل الهی و راهی برای پاسخ به نیازهای انسانی که شوق به وصل دارد و دل به فضل و کرم یگانه سپرده است.
عیدغدیرخم را گرامی بداریم بیش از نوروز که نوروز نو شدن طبیعت است و یادگار جمشید و غدیر نو شدن نگاه انسانها به هستی و قبول اتمام حجت خاتم رسولان و یادگاری ست از والاترین گوهر خلقت برای کسب معارف و رشد وفراهم شدن بستری برای نجات بشریت و سیراب شدن از زلال معرفت .
عیدغدیرخم را گرامی بداریم بیش از همه روزها که فردای محشر اعتقاد به غدیر و بیعت با آن دست ما را خواهد گرفت و باید دانست که غدیر از منبع وحی سرچشمه گرفته و یک فرمان الهی است و دریایی از بصیرت است .غدیر دردانه گوهری ست که با هیچ روزی قیاس نمی شود زیرا روز فریاد امام خواهی ست و رمز فزت ورب الکعبه گفتن مولا در درون غدیر نهفته است .این روز بزرگ و سازنده و الگوی همه ایام تاریخ را به انسانهای حقیقت جو و دلهای سرشار از عرفان و معرفت تبریک می گویم.
به مسئولین محترم خصوصا" نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی که بارها با نصب چند پلاکارد و ارسال پیام تصمیماتی اتخاذ می کنند که خیلی هم ضروری نیستند عرض می کنم افزایش تعطیلات به مناسبت غدیر می تواند بسیار اثربخش باشد و بازتاب جهانی زیادی خواهد داشت.
+
نوشته شده در جمعه 12 آبان1391ساعت 3:58 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
روزی روبرت دو ونسن زو ورزشکار رشته گلف درآرژانتین، پس از پیروزی درمسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود. او پس از ساعتی تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود و پیروزیش را تبریک می گوید سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر بپرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
روبرت تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه روبرت در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده.او شما را فریب داده است دوست عزیر!
ونسن زو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
ورزشکار قهرمان می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.
به انان که این چنین به مسائل پیرامونی می نگرند و دغدغه دیگران برایشان جدی ست و با سلامت تن خویش نگاهی هم به اطراف دارند می گویند روحیه ورزشکاری دارد، زیرا وقتی برای تن سالم به ورزش پرداخته می شود روح نیز سالم می گردد و عقل در خدمت جامعه و پیشرفت آن قرار داده می شود و از عرور و خودبینی حذرمی کند. بازیکن حرفه ای که منافعش از بازی در ورزش تامین می گردد خودش بخوبی می داند که بخش اعظمی از پیروزیها یش مرهون تشویقها و دلگرمی و حمایت تماشاگرانی بوده است که بدون هیچ چشمداشتی و بدست آوردن هیچ سودی فقط برای اثبات عشق و علاقمندی به شهر یا کشورشان که بازیکن به آن تعلق دارد در هر شرایط اوقاتش را به رایگان و حتی با پرداخت هزینه به او اختصاص داده است و بارها با غمهایش در شکست گریسته اند،شاید اگر آنان نبودند هرگز به موفقیت نائل نمی شدند و از راه بازمی ماندند و چه خوب است که پاداش زحمات و صداقت آنان را با مهربانی داد و به آنها خوش بین بود شاید آن زن هم روزی در تماشاگران تشویق کننده بوده باشد واگر نبودهم با تقویت این نگاه وجدان درونی را متقاعد می سازد که هرگز نباید نیازمندی را از خودراند . ورزشکاری که برای دیارش سلامتی و تندرستی بخواهد و با شنیدن خبر خوشی از همنوعان لبخند بر لبش بنشیند و خدایش را شکرگزار باشد و به از دست داده هایش توجه نکند و به آنچه خدا داده است راضی باشد در قلب مردم خواهد ماند و مورد احترام واقع خواهد شد و به او لقب پهلوان خواهند داد که در همه داستانها و حکایتها گفته اند و نوشته اند : پهلوانان نمی میرند .
خوش بینی علاوه بر تزریق شادابی به جامعه گامها را برای رسیدن به هدف سرعت می بخشد و تن را سالم نگه می دارد و فکررا پویا می سازد تا با پویایی تفکر، ترقی ارمغان آورده شود و با کارآفرینی ناشی از سلامت جامعه ،دستی به سوی کسی دراز نشود .
+
نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1391ساعت 4:25 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
یکی از آفات مدیریتها که از دیرباز وجود داشته است تملق است که نفی آن از سوی بزرگان و علمای علم اخلاق و دانشمندان بارها مورد تاکید موکد قرار گرفته است صاحب نظران حوزه علوم اجتماعی معتقدند این پدیده یکی از بلا یای روابط اجتماعی شهروندان شمرده می شود . حضرت امیر(ع) می فرمایند« آن که ستایش کند تو را به چیزی که در تو نیست, استهزا کرده تو را, اگر حاجت او را روا کنی در استهزا و تمسخر تو تاکید کند.» که مبین تعارض این امر با ارزشهای اخلاقی ست و از درون آن رفاقت و خدمت متولد نخواهدشد مقام معظم رهبری نیز در جمع معلمان استان خراسان شمای نیز رهنمودهایی داشتند که نگرانی شان را از گسترش این امر نشان می داد فرمودند«اظهار محبت منتهی نشود به گفتن و بیان تعبیراتی که مبالغهآمیز بودن آنها برای همه آشکار است؛ از تعبیراتی اسم نیاوریم که مخصوص بزرگان عالم آفرینش است، مربوط به معصومین است، مربوط به انبیاء و اولیا است؛ ما این فرهنگ را نباید در جامعه گسترش دهیم» در این راستا لازم است تا برخورد با این پدیده مذموم را یک تکلیف بدانیم .
در ادبیات فارسی شعرای بسیاری را نام می برند که در دستگاه حکومتی به مدح و ثنای حکام می پرداختندو هر کدام اشعار بسیاری دارند، قاآنی از شعرایی بود که در دربار فتحعلیشاه ،محمدشاه و ناصرالدین شاه شعر سروده بود او علاوه بر شعر استادریاضیات،کلام،حکمت و منطق بود و تسلط بر زبان فرانسه داشت . قاآنی چکامه بلند و غرایی در مدح و ثنای امیرکبیر سرود و در آن امیر را جانشین وزیر ظالم قبلی یعنی حاج میرزا آقاسی وصف می نماید:
«به جای ظالمی شقی ،نشسته عالمی تقی / که مومنان متقی کنند افتخارها»
باشنیدن ابیات شعر بر خلاف سابق که دوستدار کلمات پرطمطراق و مداحی بودند ،امیرکبیر خریدار این الفاظ نبود و از تملق گویان خادمان بیزار وتبری می جست و چنان برآشفت که درجا دستور داد مستمری وی قطع گردد و به او گفت:تو که تا دیروز مدح میرزا آقاسی می گفتی و امروز که او نیست ،ظالمی شقی اش می خوانی واین بار مدح من می گویی !؟
او پیش از این حاج میرزا آقاسی را «قلب گیتی»«انسان کامل» و«خواجه دوجهان» خوانده بود! در پی قطع مقرری شاعر متملق،اعتضاد السلطنه وساطت کرد تا بلکه امیرکبیر او را ببخشد .امیر از دیگر تخصص های او جویا شد و وقتی از تسلطش بر زبان فرانسه آگاهی یافت ،برقراری مقرری اش را منوط به ترجمه کتابی در زمینه کشاورزی از زبان فرانسه به فارسی کرد.
تاریخ گواهی می دهد قاآنی پس از مغضوب و معزول شدن امیرکبیر اورا در اشعارش به «خصم خانگی» و«اهرمن خو و بدگوهر» یاد می کند.
باید پرسید که آیا امروزه شیفتگان مکتب قاآنی برچیده شده اند یا هنوز و البته با شیوه ای مدرن و لطایف الحیل و بهره مندی از واژه ها و متدهای نو همچنان ارادت خود را به آیین و مرام و اندیشه سود پرستانه مرشد شان نشان می دهند و سرسختانه در استمرار آن می کوشند و در این راه هرروز به رنگ دیگر جلوه می کنند تا با دلبری ،خویش را در عرصه نگهدارند!؟ تملق ریشه ای تاریخی دارد و قبل از امیر کبیر نیز بوده است ولی در هر برهه ای به نوعی بکار گرفته شده می شود . می توان گفت نقل حکایتهایی از این نوع برخورد انسان مدارانه و منطبق با شان و کرامت انسانی امیرکبیر با آفاتی که موجب غفلت حاکمان از مسائل اصلی می گردد و فاصله ها را از توده مردم بیشتر می کند موجب گردید تا در تاریخ این دیار بماند و شاید یکی از رموز موفقیت امیر کبیر در دوران صدارت توجه به این نکته وتعمق برای شناخت از پیشینه رفتاری افراد ملازم بوده است واتخاذ مشی طرد چنین تفکری از دستگاه حکومتی و گماردن اشخاص در مناصبی همخوان با تخصص و توان حرفه ای فرد ، قضاوت را در مورد امیرمثبت می نماید و مشخص می کند که سعایت دیگران از او نزد سلطان توسط بدخواهانی متملق که منافعشان به خطر افتاد ودرنهایت قتل در فین هزینه هایی بود که برای تعیین مسیر درست و ایجاد حکومت مبتنی بر وجدان و واقعیتهای اجتماعی ، امیر کبیر پرداخت نمود اما امروز می بینیم همان مکانی که امیر به شهادت می رسد (حمام فین) از منظر جهانیان مورد توجه قرار می گیرد و بعنوان یک اثر جهانی توسط سازمان یونسکو ثبت می گردد تا همه نسلها با رویت این مکان ویژگیهای مدیریتی امیر را مورد مداقه قرار دهند و این دیدگاه را جهانی سازند که درهرکجا ایستاد وبر اعتقادات پافشاری کرد و دست از اصول برنداشت . زبان به تملق گویان همیشه هستند باید مواظب باشیم اسیر دام نشویم که اسارت در این دام فلاکت است و قضاوت تاریخ گویای این واقعیت است. عبيد زاكانى در يكى از طنزهاى گزنده خود اين موضوع را به خوبى نشان داده و معلوم مىكند : سلطان محمود را در حالت گرسنگى، بادمجان بورانى پيش آوردند. خوشش آمد و زياد خورد و گفت: بادمجان طعامى است خوش. نديمى در مدح بادمجان فصلى پرداخت. سلطان چون سير شد، گفت: بادمجان سخت مضر چيزى است، نديم در مضرت بادمجان مبالغتى تمام كرد. سلطان گفت: اى مردك نه آن زمان مدحش مىگفتى؟! نديم گفت: قربان! من، نديم توام نه نديم بادمجان.
+
نوشته شده در شنبه 6 آبان1391ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|
عيد سراسر معنای قربان ، پاکترین عیدها ، كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، وصال) می آید، عيد رهايى از تعلقات و هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز ابراهیم، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود عید ظهور روز نو و انسانی تازه با تنفسی در هوای تازه ،هوایی که در آن همه دلها به هم پیوند خورده اند. این راه را باید خود انتخاب نمایی و بدانی که کدامیک عزیز ترین ما نند اسماعیل هستند و همان عزیز ترین را برای قربانی برگزینی (لن تنالواالبرحتی تنفقوا مما تحبون ) مقام،پول،فرزند،املاک،آبرو،کدامیک؟ خدا نشانت خواهد داد فقط کافی ست بندگی کنی .

+
نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1391ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط عبدالرحیم سوار نژاد
|