شرایطی برای کاندیدای مجلس شنبه ۳ بهمن۱۳۹۴ ۲۳:۲۷ بعد از ظهر

تلاش افرادی که برای پوشیدن ردای وکالت ثبت نام کرده اند و خودرابرای ورود به میدان و در محک قضاوت مردم قرار دادن آماده نموده اند باعبور از مرحله دوم بررسی صلاحیت هرروزنسبت به روزقبل داغ تروفشرده تر می گردد، جای امید واری است که نامها و چهره هایی که تایید شده اند اکثریت آنها با برخوردهای ایجابی به جلو می روند و کمتر به امور سلبی می پردازند، در میان نامها البته افرادی هستند که به زور خویش را به مهمانی دعوت می کنند و آداب تکریم مهمان نوازان را بجای نمی آورند یا نمی دانند! رنج آور است که افرادی  روزی خدمات شایسته ای از دل و جان و از سر اخلاص نموده اند و امروز آن گوهر بی ادعا را با به رخ کشیدن بی محابا به حراج می گذارند! و در بازار سوداگری ارزان می فروشند .

در بین این نامها افرادی دیده می شوند گاهی آرزوهایی در دل ، لبخندهایی از سر شوق بر لب ، خودرا با رویایی هایی که انگار جهان در دستان اوست بر خر مراد می بینند ! از مصاحبه می گریزند و دیگران را متهم می کنند و از هوشیاری مردم غافل هستند.

و باز افرادی كه فقط مرثیه خوانی می دانندو خود را بیشتر مدیون می سازند !كه در روبرویشان چشمانی مبهوت که چرا همه از مصایب و بلایا می گویند و زبان شكر نعمت در كام ندارند!

شكر نعمت ، نعمتت افزون كند

كفرنعمت از كفت بیرون كند

گاهی با بشکه هایی مملو از رنگ سیاه که در عبورگاهان می پاشند تا آنان هم به تماشای سیاهی روی آرند و از لذت مناظر زیبا حذر نمایند تادر این همسو نگری سیاه نمایانه  بر سریر مراد نائل آیند! و در این بیراهه چنان غوطه ورند و مشعوف که هر چه فریاد بر آری بازگشت نشاید و تکراری محتوم بدون برگشتن و نیم نگاهی به پشت سر با اتفاقات و رویدادهایی که سیاه کاران بجا نهادند ! و با گسترش این نگاه ، دسته گلهای امید در انتظار هدیه به دیگران خشكیده می شوند.

باید از گذشته درس گرفت و تجربه اندوخت و با این تجربه به ظرافتها و مطالبات اجتماعی توجه نمود و آنان رامتناسب با ظرفیتهای موجود  قالب ریزی کرد با دستانی پر از بذر امید برای آینده ،انسانهای پیش رو را همراه و سرزمین تشنه را بارور نمود و  باپرنمودن از شکوفه لبخند ، شادابی فراهم كنیم زیرا به یقین نسل سرخورده و مایوس در تصمیم گیری ها و تحولات اجتماعی و  آبادانی مشارکت نخواهد کرد و با انفعال ناشی از عدم استراتژی، پسرفت و رکود و خمود و عدم بهره وری را با خود به همراه خواهد آورد  لذا کاندیدای احتمالی سعی نمایند با الهام از رهنمودهای حکیمانه مقام معظم رهبری و براساس مطالعه دقیق سیاستهای مدون و قانون برنامه با شناخت از امکانات ،وعده های شدنی ارائه کنند.

چون مورد وثوق قرار گرفته اید پیشنهاد می کنم:

 1ـ شعارهای خود را واقع گرایانه و متناسب با ظرفیت موجود نمایند و از خیال پردازیهای ایده الیستی حذر کنند و با توقعات فزاینده فراتر از پتانسیل و مصوبات قانونی زمینه چالشهای منطقه ای و بی اعتمادی را فراهم نكنند تا هزینه های سنگین به جامعه تحمیل نکنند که مردم سره از ناسره را به خوبی تشخیص خواهند داد .

 

2ـبا رعایت اخلاق حسنه و مدارا به توانمندی خود توجه داشته باشندو باموضع اتهام وارد این عرصه نگردند که مورد استقبال قرار نخواهند گرفت ،متاسفانه در این مقطع عمده كسانی كه وارد این عرصه می شوند نوک تیز پیکان را به سوی نماینده فعلی می گیرنددر صورتی که قضاوت مردم بر اساس شایستگی خواهد بود که قطعا" در قضاوتهایشان ضریب خطا بسیار اندک است ..

3ـ تزریق امید به آینده اصلی ترین راهکار برای ایجاد مشارکت حداکثری خواهد بود و تلاش گردد تا در رفتار و گفتار یاس و نومیدی به جامعه منتقل نشود که این امر علاوه بر جدا شدن از اردوگاه انقلاب به میزان مشارکت مردمی زیان وارد خواهد کرد و انگیزه را می میراند و حرکت زایی نخواهد کرد.

4ـ هرچه با تفکر و تکیه به قابلیتهای ارزشمدارانه ،برنامه ها با مطالبات بومی انطباق داشته باشد شانس پیروزی افزایش می یابد و تکیه بر عناصر قومی ، مالی و صرف هزینه های هنگفت با ریخت و پاشهای آن چنانی توفیقی حاصل نخواهد کرد و قاطبه مردم از این امر رویگردان خواهند شد زیرا احساس می نمایند که در احساس همدردی و همراهی با مطالبات مردمی ناتوان و بیگانه می باشند وجامعه اسلامی چنین روشی را بر نخواهد تافت.

5ـ از ایجاد ناهنجاریهای بصری اجتناب شود یعنی چسباندن تصاویر ، پوستر ، بنر های تکراری و مدا ومت در معابر موجب کسالت و اختلال بصری می گردد و حس بیزاری از این آلودگیهای بصری رقم می زنند و واکنش های مختلف را بر می انگیزد و جبهه تقابلی را فعال می سازد.

6ـ باید به امور شهروندی و احترام و تکریم مخاطبان توجه کرد و عنصر قومیت را در قالب و ساختار شهر و امورات شهری و در درون وحدت ملی به منظور بالندگی  و شکوفایی استعدادها و بروز توانایی برای ارتقا جایگاه بین المللی کشورتعریف کرد ، چنانچه قومیت در اولویت قرار گیرد به دلیل تضاد با مطالبات ساکنان  شهری از یکسو  و خلل در عزم و اراده ملی از سوی دیگر واگرایی را جانشین همگرایی نموده و پارادوکس ناشی از تجمیع دو عنصر ،انفکاک اجتماعی را به همراه خواهد داشت و درفعالیت میدانی به انزوا کشیده خواهید شد و هر عملیاتی با پدافندی مبتنی با خرد روبرو می شود.

خو زستان دروازه معرفت شیعی و نگین درخشنده و معدن ایثار وجوانمردی ایران سرفرازمتعلق به خوزستانی هایی است که سالیانی طولانی کنارهم زندگی کرده اند یعنی آنکس که در آن جغرافیا حیات دارد و تنفس میکند ذیحق است کسی نمی تواند حقوقش را نادیده بگیرد باید فضارا برایش تلطیف کرد تا بهتر تنفس نماید و زندگی کند! نه اینکه راههاچنان بر او بسته شوند که احساس سرخوردگی نماید و در بهبود شرایط مشارکت نکند بلکه به نحوی از همه سازوکارها به مقابله استفاده کند لازم است الیت انگارانه ورود شود وبه نوعی عمل نمود که تاریخ پر فراز و نشیب و همراه با افتخار و دلاوری نسلهای جغرافیا ی موجود و همزیستی مسالمت آمیز به فراموشی سپرده نشود و با زبان تکریم جهت تقویت باورها و ارزشهای تاریخی جغرافیای خوزستان در دل ایران هنرمندانه گام برداشت تا امنیت اجتماعی را تضمین کرد و غائله گریزی نمود.

7ـ بایدقواعد انتخابات را فراگرفت و بدانیم که این فضا جای سواری نیست ، مرکب چموش است و عرصه پر از بد اخلاقی ! که با رعایت اخلاق بدون واکنشهای متقابل و معوض و با صبر و سعه صدر می توان راه را پیمود که در این راه پر خطر باید مواظب بود از آرمانها و اعتقادات و عهدی که بسته اید فاصله نگیرید .اگر کسی احساس سواری کرد ! زود پیاده خواهد شد پس باید احساس نمود می توان شادیهایمان را بدهیم که غمها را دیگران محصور خواهند کرد تا سراغمان نیایند اگر خالص باشیم با پای پیاده می توان به قله رسید همان قله ای که وعده خداست و اوج کمال است.

8 - به نقاط قوت بیش از ضعفها پرداخته شود ، هر کاندیدایی نظرات خود را با مردم طرح نکند و با پنهانکاری به پیش برود بر ابهامات می افزاید و اعتماد را سلب می سازد ، مهربانی گوهر ارزنده فتح قلوب است .

خداوند با راستگویان است باید با صدق وارد شد و صدیق بود  تا از دروازه دلها گذشت .

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

مشک را خود ببو سه شنبه ۲۹ دی۱۳۹۴ ۱۹:۵۲ بعد از ظهر
خلاصه کتاب "اگر زندگی بازیست این قوانینش است " نوشته شری کارتر اسکات را مطالعه می کردم که با جملاتی جالب و عمیق برخوردم.
 
و حوادثی از برهه های زندگی را با نتایج شیرینش برایم بازیابی نمود و تصاویر خاطره انگیز آنروزهای سخت را دوباره زنده ساخت و  قضاوتی ملموس را تداعی کرد،آنجایی که می گفت:زندگی شما را با درس های بی شماری رودرو قرار می دهد، درس هایی که از هیچ کدام سود نخواهید برد. مگر آن که آن ها را بشناسید و پذیرای ارزش های ذاتی شان باشید به  آموخته هایم رجوع کردم و آنچه را همراه می دیدم که سالها با آنها تنهایی خویش را پُر کردم به همین جهت دو جمله از جملات اسکات را با خاطراتم همسو دیدم انگار برای من گفته بود!
 
تا در مقابل همه پدیده هایی که با آنها برخورد می کنیم از منطق و قوه استدلال محکمی بهره گیریم که بدانیم واقعیتها گاهی حقابق را می پوشانند و تلاش پربار در آنجایی خواهد بود که از درون همان وقایع حقایق را بدست آوریم آنچه در روزهایی نه چندان دور برمن گذشت را می نگارم تا داوری خویش را در هر صورتی تعدیل کنیم و با جستجو بتوانیم پرده ها را کنار زنیم نه اینکه برای ما کنارشان بزنند ! اسکات می گوید : داوری، همان چیزی است که ما را از گشتن در پیرامون چیزی همانند پرده ی باز، باز می دارد؛ پرده ای که بر روی هر گونه داده ای که می خواهید با آن ارتباط برقرار کنید، باز است .
 
یاد روزهایی سخت از زندگی ام افتادم  ، دورانی  که اجباری به تهران انتقال یافته بودم و در اداره آموزش و پرورش منطقه ده تهران واقع در خیابان شهید محبوب مجاز(سینا سابق) کنار بزرگراه نواب در واحد کاردانش و فنی و حرفه ای بدون داشتن تجربه و اطلاعات اولیه  مشغول گردیدم ! سکونت و کار در تهران  ابتدا دشواریهایی دارد که اگر صبر پیشه نسازیم در میانه راه کم می آوریم و باید بتوان خود را با فرهنگ آپارتمان نشینی و فعالیت در پایتخت انطباق داد و در این انطباق روابط و نوع معاشرت با دیگران را تنظیم کرد و برای استفاده بهینه از وقت ،مسیرها را بدرستی شناخت و نزدیکترین را انتخاب کرد . ورود به تهران هزینه هایی غیر قابل محاسبه دارد که باتدبیر باید آنها را کنترل نمود . اولین روزها که در محل کار حاضر می شدم به ور انداز نمودن موقعیت و شناخت اطرافیان و بررسی گذشته جایگاه واحد اداری همراه با اقداماتی که لازم است انجام گیرد، می پرداختم و در کنارش سعی می کردم خلأهای مالی ناشی از جابجایی محل سکونت را پُر کنم در این میان از همکارانی که در واحد کنارهم اشتغال داشتیم و رفاقتی بین ما ایجاد شده بود  از روحیات و خصوصیات دیگران بخصوص مسئولان واحدها اطلاعات کسب  می کردم و بر اساس اطلاعاتی که بدست می آوردم با آنها ارتباط برقرار می نمودم یعنی یک رابطه کلیشه ای مبتنی بر داده های اطرافیان !! ،از جمله این افراد مسئول تسهیلات و صندوق وام ضروری بود که وقتی در موردش می پرسیدم سفارش می کردند که کمتر به طرفش بروم زیرا روابط عمومی خوبی ندارد و خیلی اهل رفاقت نیست!! به سفارش دوستان عمل کردم و به او نزدیک نمی شدم تا وقتی که از نظر مالی در تنگنا قرار گرفتم و هیچ منبعی را برای تامین هزینه ها به جز وی سراغ نداشتم لاجرم دل به دریا زدم و همه سفارشات را کنار گذاشتم وبرخلاف گفتار دوستان مستقیم بسویش رفتم ،سلامی کردم و به گرمی پاسخ گفت ،بدون مقدمه اصل مطلب را گفتم و درخواست وام را به او دادم .گفت : در خواست کتبی بنویس ! درخواست کتبی را که به او دادم پرسید : چقدر پول داری که به حساب بریزی ؟ گفتم هیچ ! گفت : هرچه پس انداز داشته باشی ،سه برابر آن وام پرداخت می شود تاسقف یک میلیون تومان ! از او پرسیدم : چه مدت باید از ذخیره وجه پس انداز بگذرد تا وام تخصیص یابد؟ پاسخ داد : اگر امروز واریز نمایید با حقوق ماهیانه ات به حسابت واریز می شود !! سریع چند تومانی که داشتم را با مقداری قرض از دوستان به حساب صندوق که او معرفی کرده بود واریز کردم و فیش پرداختی را تحویلش دادم ، لبخندی زد و گفت : با حقوق این ماه وامت را خواهیم داد ! یک هفته بعد وقتی فیش حقوقی را دادند و مبلغ را خواندم متعجب شدم و او به قولش عمل نمود و در کوتاهترین زمان و به سرعت در خواستم را پاسخ گفت و می توانستم واقعا" بخشی از کمبودها را با آن برطرف کنم . وام را گرفتم و قضاوت اطرافیان را علت یابی کردم که چرا هیچکدام از همکاران اداری در موردش به نیکی سخن نگفت!؟و چرا در مورد من به این سرعت عمل کرد؟ نکند می خواهد روزهای بعد با توجه به ویژگیهایی که دیگران از او می گویند از من درخواست غیر قانونی نماید!؟
 
 رفتارش درسی بود که در مورد آدمها سئوال نکنم و خودم در برخورد با آنها کشف کنم که : هرکسی از ظن خود شد یارمن !! روزها گذشت و با خیلی ها دوست شدم و دیگر غریبه نبودم و مسیرها را یاد گرفته  و بقولی جا افتاده بودم و به طرفش رفتم و راز نگاههای دیگران را به او گفتم !با لبخندی گفت : هر کس می خواهد عدالت را اجرا کند بیش از دیگران اذیت می شود و ناسزا می شنود و کسی که بتواند بشنود ولی بایستد و دیگران را یاری کند و عقب ننشیند خداپاداشش را خواهد داد .  مبهوت به او خیره شده بودم و ادامه داد : شما که تازه در تهران سکونت یافته ای هزینه هایی غیر طبیعی به دلیل جابجایی برایت ایجاد می گردد و باید دستت را گرفت و همراهی کرد تا با آرامش بتوانی امورات اداری را انجام دهی و احتیاج شما کاملا" مشهوداست  اما کسی که می خواهد مدل خودرویش را عوض کند و یا وسیله غیر ضرور تهیه نماید، منطقی است که وامی به نام ضرورت بگیرد و از اولویت بالاتری نسبت به شما برخوردار باشد!؟ من زیر بار این مسائل نمی روم و هر قضاوتی شود برایم مهم نیست و همین لبخند و سئوالت برایم کافی است که بدانم کارم را درست انجام داده ام و آخرتم را برای تعریف و تمجید دیگران در این دنیا نفروشم . خیره ماندم به بزرگی او و درماندم به قضاوتهای عجولانه که وقتی نفع خویش را  بر منافع دیگران ترجیح دادیم از ارزشها چگونه فاصله می گیریم ! از او بابت بد گمانی ام عذر خواهی کردم و حلالیت طلبیدم و سالهاست او را به یاد دارم و دعایش می کنم و تاثیر وامی که داد در تغییر وضعیتم در تهران هنوز مشهود است و با تمام وجود لمسش می نمایم یعنی چنان برکتی داشت که توانستم بسیاری از خلأها را پُر کنم و یاد گرفتم که باید مُشک را خود ببویم نه آنچه عطار بگوید .
 
و نکته دیگری در این خلاصه کتاب بود که :  هنگامي كه درسهاي زندگي را مي پذيريد، هرچند هم كه دروسي ناخواسته و مبارز طلب باشند، تازه نخستين گام بنيادي را به سوي يافتن خودِ راستين و هدف از زندگي برداشته ايد.
 
یادآن دوست را گرامی می دارم و در این روز که به یادش افتادم  در هرجای این سرزمین پهناور قرار دارد برایش سلامتی آرزو می کنم و هنوز الگویی شایسته برایم مانده است تا برای حرکت باورهایم را محکم سازم و برای دیدن بقول سهراب چشمها را باید شست و جوری دیگر باید دید و در این دیدن به خود راستین رسید و گامها را برای تبیین اهداف زندگی محکم برداشت که با تغییر نگرش و شستن چشمها استحکام گامها فراهم می گردد و قضاوتهای دیگران عمدتا" ناشی از رجحان خویش است و نباید به آنها اکتفا نمود که سالها با این آموزه توانستم در مدیریتهای مختلف اموراتی را بخوبی انجام دهم و رضایت دیگران را فراهم آورم بقول ابوسعید ابی الخیر:
 
گر پنهان کرد عیب و گر پیدا کردمنت دارم ازو که بس برجا کرد
تاج سر من خاک سر پای کسیستکو چشم مرا به عیب من بینا کرد
نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

امشب ، شب خاص است یکشنبه ۲۷ دی۱۳۹۴ ۰:۳۶ قبل از ظهر

امشب با همه شبها برای آنان که به نظام علاقه دارند تفاوت دارد و می توان صدای تپش قلبها راشنید ، جمعیت زیادی بیدارمانده است و گوشهای خود را برای شنیدن صدایی تیز کرده اند ، امشب  شبی است که در غوغای استرسهای ناشی از مصاحبه های سخنگوی دولت که مصیبت گرفته است   یارانه های نقدی واریز می شود ،امشب همان شب خاطره انگیزی است که ابهت و همدلی ملت را به جهان نشان داد و شاه فرار کرد و رفت ، بعد از مقاومت و پایداری ملت و با تدبیر رهبری برجام به فرجام رسید و امشب بررسی هیئت نظارت پایان می یابد و اسامی تایید شدگان و رد صلاحیت ها اعلام می شود !! و  باید گفت امشب شبی است که بسیاری از مردم تا صبح بیدار هستند جمعی شادمان از یارانه ، تعدادی سرمست از خاطره شکست طاغوت ،جماعتی در آرزوی پایین آمدن نرخ دلار و شوق سفر به دیار فرنگ و کسانی با دنیایی دلشوره و استرس با خیز به سوی صندلی سبز بهارستان برای ورود به مرحله بعد آماده می شوند ،در انتظار نشسته اند ببینند چه خواهد شد . همه این حوادث به نوعی با هم مرتبط هستند.

 

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

فاتحه انتخاباتی جمعه ۱۸ دی۱۳۹۴ ۱۹:۱۳ بعد از ظهر

این روزها هرچه به اسفند ماه که زمان برگزاری انتخابات است نزدیکتر می شویم نانواهای انتخاباتی که فقط نان تنوری می پزند و به پخت بربری و سنگک و لواش کاری ندارند نانهای برشته تری دست مردم میدهند چون تنور انتخابات در حال گرم تر شدن می باشد خدا کند هر چه جلوتر می رویم از داغ شدن تنور ، برشتگی به سوختگی تبدیل نشود !

گرمای این تنور  رابیشتر از هر جا می توان در مراسمات فاتحه خوانی ماتم زدگانی که در سوگ عزیزی نشسته اند  دید و چشید و در نبود احزاب و تشکلهای این مراسمات کانه کنگره احزاب و گروهها برای شرح اساسنامه و مرامنامه تشکیل شده اند و به حال داغدیدگان توجه ای نمی شود.

کاندیدای محترم در سازماندهی وبرنامه ریزی ستادی یک اکیپ مشخص برای شناخت متوفیان و اطلاع از زمان برگزاری مراسم ختم تعیین می کند و این امر از هر برنامه ای اولویت بالاتری دارد!
خیلی تماشایی است، دسته دسته کاندیداهای محترم باطیفهای رنگارنگ همراهان برای عرض تسلیت و ابراز همدردی به خانواده بازماندگان بدون در نظر داشتن محدودیتها و معذوریتها روانه می شوند ، حالت تصنعی که چهره آنها در مواجه با بستگان متوفی پیدا می کند دیدن دارد! بعضی از آنان بدون آشنایی با رسومات گاهی جلوی درب ورودی می ایستند و دستها را بر سینه میگذارند و به دیگران خوش آمد میگویند و در اوج ماتم زدگی اهل فاتحه مایه طنز می شوند  گاهی ترافیک اعلام همدردی به جایی می رسد که گوشه های مختلف سالن یا شبستان در زمان واحد به کاندیداهای مختلف تعلق می گیرد و صاحب عزا حیران می ماند که چه باید کرد و به کدام سو باید رفت ، در جاهایی از روی فرشهای فاتحه فازهای مبارزات و خط و نشان کشیدنهای انتخاباتی شکل میگیرد و مجلس گردان میکروفن دارکه از فرط بیانیه خواندن وقت برای قرائت فاتحه کم می آرد و گاف های بسیار در بردن نامها می دهد و سر در گم می شود.
در بعضی مراسم های ختم ، کاندیدا ها بدون اینکه جنسیت یا نام متوفی را بداند و یا کمترین آشنایی با وابستگان داشته باشد چنان ناله و زاری می کرده اند که صاحب عزا به اصل موضوع شک کرده و متحیر مانده است و می ماند که چه باید کرد!حتی برای پرداخت سرباره یا کمک به بازماندگان از پاکتهای موجود در مجلس استفاده نمیکنند و کاغذهایی با رنگ مختلف برای این امر در نظر میگیرند و چنان نام مبارک خویش را بزرگ بر آن می نویسند که از فاصله دور قابل رویت است ، کاندیداها وقتی اوضاع دیگران را اینگونه می بینند به دنبال شیوه برجسته سازی می افتند و برای آنکه کم نیاورد در هنگام تشییع ، تابوت را بر دوش می گذارد  و جلوتر از دیگران حرکت می کند و مانند آقای دوربینی  خود را در معرض نگاهها قرار می دهد  ، می گویند گاهی هنگام دفن کردن میت خود را به درون قبر پرتاب می کنند و می گوید او رابه همراه میت دفن کنند!!
بعضی کاندیداهای محترم در حال عزیمت به مجالس عزاداری، عکسهایی سلفی پراز لبخند و لایک بخور میگیرند و در فضای مجازی و شبکه ها اجتماعی می گذارند که آدم به سلامت عقل آنها شک میکند و از خودش می پرسد اینها واقعا می خواستند به مجلس عزاداری بروند یا …؟ از دیگر ماجراهای کاندیداهای محترم در مجالس فاتحه می توان به جفت کردن گهگاه کفش حاضرین مجلس توسط کاندیداهای مردمی ، صدور بیانیه های طولانی به عنوان تسلیت یا سخنرانی در مورد متوفی که هرگز او را ندیده است، بلند شدن صدای ضجه و بیهوش شدن بعضی کاندیداها از شدت گریه و زاری ، درخشش تاج گل بزرگ در صدر مجلس و نام مندرج بر آن با خط درشت و ایستادن در میان مجلس و هدایت حاضران برای نشستن ، دم درب ورودی ایستادن هم اشاره کرد و تحمیل چنین مصائبی افزون بر مصیبت فقدان به اهل عزا  از اقدامات موجود در پروسه فاتحه گرایان است که البته همدردی نمی دانند.
همه مطلع هستند که این شیوه یک طنز تلخ از رفتار کسانی است که داعیه قانون گذاری و نظارت بر اجرای قانون دارند و به صورت یک عادت مزمن و روش رقابت انتخاباتی از کاندیداهای جدید گرفته تا کاندیدای مجلس نشین ، در آمده است.  که البته نتیجه عکس دارد و به نوعی توهین به شعور و عزت مردم تلقی می شود و در این رفتار درد و رنج مصیبت زدگان گم می شود بدون اینکه فقدان مجلس بنام احساس گردد.

یکی نقل می کندکه مادرم مدت زیادی بیمار بود و برای درمان آن خیلی اذیت شدیم و برای بستری شدن در بیمارستان خیلی تلاش کردیم ولی میسر واقع نشد و کمبود مالی و عدم آشنایی با متولیان درمان موجب تحمیل هزینه های اضافی و هدر رفت زمان گردید در این شرایط سخت و پر از احتیاج خبری از کاندیداها یا نمایندگانش در کنار ما نبود شاید چون بلندگو نبود و در غربتی غریب تقدیر به  رفتن مادر گردید ، متاسفانه بعد از فوت آن مرحومه تردد کاندیدا همه را کلافه نمود و صداهای متنوع و مختلف آزار دهنده شنیده می شد!! مردم در این مراسمات آزمون می گیرند ،فاتحه جای قرائت قرآن است.

دعا کنیم در این چند روز تا 7 اسفند کسی نمیرد و اگر پیک خبررسان مرگ کاندیدا اطلاعی آورد لطفا"خبر بدهیدتا ما هم بیاییم.

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

اندیشه برای فردا پنجشنبه ۱۰ دی۱۳۹۴ ۴:۵۴ قبل از ظهر
همیشه باید برای فردا اندیشه نمود و عملکرد خویش را با نیازها و رضایت جامعه مخاطب سنجید و بررسی کرد که در مورد آنچه انجام گرفته است چه قضاوتی خواهد گردید و راهی که خالق هستی ترسیم نمود و نشان داد چگونه پیموده شد!
 
آلفرد نوبل مخترع دینامیت از جمله افراد معدودی در دنیا بود که  قبل ازمردن توانست آگهی درگذشت خود را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها به اشتباه فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"
آلفرد، با مشاهده این متن بسیار ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح نمود. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیزبشریت شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک ، شیمی و ... می‌شناسیم.
آلفردنوبل امروز، هویت دیگری دارد.
خدمت به بشریت بزرگترین سرمایه ماندگار انسانهاست که یا هیچ حادثه ای زایل نمی شود وبرای کسب این سرمایه کافی است کمی اندیشه کرد و در بهترین لحظه تصمیم گرفت که محصول تصمیم درست ،تغییر شرایط و تسهیل در روابط و تالیف دلها خواهد بود .
سرنوشت انسانها حاصل تصمیمات اندیشمندانه است.کمی تامل جهانی راتغییر خواهد داد .
نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

برخودپیروز شوید چهارشنبه ۹ دی۱۳۹۴ ۳:۱ قبل از ظهر

هر عملی در جای خود بزرگ است و مانند ریزترین پدیده هایی که هدفمند خلق شده اند در برهه ای ضرورتشان آشکار می گردد ، باید مواظب رفتار خویش باشیم که چشمهایی به امید زندگی بهتر رفتارما را می نگرند و الگو می گیرند .

 یک روز مبلّغ با تجربه دینی در تاکسی سوار می شود و کرایه اش را به راننده پرداخت می کند . راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد. می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه ! آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را اضافه دادید …
وقتی به مقصد رسیدیم ، هنگام پیاده شدن راننده گفت: آقا از شما ممنونم . پرسیدم از چه بابت؟ گفت :می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان  شوم ولی کمی مردّد بودم . وقتی سوار خودرومن شدید خواستم شما را بیازمایم . با خودم گفتم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . حالا فردا خدمت خواهم رسید.
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حال عجیبی به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!


باید بتوان بر خود پیروز شد تا تغییر ایجاد کرد ، عبور از خود موفقیت خواهد آورد و به جامعه امید خواهد بخشید.امید زندگی می دهد وحرکت می آفریند.

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

انتخاب ادیبانه دوشنبه ۷ دی۱۳۹۴ ۶:۱۳ قبل از ظهر

زبان شعر اعجار میکند ، می توان بسیاری از ناگفته ها را که ادای آنها دشوار است ظریف و هنرمندانه بدون اینکه دلخوری ایجاد شود با تک مصرعی بیان کرد ،

در موسمی که همه جا بوی انتخابات می دهد وکسی حاضر به شستن چشمها نیست تاجور دیگر ببیند درمیان اشعار شاعران به جستجوافتادم تا اشعاری دراین خصوص که بتواند ویژ گیهای کاندیداها و نحوه انتخاب آنان توسط مردم در این فضای سیاست زده پیدا کنم  با این باور که زبان شعر رساترین زبان برای ابلاغ پیام و شنیدنی ترین کلام  و خوشایندترین آواست  با تعابیر و استعارات و مفاهیم دلنشین که با موسیقی موزون حس خود را منتقل می نماید و احساس همگرایی بوجود می آورد لذا در برخورد با ابیات بسیار ودیوان های شعراگاهی مصرعهایی دیده می شد ولی احساس اثربخشی اجتماعی از آنها نمی شد و عمده اشعارانتخاباتی در قالب طنزسروده شده اند ! مانند اشعار ناصر فیض ، دیگر اشعار به دلیل باورها رهنمود گونه هستند و برداشتها استباطی است وبستگی به دیدگاهها داردکه در خصوص ویژگی کاندیدا می توان از این اشعار استفاده نمود مانند شعرحافظ:

راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...
یا :

هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست
کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد...

یا:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست...
در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت
کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست...

یا در شعر سعدی :

چون ما و شما مقارب یکدگریم  
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز  
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم سعدی

 

آیین برادری و شرط یاری  
آن نیست که عیب من هنر پنداری
آنست که گر خلاف شایسته روم  
از غایت دوستیم دشمن داری

یا شیخ بهایی :

و را که دل از عشق مشوش باشد

هر قصه که گوید همه دلکش باشد

تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی

بشنو، بشنو که قصه‌شان خوش باشد

 

تا نیست نگردی، ره هستت ندهند

این مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهی

سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند

اما در میان اشعار تاثیر گذاری که خط مشی آشکارا تعیین می کند و می تواند بیش از چند کتاب اثربخش و آموزنده باشد و آن را بهترین و رساترین دیدم شعر سوره تماشا مرحوم سهراب سپهری بود  که درمورد نحوه انتخاب کاندیداهای نمایندگی مجلس شورای اسلامی از همه مناسب تر و موافق تر با طبعم یافتم که می تواند این شعر به عنوان  یک راهبرد انتخاباتی مورد توجه کاندیدا و هوادارانشان قرار گیرد زیرا با هر کلمه اش می توانیم ضمن تبیین استراتژی با موشکافی عمیق و دقیق از میان افراد موجود روشمند گزینه خود را انتخاب نماییم و در لباس کاندید خود را به درستی عرضه نماییم و معرفی کنیم آن چه می توان از سهراب دریافت و بر گرفت صفاتی است که هر کاندیدایی بایدواجدش باشد  درخت گونگی صفت ممتازی است که درونش صفات انسانی بسیاری نهفته است ، بانشاط، سرسبز ، بارور ، سایه دار ، سربه زیر و افتاده اما سربلند و رو به آسمان ،  شاخه هایش لانه پرندگان ، بدون دسته بندی موجودات به همه خدمت رسانی می کند ، جلوه رحمانی دارد ، زیبایی آور است ، به تنفس و زندگی پاک می اندیشد، ریشه اش درزمین است ، رفیق آب است ، نگهداشت ریشه ایستادگی ، ماندگاری و حیات را با خوددارد ، درختان در مسیر تاریخ به تماشای بسیاری از عابرانی نشسته است که از کنارش عبور کردند و اما هرگز زبان به برملای رازها نگشوده است ودر اوج ضربه های تبر به دستان ایستاد تا زمین را زیبا کند گردو غبار را به خود گرفت و سیلی های محکم طوفان را بر گونه اش پذیرفت تا زندگی برای انسانها با طراوت و آسان شود!و مخلوقات لطافت هوا را شادمانه احساس کنند. رهایی از سیاسی کاری و سیاسی بازی و کمر همت برای خدمت رسانی و نفی همه الهه ها و توکل بر الله که خالق زیباییهاست جهان را در نگاه ما زیباخواهد کرد باید مانند درخت بارور شویم تا خستگان در سایه سارش بیارامند و با برگها ی سرسبزش مناظر زیبا ایجاد کند و شادابی را به ارمغان آرد و تنه تنومندش هوا را تازه کند و در تازگی هوا لبخند ها بر لب بنشیند .حیف نیست زیبایی  درخت را نبینیم و به صندلیهایی که ازتنه آن با ستیز تبر ساخته می شود بیندیشیم؟ حیف نیست چهچهه بلبل بر شاخه ها شنیده نشود؟

باید قدرت خدا را با تماشای شاخه ها و رقص برگها در جشن نسیم باور کنیم و به او که خالق زیباییهای چشم نواز است تکیه نماییم تا پیروزی و بهروزی و سعادت را برای ما فراهم آورد که هرچه هست از قدرت اوست.



مرحوم سهراب سپهری چه زیبا سروده است انگار کسی از او پرسیده بود به چه کسی رای بدهم ؟ و چنین پاسخ داده بود:

جای مردان سیاست بنشانید درخت

که هوا تازه شود...

به خدا ایمان آرید،

به خدایی که به ما بیلچه داد

تا بکاریم نهال آلو؛

صندلی داد که رویش بنشینیم

و به آواز قمر گوش دهیم،

به خدایی که سماور آورد

از عدم تا لب ایوان آورد،

وبه پیچک فرمود:

"نرده را زیبا کن!"

روح سهراب شاد و خدایش بیامرزد که به زیبا کردن نرده ها با رقص پیچکها توجه داشت .صندلی ها برای شنیدن صداهاست .
 

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

رویش شنبه ۵ دی۱۳۹۴ ۶:۴ قبل از ظهر

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

درد تحریف پنجشنبه ۳ دی۱۳۹۴ ۲۰:۳۹ بعد از ظهر

در دهه ۱۹۷۰ ریچارد فرای در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت، به‌ناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپر مارکت) روی آورد ، سه سال بعد با اصرار فراوان و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه مشغول شد. بعدها در مورد علت ترک کردن تدریسش در دانشگاه شیراز سوال شد

وی پاسخ داد: روزی درخیابانهای شهرشیراز قدم می‌زدم. به درب مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می‌خواست که چون ممکن است ماشین گوشت از راه برسد موتور خود را بردارد و جوان نیز امتناع می کرد و می‌گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را بر می‌دارم. نزاع بالا گرفت و قصاب  ساطور را برداشت و با آن به سر جوان زد و متاسفانه جوان جان داد.

 من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم و از آنجا رفتم. کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟
آن شخص جواب داد: جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم می‌دانستم که اینگونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه‌ای که چند ساعت بیشتر از وقوع آن نمی‌گذشت چنین تحریف شده بود. من چگونه می‌خواستم تاریخ و حوادث سه هزار سال قبل را بشناسم و به دیگران انتقال دهم. تمام دانسته‌های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه‌داری روی آورم.
تحریف درد تاریخی است باید دقت کرد با استناد به منابع متقن وقایع را بیان کرد تا انحراف اجتماعی وتاریخی شکل نگیرد.
نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

محفلهای باصفای محله یکشنبه ۱۵ آذر۱۳۹۴ ۱۷:۰ بعد از ظهر

شکل گیری محفلهای شبانه محله ها به آسانی است ، با پهن کردن گلیمی جلوی درب حیاط خانه های ویلایی یا در پارکینگ آپارتمانها که جمعی از پا به سن گذاشته ها از سر عادت یا علاقه و نداشتن مشغولیات دور هم می نشینند و گپ می زنند و با ظرف تنقلات دل خود را به این شبها خوش می دارند صفایی دارد ، گاهی جوانان هم می آیند و با شنیدن حرفها از سرعت تغییر در رابطه ها و ساختار شهری شگفت زده می شوند و متعجبانه سکوت می کنند و با چشمانی مبهوت به چهره ها خیره می گردند! از درون این محافل گاهی سوژه هایی شکل می گیرد که فضای محله را تحت الشعاع قرار می دهد و موجب می شود تا تحولات بسیاری در افرادی که ماهیت محله آنها را دور هم قرار داده است ایجاد می نماید و با آن سوژه مدتها سرگرم می شوند !

این محافل به دلیل تنوع شخصیت و خلقیات حاضرین و شرایط سنی آنها عمدتا" مبتنی برنگاههای نوستالوژیک به پدیده ها و قیاس درمسائل اجتماعی همراه با پیشینه یابی امور استوار هستند .

اگر آنچه را که در آن بازتعریف محفلی درونش قرار گرفته ایم و از آن فرا می گیریم را بشکافانیم به هسته ای محکم خواهیم رسید که می توان با بهره گیری از این هسته تغییر و تحولات بسیار و سرمایه ای عظیم با ظرفیتی نامحدود برای محدوده و محیط زیستی با کمترین هزینه ایجاد نمود  .

من نیز به اقتضای شرایطی که درآن قرار گرفته ام برای رهایی از خمود ، رکود و گریز از انزوا و بیماریهای ناشی از دوره سالمندی به حضور در این محفلهای شبانه ای در محله عادت کرده ام که گاهی از روی گلیم از گپ و گفتها لذت می برم و از دور ماندن از این محفلها تاکنون افسوس می خورم و متاسف می شوم ، می گویم کاش زودتر و زمانی که هنوز بازنشسته نشده بودم می آمدم تا تجاربی که می اندوزم در روند کاری ام مورد استفاده قرار می گرفتند شاید با این تجارب موفقتر بودم و می توانستم خدمات بهتری ارائه کنم و یا لبخندی را بر لبی بنشانم .

هرشب بنا بر مقتضیات و شرایط اجتماعی و اخبار روزانه و اتفاقات عینی که برای محفل نشینان در محیط شهری اتفاق افتاده است و حوادثی که ملموس یافته اند سوژه ای به وجود می آید و دستور کار محفل می شود و در گرمی بحث با سرگرم شدن با تنقلات بر فرش شب می گذرد و به تاریکی اش نمی اندیشیم ،

محفلها چون سالاد چهارفصل رنگارنگ هستند ، در زمستان اورکت را که بر دوش می اندازیم و کلاه های شال را که بر سر می کنیم کنار منقل آتشی که افروخته ایم می نشینیم و هر کدام ماموریتی برای برافروختن آتش دارند ، همه نگاهشان به آتش است مبادا خاموش شود تا با شعله کشیدن تکه های چوب گرمابخش محفل باشند و در این میان انداختن سیب زمینی در درون منقل تماشایی می گردد و خوشایندی بوی سوختگی سیب  ، اندکی نمک ، شکافتن سیاهی و پدیدارشدن زردی سیب با حرارتی که لذتبخش است یا سرخی لبوهایی که در بشقابها قاچ می شوند حس باهم بودن و هم محله گری را تحکیم می سازند .

در تابستان نیز بی خیال از شرجی و گرما و تن خیس عرق، با صرف چای همراه با رطب که می گویند برای سن و سال ما اگر به جای قند مصرف شود بهتر است یا لیوانهای شیشه ای پر شده از شربت عرق نعنا یا آبلیمو که دل را با آن جلا می دهیم و گاهی قاچهای قرمز رنگ هندوانه که جلوی چشمها لبخند می زنند و در میان لبخند هندوانه ، خوشی های گذشته ها را با بی اعتنایی به شرجی مرور  می کنیم و غم ها را کاری نداریم .

اما پاییز با انبوهی از غبار و درختانی که گنجشک رویشان نمی نشیند و از صدای پرندگان محرومیم لیموترشهایی که بر فرش می گذاریم محفل را جلا می دهد و بخشی از شب به خاصیت و بوی لیمو و نحوه پرورش  آن و مرکبات می گذرد و ابتکاراتی که در دم کردن چای بکار می رود در محفل گُل می اندازد .

محفلها و دور هم نشستنهای محله ای آینه تمام قد جامعه هستند ،واتس آپ و تلگرام  کار محفلها را به کسادی کشانده است و  دیگر کمتر با هم حرف می زنیم ، جالب است که محفل نشینان دائمی مهمانان را نیز همراه می آورند و با همنشینی  از یکدیگر بهره مند می شویم

دریکی از این شبها مهمان یکی از اعضای ثابت که قنبر نام داشت از اهالی شهرکهای دزفول بود از جلوی درب خانه میزبان خود را آرام به محفل شبانه مان رساند و پس از سلام و احوالپرسی گرم  بر گلیم مفروش بر جلوی حیاط نشست ، زود جوش بود و بخوبی ارتباط برقرار نمود  و از موفقیتهایش در کسب و کار و توکلش برخدا و داشتن استقلال و اراده در تصمیم گیریها بدون پیرایه و خودمانی گفت و فضای محفل را به دست گرفت آن شب همه را به سکوت واداشت و تا موقع سحر سخن گفت و اقعا" دمش گرم بود ، ما می شنیدیم و در پلک زدنهایمان گوشها را به او سپردیم و آن شب حتی آواز جیرجیرکهای کوچه را هم نمی شنیدیم! همه افکار ما قنبر بود و قهرمان این شب گاهیبرای فرو بردن بغض گلویش و گاه برای پنهان کردن اشکهایش درنگی می کرد و روی بر می گرداند ! حیفمان می آمد ندانیم برای عبور از این دشواریها و مقاومت در سختی ها چه راههایی را رفته است !

قنبر محمدی چهل سال زندگی را در ۳ ساعت بیان کرد و در این بیانات گاه استعارات و تعابیری بکار می برد که گوش دادن را هرچند تاثیر انگیز بود ولی لذت بخش و آموزنده می کرد ! می گفت گاهی صدای شکستن قلب کوچکم را در علفزار روستا در فرط بی کسی می شنیدم یا وقتی کسی ناگهان کمکی می کرد احساس می نمودم خدا در کنارمن است ! اینها جملات قنبر مهمان محفل بودند  کودک یتیمی که در سه سالگی پدر و مادرش را از دست می دهد و سرپرستی اش به عموی نابینایش واگذار می شود و ماجرای زندگی اش چنان به سختی پیش می رود و تقدیر او را به وادی هایی ناخواسته می کشاند و با تن نحیفش تازیانه های فقر و نداری و تن به بیگاری را بر گرده متحمل می شود و چوپانی و همراهی با گوسفندان را به جای نشستن بر نیمکتهای مدرسه بر می گزیندتا معاش خانه عموی نابینایش را تامین کند و بر نداشتن و نداری چیره شود وی می پنداشت که آنان والدین حقیقی او هستند و رنج یتیمی اش را با این احساس تسکین می داد

وی روزها را با امیدها گذراند و به خالق هستی بخش توکل داشت تا دست سرنوشت او را با یک اتفاق به سوی آسایش و آرامش می کشاند و نگاه ترحم آمیز و دلسوزانه فردی ذینفوذ در کشت و صنعت دزفول او را به آنجا می کشاند و با عبور از این آزمونها خدا برایش این مسیر را تعیین می کند ، مرد غریبه با اعتماد به وی ، قنبر را استخدام می کند و ی پایگاه اجتماعی و شغلی خویش را درمی یابد و به آرامی به درون جامعه می آید و بر آینده شادمانه لبخند می زند و قدر این لحظه ها را می داند و خدارا فراموش نمی کند و با استمرار و پشتکار سری بین سرهای دیار خویش که تا آن زمان دیده نمی شد بلند می کند و با دوشی زخمی از رنجها و مرارتهای بی کسی گامهایش را استوار برمی دارد تا آقا قنبر شود و می شود!!

 با تغییر اوضاع و رویش انقلاب او محکم با دردشناسیش در این مسیر گام بر می دارد و می ایستد و بر قطار انقلاب سوار می شود . آن شب گفتار همراه بابغض و گاهی قطراتی اشک که برگونه های  قنبر می ریخت همه را بر خلاف شبهای دیگر خاموش نموده بود و من می گفتم : چرا بی محابا راز زندگیش را برای جمعی ناشناس برملانمود!؟

صبح که بیشتر اندیشیدم به این نتیجه رسیدم وقتی جمعی صادقانه باهم بنشینند جوهره صداقت بسیاری از مشکلات را مرتفع می سازد و همذات پنداری می کنند، قنبر نیز احساس نمود که همنشینانش در این محفل از همان جنس محرومیت هستند و گفتارش را با زبان دل می شنوند و برایشان ملموس است که هنوز از دورهم نشستن لذت می برند و باهم بودن را دوست دارند و زبانش را می فهمند

وقتی باور کردیم که همدیگر را می شناسیم و به هم اعتماد کردیم  می توانیم باهم باشیم عشق شعله ور می شود و با این عشق دست قنبرهای بی پناه هم گرفته می شود و در آن خلوت شب قنبر باور کرده بود که باید در محفل محله بگوید،بگرید،بخندد و سرخوش از تخلیه ناگفته هایش برخیزد و خداحافظی کند ، خود را یافته بود همانی که بود و همانی که هست بدون اندکی کم و زیاد شدن و با صداقتی که دیگران باور داشتند .

درک کردم که محفلهای محله ای موجب هم افزایی و شناخت جهت ارتباط دوسویه و اعتمادسازی اجتماعی می توانند نقش موثری داشته باشند و با ایجاد امنیت روانی در ایمن سازی و رشد فرهنگی محله و تقویت باورها و استحکام جایگاه محله در زیست شهری از اهمیت برخوردار هستند و خواهند بود و با وحدت جمعی حاصله از این نشستهای بیریا و صادقانه  می توانند مهربانیها را تکثیر نمایند. 

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

مکبر مسجد پنجشنبه ۵ آذر۱۳۹۴ ۳:۵۹ قبل از ظهر
به یاد شهید علی اصغر عشرتی که مکبر مسجد جامع بود.

شوق و ذوق نوجوانان برای کنارهم قرار گرفتن قابل توصیف نیست و می توان این اشتیاق راموثرترین و بزرگترین سرمایه اجتماعی درجهت شکوفایی و تربیت دینی دانست و به نحو ممکن از آن بهره برد .

همیشه ازدرون شبستان مسجدجامع نمره یک مسجدسلیمان صدای هیاهو و ولوله نوجوانان به گوش می رسید ، هرکدام برای کاری تمرین می کرد، حضور درگروه سرود ،نمایش ،موذن ،مکبر ،قاری ، انتظامات برنامه ها، متصدی کتابخانه و پذیرایی از مهمانان ، مسئولیتهایی بود که با نشان دادن شایستگیها انجامش را به دوش می گرفتند،بیش از هرچیز میل و علاقه به فعالیت گروهی که اقتضای سنی آنها بود موجب حضورشان درمسجد می گردید و باید با شناخت این علایق و متناسب با استعدادهای این نوجوانان برنامه ریزی کرد و با در نظر داشتن تفاوتهای فردی این سرمایه های عظیم کشوررا به فعالیتها وارد نمود و از اتلاف اوقاتشان جلوگیری کرد .

آن روز وقتی وارد شبستان مسجد شدم ازمیان همه بچه مسجدیها چهره علی اصغرعشرتی از اعضای گروه سرود به دلم نشست او را صدا زدم قرارشد مکبر نماز جماعت باشد از اوخواستم این آیه را بخواند : (ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایهاالذین آمنواصلوا علیه و سلمواتسلیما) آیه را بخوبی قرائت کرد ،

وی در خانواده ای اهل تلاوت پرورش یافته بود ، با آرامش نگاهم می کرد و برای مکبرشدن اعلام آمادگی نمود ، علی اصغر امشب مکبر شماهستید! شنیدن این جمله برای او لذتبحش تر از بسیاری از جمله ها بود که تاکنون شنیده است، لبخندش از عمق وجودش بیرون می آمد میکروفن را که بدستش دادم انگار همه دنیارا با تعلقاتش به او سپرده بودم و محکم آن را در دستانش می فشرد که مرا هم به وجد می آورد

،۱،۲،۳ خیلی آرام اعداد را تکرار می نمود و باپژواک صدایش درشبستان حس قشنگی برایش ایجاد می شد و دیدگانش تمام محیط راباسرعت می چرخیدند کاش می شد حالات چهره و حسش را درامتحان کردن میکروفن به تصویر کشید یا توصیف کرد ! با دستهای کوچکش که بر سر میکرفن می کوبید تق تق خروجی از بلندگو موسیقی دل انگیزی برایش داشت ، تاکنون خوشایندتر از این صدا نشنیده است و لبهایش را به تبسم وا می کرد ، اندامش از ذوق زدکی یک جا بند نمی شد نمی توانست روی پاهایش بایستد! عقربه ساعت رفیق نگاهش شده بود وبرایش خیلی دیرتر از هرروز می گذشتند! دلهره نداشت شوق داشت که میخواهد جلوی نمازگزاران بایستد و با هر عمل امام جماعت الله اکبر بگوید و با صدایش مومنان به سجده روند و برخیزند،

مکبر مانند فرمانده میدان است اوفرمان امام را به مامومین انتقال می دهد تا با هماهنگی ، همصدایی و همگرایی تصویری از وحدت را در اقتدای به امام و اجرای فرمان الهی به نمایش بگذارند،

لحظه شماری می کند و امروز را از هرروزی زیباتر می بیند صدای اذان امروز از گلدسته های مسجد که پخش می شود با همه روزها برایش تفاوت دارد ،گویی لحظه وصال است انتظارش به سر آمده است و با سرعت خود را جلوی صف می رساند وقتی خود را جلوی صفوف می دید و میکروفنی را که از هر وسیله ای برایش گرانتر و زیباتر می آمددر دستانش مشاهده می کرد اعتماد به نفس می یابد ! با قدقامت الصلوه گفتن روند جدید زندگی را آغازنمود واعجاز کلمه آشکارمی شود، حرکات امام جماعت را دقیق زیر نظر می گیرد مبادا عقب بیفتد ، الله اکبر ،رکوع، سمع الله لمن حمده الله اکبر، چه کیفی می کرد ،انگار همه حروف حلقی هستند! غلظت کلمات مبین ریشه قلبی آنهاست،

نگاهش و لبخندش به بچه های آخر صف با حسی قشنگ دیدنی تر از همیشه می گردد ، مکبر نوجوان هیچ استرس ندارد و می اندیشد که کارهای بزرگتر هم می شود انجام داد حتی می تواند تکخوان گروه سرود شود !. ان الله وملائکته یصلون علی النبی یاایهاالذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما ، دستهایش را در دستان امام جماعت گذاشت ،حاج آقا قبول باشه و در انتهای صفوف با ذوق زدگی و پر از احساس غرور و سربلندی با دلی سرشار از شوق و امید به فردا کنار بچه ها ایستاد و اقامه نمازکرد ،نمازی که از هر روز تماشایی تر شده است و دستهای میکروفنیش برای قنوت بیشتر بهم چسبیده می شوند کانهم بنیان مرصوص ،

گرمای فشردن دستان روحانی مسجداشتیاقی مضاعف به او بخشید و به اوبرای تکراردوباره انرژی داد، وقتی از درب کوچک مسجدجامع خارج شد حال دیگری داشت و باخود آیه را زمزمه می کرد. الله اکبر ، دنیای پسر استاد حاج علی اکبر که در محله اشتهار به اخلاص حسنه داشت شکل دیگری پیدا کرد او رمز شیدایی را یافته بود ، آیه های عاشقی را مدام زمزمه می کرد و به همین آسانی به جرگه مکبران پیوسته بود.

علی اصغر باهمین زمزمه ها و تکبیر به سوی رب خویش پرگشود و آسمانی شد بل احیا و عندربهم یرزقون گردید و جاودانگی را پاداش گرفت،شهید علی اصغرعشرتی مکبر مسجدجامع ،یک قطعه نور بود که لحظه ای بر این زمین تابید و رفت خوشا به حال آنان که از تابش این انوار بهره گرفتند و خوشا به شهیدان که به سرعت پرواز را آموختند و مسیر را شناختند . هنوز طنین صدایش را می توان از گلدسته ها شنید ،وای بر احوال آنان که از شنیدن این صدا عاجز مانده اند. روحش شاد

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

اندیشه بسیج و بسیجی یکشنبه ۱ آذر۱۳۹۴ ۱۷:۱۱ بعد از ظهر

هفته بسیج که می شود دلها هم هوایی می شوند و بندکردن آنها روی زمین دشوار است ، بالها گشوده می شوند و شوق پرواز مضاعف می گردد   ، دوباره دور سفره ای که چفیه است و  یک ظرف و سرشار از مهربانی که قلوب روی آن تالیف می شود ،

هفته ای در تقویم این سرزمین  پر از  غرش شیردلانی از مکتب روح اللهی که ترس در قاموس شان بی معناست  و  در ابتدای این هفته با برکت  اندیشه ای ظهور یافت که نگاه تمام جهانیان را به خود دوخت  و حیرتشان را برانگیخت  تا مفهوم سربازی و ایثار را در کتاب لغات زندگی این نسل جای دهد و بشناساند ، هفته ای پر از بوی شکوفه و باز شدن غنچه هایی معطر که  زیبایی را به رویت ساکنان هر دیار می رساند و با انتشار عطری دل انگیز  پایمردی و مقاومت ، رشادت و از خود گذشتگی ، معنویت و اخلاص ، دین باوری و خداخواهی ، شکوفایی و شادابی را به کالبد جامعه تزریق می کند و با اهدا  خوشبوترین گلهای هستی ترجمان جاودانگی اهالی زمین می شود .

جرعه ای از اقیانوس سرمستی این اندیشه کفایت می کند برای ماندگاری تا ابد و همراهی با خورشید که همه اش نور است و تابشی پرفروغ  برای نفی تاریکی ، و چه زیبا حماسه هایی جاودان وحرکتهایی بدیع و صحنه های شگفت انگیز که جمع مستان جرعه جام  بسیج سرمستانه خلق نمودند با واژه هایی که سرشار از عرفان و معرفت هستند و با آنها می توان به آسمان رسید .

چه غنچه هایی که گل شدند و چه گلهایی که زمین از برگهایشان مفروش گردید و تنفس از عطرشان آسان گردید و چه داغهایی باغبان کشید در فراق گل و اما هروز گلستان بارورتر شد و درختان سرسبزتر و تنه ها تنومند تر و ریشه ها محکمتر از دیروز و فردایی که منظره های شگفت انگیز را باور می کنند و واقعی می بینند .

این باغ تربیت و پرورش نهالهای پربار در این هفته دیدنی تر از همیشه می شود ، باید انواع گلها با عطر متنوع و متناسب با هر ذا ئقه را اینجا به تماشا نشست و لذت برد و چه باغبان خوش سلیقه ای که کاشت و پرورش داد ، با هر نگاه باید مهارتش را ستود و کلامش را پاس داشت .

باز دوباره چفیه  بر گردن و توفیق زیارت دیدار دوستان قدیمی که بوی عشق می دهند و مهربانند و با لباسهای خاکی، خاکی هم بودند و رفیق خاک ! خیلی هاشان با ما سخن نخواهند گفت ولی حرفمان را خواهند شنید و از درون قاب لبخند می زنند و قدمهایمان را به نظاره نشسته اند .

همه چفیه بر دوش انداخته اند و همنوا خواهند شد یعنی اینکه این اندیشه را باور کردیم و با مردان این عرصه رفیق می مانیم  و با آرزوهای بزرگ جهت نجات انسانها این مردان خاکی را در آ غوششان می گیریم تا از این عطر دل انگیز استشمام نماییم و باز بر سر پیمان ترانه های جاودانگی را نجوا کنیم و بر زندگی همراه با مردان درون قاب لبخند بزنیم و بر نبودنها برای بودن خویش بتازیم  و این هفته  با اینکه سنی از ما گذشته است مبادا دریغ کنیم که یادگاری از باغبان مهربان پیر است که گلها را پرورش داد و به اذن خدا رویاند و در این باغچه شکوفه ها تقدیم همه نسلها و برای همه اعصار نمود ، مهربان باشیم و روزهای پر ابهت سنگر را به یاد آوریم و امروز با این دستاوردها راه را بازکنیم و گره ای بگشاییم و بر لبی لبخندی بنشانیم ، این اندیشه جهانی شده است و  جمهوری اسلامی ایران خالق این اندیشه ماندگار بود که از درون انقلاب اسلامی  تولد یافت . مانیز بسیجی خواهیم ماند باهم در پرتو خورشید با بوی عطر بسیج و همراه با پندهای باغبان در انتظار او که خواهد آمد 

یاد شهدای عزیز الگوی جاودانگی شدن و با مردم ماندن گرامی باد  و به روح بلند و پرفتوح بنیانگذار انقلاب اسلامی و شجره طیبه بسیج که چون گوهری بر تارک این دیار می درخشد درود می فرستیم 

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

نوستالوژی باران چهارشنبه ۲۷ آبان۱۳۹۴ ۳:۳ قبل از ظهر

باران به زیبایی می بارد  ، از پشت شیشه های مه گرفته پنجره ، ابهت باهم بودن قطراتش که محکم بر زمین می کوبند و جاری می شوند تا همنشینی با رود را به تماشا نشسته ام و اما از در آغوش گرفتن قطراتش بیم دارم!

 

سالهاست می گذرد از آن روزهایی که با خیس شدن می خندیدیم و بالرزه های سرمایش لذت می بردیم! از پشت پنجره باران ترانه می خواند و وقتی در حیاط لب حوض قدیمی می ایستم مرثیه هایش را می شنوم !

با دستهایم دستی برشیشه های مه گرفته پنجره می کشم و تمام قد به تماشای خودم با چکمه های سیاه لاستیکی در عبوری لذت بخش از میان چاله های پر آب میان كوچه می ایستم ، همان چكمه هایی كه حاصل پس انداز تابستانی همه برادران بود و برای پوشیدن آنها در روز بارانی و عبور از میان چاله های آب مانند گذشتن دیوید کاپر فیلد از دیوار گاهی نزاع می افتاد!

من نوبت صبح با چکمه ها به مدرسه می رفتم و با توقف بین راه سعی می كردم با تأخیر به منزل  برسم تا برادرم برای نوبت ظهر بدون چکمه به مدرسه برود و بتوانم بعداز ظهر بازهم با قطره های باران بازی کنم وشاید نگاه همبازیهایم را ! گاهی دستم را می خواندند و کفشهای کتانی را همراه می آوردند و بین راه مجبورم می کردند از پای در آورم و توان گریز از فرط گشادی چکمه ها نبود ، می ماندم با خیسی کفشهای کتانی و سوز سرمای لای انگشتان !

  پای بدون جوراب با بویی پر از دردسر و سرمایی سوزناک که انگشتان نازک را می آزرد و شتابی بدون چکمه با کفشهای وصله دار برای رسیدن به خانه و نشستن کنار منقل و چسباندن پاهای بی حسم به داغی آن در ذهنم باقی است و برای از دست دادنش افسوس می خورم و می دانم در مسیر طولانی بارانی در رفاقت با قطراتش هرگز نفس کم نیاوردم و همه دویدن در باران را دوست می داشتیم و با آن می خندیدیم و تک درمانگاه شهر از بیماران تهی می شد و زندگی معنا می گرفت!

یک روز آری یک روز از همه روزهایی که خدا عمر داد چتری به عاریه در دست گرفتم و از زیر چتر شهر بارانی را می دیدم و لذت می بردم و موسیقی کوبش قطرات بر سطح چتر عجب شنیدنی بود  و دوباره زنده می شود با این تفاوت كه دیگر دوره كودكی نیست و با نوستالوژی باران در جستجوی كودكان پابرهنه در بارانم با ترانه هایی که خوانده می شد در بی هراسی از افتادن نفس!.

تماشااز پشت شیشه پنجره با عینكهای ته استكانی هیچ شباهتی با بارانی که در مسیر مدرسه می بارید ندارد فقط شیشه ها مه گرفته اند ! اینجا خبری از ناودانها نیست و ناودانها بر سر عابران آب نمی ریزند حتی كسی از پنجره هم نگاه نمی كند! خانه ها هم پنجره ندارند و اینجایی که ایستاده ام همنوایی با غربت یک پنجره را زمزمه می کنم که می توانم ببینم

 اینجا آبهای كوچه موسیقی جاری شدن را نمی دانند و راه رسیدن به رود را نمی شناسند و رفاقت با اهالی نمی کنند و از آدم گریزانند  و با یک بیماری مسری در شهر جولان می دهند و در تعدد درمانگاهها بازهم بستر کم می آورند!قطرات زیبا نیستند و همه بجای لبخند از رویت قطره هافریاد می زنند!

اینجایی که سکونت دارم می گویند پیشرفت کرده است ولی در حیاط خانه هایش ظرف بزرگ مسی برای جمع کردن آب باران قرار نمیدهند و تهمت غیربهداشتی می زنند ، البته جای ظرفی وجود ندارد حیاطها هم سرپوشیده شده اند و یا پارکینگ با انبوهی از ماشینهای رنگارنگ كه از قطرات باران تنفر دارند و بیزاری می جویند!

اینجا هیچ کودکی را از ترس بیماری اجازه بازی با باران نمی دهند و در شلوغی و تراكم امراض جاری بر روی زمین باران هیچ تقصیری ندارد ولی متهمش می کنند ! خانه ها کنیسه ندارند ولی خیلی بلند شده اند بدون اینكه لك لكها شوقی برای لانه كردن روی بلندی آنها داشته باشند با همه بلندی اما ابهت و شکوه را نمی بینیم  و قطرات باران هرگز با دیوار آنها مأنوس نمی شود و خاطره بوی خیس دیوار غمی در دل مردان باران دیده دیار می گذارد و صدای شرشر آبی که رویا شده است!

آن روز کودکی ام جوی آب میان کوچه باهمه  کوچکی اش چه بزرگ می نمود ! زنده بود و آداب شهرنشینی می دانست و خود را بی محابا برپهنای کوچه ولو نمی کرد و پاهایش را جلوی بزرگان دراز نمی نمود

اینجا جویهاغریب و خمار در نگاه آب كه بر پهنه اسفالت می تازد و رقص زشت زباله ها را می نگرد بدون اینکه کودکی با چکمه های لاستیکی درانس با آنان قدم بردارد.

كودكی زیبا بود و باران زیبا می بارید و ما در باران بودیم و باران نیز با ما بود و موسیقی زیبایی می نواخت ، از روی ایوان کنار منقل به تماشایش می نشستیم ، خانه شیشه نداشت!سبزه زار قشنگ با شرتو که بر بام گنبدی خانه ها می رویید  و پرندگان آوازه خوان که نگاهت را به خود می دوخت شهر را پس از باران زیباتر می نمود .

امروز از پشت پنجره نگران می شوم برای مسیر آب و دلتنگ از اینکه نکند مسدود شود و به درون اتاقها بیاید  و فردا که باید چاره ای برای آبگرفتگی بیندیشم شاید نباشیم!

چه پاهایی در آرزوی پوشیدن چکمه های روز بارانی  ، آری باران همیشه زیباست حتی در موسم مرثیه خوانی اش هم زندگی جاری می شود و من با خاطره  خیس شدن با زیر ناودان رفتن و پا در چاله های آب کوبیدن و تکانیدن شاخه های درخت کُنار که به تعظیم ایستاده اند لذت می برم ، گاهی از پشت پنجره با تماشای باران دلتنگ دیروز می شوم و می گریم ، امروز خانه ها بام ندارند تا باران با ترانه برآنها ببارد و در اوج اسارت در پشت پنجره،  احساس میکنم اینجا را بیشتر از همیشه دوست دارم اگرچه لک لک ها بر کنیسه ای لانه ندارند و کسی از ایوان به تماشای باران نمی نشیند ولی بوی خیس خاکش همان است که بود و کودکانش ترانه های باران را می شنوند و با آنها همراه می شوند و لبخند می زنند برای فردا که بهار می رسد و درختان سبزکُنار از فرط باروری به سرخی می گرایند! باران چه بی صداست! و صداها را در یاد داریم از غرش آبشارها تا ناودان از بام مسجد تا فرش کوچه و صدای گنجشك کزکرده خیس بال که منتظر پرواز بود. و کودکی ام پیداست  با دستهای پرنوازش مادر که احساس می شوند .

باران درشهری که کودک بودم ازهمه جا تماشایی تر است آنجا برخلاف همه جاهای دیگر تصویری از زندگی را به نمایش می گذارد و در بی بامی خانه ها ترانه های زیبای باران شنیدنی تر از هر روز هستند ،اما مبهوت مانده ام چرا نفسها تنگ مي شوند؟باران نارفيقي  نمي داند!.

 
نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

آفت مطالعه گریزی یکشنبه ۲۴ آبان۱۳۹۴ ۱۹:۵۷ بعد از ظهر

برای جلوگیری از بطالت عمر و ابتلا به افسردگی و آلزایمر ، برای گذران اوقات فراغت تحقیق در مورد شخصیتهای موثر در تاریخ را برگزیده ام و در این جهت به منابع و كتابهای مختلف برای یافتن موضوعاتی مراجعه می كنم ، این امر موجب گردید تا ساعات مطالعه را افزایش دهم ،

برای یافتن كتاب تذکرة شاعران فارسیگوی دورة صفوی،تألیف محمدطاهر نصرآبادی به منظور دسترسی به بعضی نامهای موثر ادبیات به كتابخانه شهید رجایی اهواز مراجعه نمودم ، فضای كتابخانه برایم جالب آمد و افراد عمدتا" جوانی كه صندلی های سالن مطالعه را به خود اختصاص داده بودند و در سكوت سالن سر را در كتاب فروبرده و بعضی نُت برمی داشتند به من انرژی داد و خوشحال كرد كه نسل جوان مطالعه را نیز در برنامه های خود قرار داده است ! به سراغ مدیر كتابخانه كه روحانی علاقمند و نام آشنایی بود و دوستی دیرینه ای با وی داشتم رفتم و بعد از خوش و بش های مرسوم و گپ و گفتی در مورد فضای فرهنگی جامعه، كتاب را درخواست كردم ، وی با اعلان به كتابدار آن را با جلدی به رنگ سرمه ای و تمیز تحو یلم داد ، تشكر نمودم و خارج شدم، دوباره سركی به درون سالن زدم و از دیدن چهره های جوان در حال مطالعه لذت بردم و بسوی درب خروجی می رفتم كه یكی از مطالعه كنندگان در سالن به دنبالم آمد و سلامی كرد ،پاسخش دادم و پرسید : شما استاد فلان درس در فلان دانشگاه نیستید!؟ جواب منفی دادم اما خوشحالی ام مصاعف شد كه قیافه ام گاهی مانند استادان دانشگاه هم می شود! با شنیدن پاسخ منفی خستگی را در چهره اش دیدم ! علت را پرسیدم گفت: چند روز است این درس را می خوانم ولی یادش نمی گیرم خانه را رها كردم و به سكوت كتابخانه پناه آوردم اما كارساز نبود ! به او گفتم:كتاب را عمیق بخوان و حاشیه های ذهنی ات را كنار بگذار و به یاد خدا باش حتما" موفق می شوی و از او جدا شدم ،

كنجكاوی مرا بسوی سالن مطالعه برگرداند، به آرامی و به نحوی كه خلوت آنان شكسته نشود بر همه میزها و كتابهای باز روی آنها نگاهی انداختم ، بجز دو نفر مرد میان سال كه در حال نُت برداشتن از كتابهای تاریخی بودند بقیه كتابهای درسی رابرای برگزاری آزمون یا واحدهای دانشگاهی مطالعه می كردند!

باخودم گفتم بهتر است یك پژوهش در خصوص غربت كتاب بدون دخالت نهادهای دست اندركار انجام گیرد تا علت یابی نمود .چند روزی در این خصوص جستجو می كردم و نقش برگزاری نمایشگاهها را درترویج كتاب بررسی و آسیبها را شناسایی و بر می شمردم كه در این پیگیری موضوعی به یادداشتی تحلیلی جامعه شناختی در مورد كتاب از استاد سید ابراهیم یوسفی كارشناس ارشد جامعه شناسی توسعه در سایت عصر دنا در مورد استان كهگیلویه و بویر احمد برخوردم كه نكات بسیار دقیق و ظریفی در این خصوص اشاره شده بود كه اهم آنان را در این یادداشت می آورم. 
در هر مصاحبه یا پرسشنامه های مربوط به گزینش كه تكمیل می شوند ، پرسش تكراری و رایج از بهترین کتابی است که تاحال مطالعه نموده اند . اما خروجی این پرسشها هرگز در ایجاد فضایی كه بتواند میل به كتابخانه را ارتقا دهد از كار آیی برخوردار نبوده  و پرسشنامه ها به بایگانی سپرده می شوند و گزینه مورد سئوال بكلی فراموش می شود !
 مهجور ماندن مطالعه و فاصله گرفتن از كتاب یا عدم رغبت به مطالعه عوامل متعددی دارد كه می توان با تفكیك این عوامل از عرصه مشكل آفرینی و واردكردن كتاب به سبد هزینه ها ی خانواده براین امر غلبه كرد از جمله این مشكلات می توان :وضعیت اقتصاد خانواده، بیکاری اقشار جوان و عدم تامین نیازهای روانی آنان از سوی مسئولین ، وجود فاصله بسیار طبقات اجتماعی با همدیگر و نابرابری در توزیع امكانات رفاهی كه جامعه را ناگزیر به پر كردن خلا های ناشی از این فاصله ها مشغول می سازد،  افسار گسیختگی توسعه و رشد فناوری و وسایل ارتباطی ؛ حتی كیفیت محتوی كتاب،عدم توانایی نویسنده دربرقراری ارتباط با مخاطب، شفاهی بودن جامعه، سیاست زدگی عرصه فرهنگ و تعدد منابع برای مشغولیت ذهنی  را می توان نام برد كه منجر به مطالعه گریزی شده و دلیلی براینكه كتاب دراولویتهای زندگی محسوب نگردد. 
 ضمن اینكه در اقدامات پیشگیرانه از آسیبهای اجتماعی ،برنامه ریزان جایگاهی برای كتابخوانی لحاظ ننموده اند و از اهرمهای تشویقی برای این امر هرگز استفاده نكرده اند! لذا توسعه آموزش عالی بدون توجه به توانمندی مخاطبین می تواند یكی از علتهایی باشد كه بر این امر دامن زده است و فشار و حجم كتب درسی چنان جوان را در تنگنا قرار داده است كه برای بررسی سرانه مطالعه ، مسئولین و پژوهشگران را برای تعیین این شاخص به بیراهه كشانده است و جامعه آماری كتابخوانی و سنجش علمی این مقوله قابل مشاهده و تشخیص نیست! متاسفانه گاهی به جای اعتراف به تنگناها، آماری بدون پشتوانه علمی ارائه می شود كه حتی با وضعیت كتابهای موجود و كتابخانه ها انطباق نداشته و چنین نگرشی سرعت خروج از این وضعیت را كُند ساخته و اعتماد را از برنامه ریزان سلب می نماید.

 درسالهای اخیر نهادهای مختلف فرهنگی بر اساس شاخص هایی كه خود متولی آن بوده اند ارقامی   رابدون بیان و تعیین تفاوت بین خواندن ومطالعه  به عنوان میزان سرانه مطالعه ایرانیان اعلام نموده اند ؟ در صورتی كه بایستی مشخص ومعلوم می نمودند كه این دومقوله ازهم جدا هستند و آیاقرائت قرآن و ادعیه در مناسبتهای مختلف كه یك باور اعتقادی در مردم است و همچنین سرچ در اینترنت و یا كتب درسی در این آمارها گنجانده شده یاخیر؟

در نتیجه ابهام های فوق و انجام نگرفتن کار دقیق کارشناسی و قابل اطمینان توسط نهادهای مسئول و ذیربط، دو گروه رقیب و مدافع و مخالف شکل گرفته اند که به جای حل مساله و نگاه واقع بینانه و به دور از تعصب تنها به تقابل های غیر اصولی روی آورده اند.گروه اول معتقدند که سرانه مطالعه در کشور بسیار اسف بار و در خوش بینانه ترین حالت کمتر از 10 دقیقه در روز است و گروه دوم نیز معتقدند که نه تنها وضعیت تاریک و بحرانی نیست بلکه نسبت به تمام کشورهای جهان وضعیت بهتری را تجربه کرده ایم .این گروه هرگونه انتقاد حتی دلسوزانه و علمی و اکادمیک از سوی هر شخص و نهادی را سیاه نمایی عنوان می کنند.

در هرصورت آفت مطالعه گریزی یک واقعیت غیر قابل کتمان است و میزان سرانه مطالعه نگران کننده است.

 با تاسف باید گفت كه برای عملیاتی نمودن زندگی خوب و سالم جایی برای مطالعه و كتاب نگذاشته اند و بعنوان یك ضرورت برای تحقق این شعار به آن نگریسته نمی شود و به غذا و لوازم تن مانند مسكن و لباس و خوراك جسمی و خودرو بیش از آنچه باید پنداشت توجه می گردد و در سبد نیارهای زندگی كتاب كه غذای روح انسان است از جایگاه لازم برخوردار نیست ، در جایی که وام چند میلیونی برای خرید خودرو و اهدا کارت اعتباری برای لوازم زندگی بدون کتاب و کتابخانه و مانور قدرت برای آزاد نمودن محدوده ماشین اروندی در صدر اخبار و شاهکار دولتمردان شمرده می شود قراردادن چند كتاب در اتوبوس و مترو و فرودگاه بعنوان ایستگاه مطالعه نمی تواند مروج كتابخوانی شود و حتی پایتخت خواندن کتاب شهر مقاوم اهواز نتوانسته است این خلا را پرکند و تاثیری در سرعت بخشیدن به این مقوله داشته باشد ، ضمن اینكه گسترش آموزش عالی نیز به دلیل آفت مدرک گرایی نتوانسته است علاقمندی به کتاب را افزایش دهد یا بر كتابخواهان و کتابخوانان بیفزاید بلكه گاهی نتیجه معكوس داشته و این قشر برای انجام تكلیف دانشگاهی به گذراندن واحدهای درسی بسنده می كنند و  می گذرند و درفقدان نیازمندی راهكاری برای ارتقا سرانه مطالعه ارائه نمی كنند زیرا خود به دلیل شرایط شغلی و وضعیت اقتصادی اهل فرهنگ چنان در رفت و آمد بین كلاسهای دانشگاهی و رسیدگی به امور دانشجویان درگیر هستند كه از این امر غافل شده اند و مع الاسف سریال تكراری غربت كتاب هر روزه بر بینندگانش اضافه می گردد و قفسه های كتاب در ادارات و منازل بخشی از دكورمی گردند كه زیبایی و آراستگی را به نمایش می گذارد و نوعی فیگور مدرن پنداری صاحب خانه یا مدیر اداره محسوب می گردند . 

محمدرضا وصفی، مدیر‌کل مجامع و تشکل‌های فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریكی از برنامه های گفتگوی خبری در بخشی از سخنان خود به اینکه ما در خیلی از قضیه های خو د به صورت جزیره‌ای عمل می‌کنیم اشاره کرد و گفت: هم‌پوشانی نداریم اگر قرار است وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در زمینه حل مشکلات ترویج فرهنگ کتاب و کتاب‌خوانی محور باشد باید دیدگاههایش فراهم شود.
فراموش كردن به قول مرحوم یمینی شریف :یارمهربان دانای خوش بیان و كنار گذاشتن مطالعه و رفاقت با كتاب به هر دلیل ممكن و البته به قول مدیر كل محترم جزیره ای عمل كردن مسئولین به خصوص در درازمدت به یقین هزینه های اجتماعی به جامعه تحمیل می كند كه برای جبران آنها روند پیشرفت و بهسازی اجتماعی را تحت تاثیر قرار داده و تبعات منفی بر پیكره جامعه خواهد داشت كه بسیار تلخ و ناگوار خواهد بود كه عدم انتقال داشته های تاریخی و افتخارات ملی به نسل بعداز مخاطرات این آفت است كه بررسی عمیق و یافتن راهكار منطقی جهت معضل مطالعه گریزی مورد توجه ضرورت می یابد .باید دانست كه می گویند:

"ابونصر فارابی که آدم بی چیزی بود برای مطالعه کتاب ها شبها از نور چراغ پاسبانان محلی استفاده می کرد ، لینکلن که در دوران کودکی سخت فقیر و بی پول بود کتاب را از دارندگان کتاب، آن چنان  گدایی می کرد  که افرادفقیر یک پول سیاه را از ثروتمندان گدایی می کردند.

 در اهمیت کتاب همین بس که همه پیامبران کتاب داشتند ، وحتی آنان که با کتابی خاص مبعوث نبوده اند باز بر اساس کتب پیامبران پیشین رفتار نموده اند. "کتاب به منزله شاهرگ اجتماع است که از مسیر آن مهمترین مواد حیات روحی یعنی علم و دانش و کمال ، تا دورترین نقاط عالم به همه افراد بشر می رسد".

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

خوزستان بی نیاز جمعه ۲۲ آبان۱۳۹۴ ۲۲:۵۸ بعد از ظهر

💥 برگزاری یادمان مرحوم فتح الله بی نیاز نویسنده و منتقد ادبی بهانه ای شد تا این یادداشت را بنگارم .

شبکه های اجتماعی، پوشش اخبار و رفع نقایص وکوتاهی در انجام وظیفه اطلاع رسانی ، آگاهی بخشی و روشنگری نهادهای رسمی را به عهده گرفته اند واین خلا رابا بهره مندی از سرعت ارتباط پر می کنند و نقش خود را در انتقال اخبار ومفاهیم برای روز آمد کردن مخاطبان توسط کاربران به شایستگی ایفا می نمایند و در غوغای قدرنشناسانه آنان که با صبوری و تحمل مردم به جایی تکیه کرده اند اندازه و وزن واقعی شان رامدلل برای جامعه برملا می سازند همانانی که نشستن و فرمانرانی غافل از فرمانبری فرمانبران را پیشه کرده اند در شعفی معتبر به ورقی و متصل به فرجه ای که انبوهی ناله درون خود دارد تکرار سرنوشتهایی که بارها در اوراق کتاب تاریخی دیده است رافراموش کرده و برهر امری به دلیل عدم تعلق به جغرافیا ترجیح می دهند! و چالشهای پیش روی را در فقدان نمادهای نسلی نمی شناسند و نمی دانند.

اطلاعیه ای در شبکه های اجتماعی در مورد برگزاری یادمان فتح الله بی نیاز نویسنده و منتقد ادبی بزرگ خوزستانی منتشرگردید ساعت ۱۸ روز یکشنبه ۱۷ آبان تالار مهتاب اهواز تا راغب شوم بر مبنای همریشگی و به پاس تلاشهایش درباب ادبیات داستانی و نقدادبی به مکان یادمان فرزند خوزستان در پایتخت کتاب راهی شوم ، روز یکشنبه است انگار هرگز کسی دراین استان پایتخت کتاب به نام بی نیاز وجود نداشته است ودر فضای سیاست زده خبری نیست دربنرهای مختلفی که درمعابرشهرشلوغ نصب شده است نامی از بی نیاز نمی بینم! کمی آن طرف تر شلوغ است و پلاکاردهای متعدد جولان می دهند در عزای فردی که چون مدیر نیستم نمی شناسمش! کت و شلوارپوشهایی که از سر نیاز به مجلس ترحیم می شتابند وجماعتی که انگار دل ندارند !با رفتاری تصنعی ردیف شده اندتا ارادت به جای آورند غافل از خالق ،عجب روزگاریست!! کاش ورق برگردد و فردا شود کسی به نیکی نامشان را بر زبان نمی راند و دعایی برایشان زمزمه نمی کند! در این وانفسای کاوشگری نان گاه بیش از ظرفیت سفره ها و هم خیلی دورتر از سفره ها مردن هم حکایتی دارد! و با تاسف عبورمی کنم و نگاهم را از دورهای نزدیک شهر جدا می سازم. من جلوی تالارمهتاب در بلوارساحلی کیانپارس در کنارمشتریهای همیشگی همایشها که پر از دغدغه اند و گمنامی را برگزیده اند ایستاده ام چه زیباسخن می گو یند ، چه خوب ادبیات داستانی را می شناسند!با اندوخته ای از دانسته ها وداشته های بسیار به فرزندان فرهیخته دیارشان خردمندانه می نگرند! روبرو ی تالار ،پارک است پر از جوانکهایی که می خندند و دراین چشم انداز جاری بودن زندگی را می بینم ،عقربه های ساعت از ۱۸ عبور کرده اند و با تاخیری عادت گونه وارد تالار می شویم و تعارف یک کیک و آبمیوه روبروی تصویر فتح الله بی نیاز که در اوج بی .نیازی اماغریبانه از درون تک بنر و از میان نامهایی که کنارش نوشته اند به همه مهمانانی که وارد می شوند با تامل نگاه می کند! معلوم است گلایه دارد ، از ابتدا تا انتهای تالار می دانندکسی نمی تواند نگاهش را مصادره کند او فرزند خوزستان است و به ایران تعلق دارد، با نگاهش دردغربت فرهنگ و کتاب و ادبیات داستانی را می توان دید و نگاهش را درک می کنم ، در زاویه ای روی سن تریبونی کز کرده این بار لبخند می زند و دلداریم می دهد که کسی سکوت را خواهد شکست و مجری با کلمه ها و خوانش خانه های شعر آرامم می کند و از اینکه فرصتش در بکاربردن عناوین و پستهای اداری مهمانان نمی سوزد بیشتر ارتباط با تالار برقرار می کند، اساتید ادبیات داستانی ازتهران آمده اند تا همشهری ما همان کارگر زاده مسجدسلیمانی را به ما معرفی کنند و با بازگویی خاطره ها بر فراموشی حضار نهیب زنند در اوج غریبی! حس عجیبی دارم حتی صندلی های جلوهم افراد عادی نشسته اند ،هیچکس غیر عادی نیست یعنی همه فارغ از سیاسی کاریهافرهنگ را می شناسند حتی صندلیهای جلویی هم رنجی از نوع مسجدسلیمانی دارند وبا بوی نفت خوگرفته اند بی سهم! مزیرانی که منظره شهر را زیر بارش باران اسیدی بنرهای ملون خسته و ملال آور کردند راز نبودنشان را درمی یابم که نویسنده ترجیع بندی برای شاعران جوان هم عادی بود و هم بی نیاز. او به بنرها نیاز نداشت همو که تشییع جنازه زنده بگور را نوشته بود. و درمی یابم برای زندگی خوب باید کتاب خواند تا از درون کتابها سرمایه ها را یافت و درحلقه تنگ مرگ نیفتاد ، دراین مسیر می توانیم با جستجوگری سرمایه های بی نیازی که وجوددارند را تکریم کنیم ،باور کنید مسیر ارزشمندی است و ارزش سرمایه ها را خواهیم شناخت هرچند بی نیازها بی نیازند و برای اعتلای زادبوم خویش و گریز از فضای آهنربایی سیاست به این نامها نیازداریم. و بازدر غفلتی آشکار فردادوباره تکرار می شود. بازهم خیلی عادی می نویسند: فلان بزرگ و نیکنام روزگار درگذشت!! و ما می مانیم با بنری درون یک تالار ومزیران فاتحه خوان کمی آن طرفتر از تالاربه ردیف بدون اینکه خمی به ابرو بیاورند، دریغا خوزستان را پایتخت کتاب می خوانند با قفسه هایی خالی از کتاب!ونگاه پرازگلایه بی نیاز.

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

باغ خان و نسل بی خاطره چهارشنبه ۱۳ آبان۱۳۹۴ ۱۵:۳۸ بعد از ظهر

نشستن دراتاقی خلوت و خالی از تجهیزاتی که بتوان با آنها سرگرم شد کنار فرزندم که حالا در حال عبور از مرز جوانی خویش است فرصتی فراهم آورد تا سر از گوشی برداریم و باب گفتگو را باهم باز کنیم ، از فرزندم خواستم برایم ازخاطره های شیرینش بگوید جملاتش را باحسی عجیب ادا می کند و در میان کلماتش نشانی از حرکت نبود !آنچه باز می گفت یا از صفحه تلویزیون و دسته های آتاری بیرون آمده اند یا از درون سرویس مدرسه ! بی خاطره ایش کلافه ام می کند و حوصله ام را سر می برد ! نسل بی خاطره بدون نگاه نوستالوژیک به پدیده ها و محیط پیرامونی ،احساس تعلق به آن نخواهدکرد وبتدریج ازهویت خویش فاصله می گیرد و همین فاصله تضادها و ناهنجاریهای فرهنگی را به همراه خواهد آورد وبرای دفاع از میراث تاریخی انگیزه قوی نخواهد داشت و در این گسل به گسست می افتد . اتاق را تنگ می بینم و درخواست می کنم باهم در کوچه های شهر قدم بزنیم ، عبور در مسیر کوچه وتماشای دیوارها پر از قصه بود ، نم نم باران که قطراتش آنروزها پراز ترانه و نقره ای به نظر می آمد و دوست داشتم با آنها خیس شوم انگار مرثیه می خواندند! ناودانها بر طبل موسیقیای زمین نمی کوبند و غریبه اند! وارد خیابان می شویم وبر پلی می ایستیم که بالای باغ خان ساخته اند می توان جای پای بسیاری از مردم گذشته را از کنارپل دید! اینجا تصویری از هنرمندی مردم این دیار وعظمت و شکوه یک فرهنگ است .
ابتدای پل می ایستم برایش شرح می دهم : فرزندم اینجا پایان گامها و آغاز نگاه بود ، اینجا را (سرکوم) می گفتیم و دوستان را صدا می زدیم ، اگرجواب می دادند ، بسوی باغ خان راه می افتادیم واز زیر سابات حمام خان بطرف پایین و سمت رودخانه روانه می شدیم ، میان پل می آیم و به او می گویم : این باغ خان است ، زیباترین باغ تاریخی خوزستان و نمونه زیبای آبیاری، درب ورودی این باغ چوبی بود با میخهای درشت فلزی وقتی باز می شد صدایش همه را خبردار می کرد! لیموها،نخلها،انجیرها ، انارها ، توتها و کُنارهای پیررا جداگانه نشانش می دهم و تمشکهایی که دور باغ را محصور کرده بودند ، غرق تماشا شده است و سئوال می کند و با شعف پاسخش می گویم ،انتهای باغ نیزار است به آن (بیرهون) یعنی بیراهه می گفتند کمترکسی به آنجا می رفت ، حوض سنگی که به زیبایی آب در درون آن جمع می شد و در کنارش می نشستیم رامی خواهم از روی پل برایش توضیح دهم تا ببیند ولی با اشتیاق درخواست می نماید تا از نزدیک تماشاکند ، راه طولانی تر از آن روزها ست با سختی به باغ میرسم و داخل می شویم .
جای پاهای برهنه نوجوانی ام بر روی زمین خاک آلود که باخیسی کف آنها مطبوع می شد را دوباره می بینم ،شاخه های انار را کنار می زنم و می گذرم زیر درخت توت کمی می ایستم !دیواره باغ را پیچک فراگرفته است
فرزندم ؛ این درخت شاهد بسیاری از خنده های جوانی ام بوده است ، گرمای ظهر زیر اندازی می انداختیم و چُرتی می زدیم یا با دیگر بچه ها که حالا خیلی از آنها چشم از جهان بسته اند و بسیاری دیگر جاودانه شدند می نشستیم و گپ می زدیم و در موسم غروب خورشید کنار حوض می آمدیم ،کمی آب روی زمین می پاشیدیم و روی تخت چوبی می نشستیم چای دَم شده بود و با لیموهای ترش باغ می نوشیدیم و لذت می بردیم و گاهی از زیر درخت توت به داخل رودخانه می پریدیم و جلوی باغ بیرون می آمدیم !
فرزندم؛ بخشی از نوجوانی و جوانی ام به این خاک و سبزینه درختان باغ تعلق دارد ورفاقت و باهم بودن را از فروتنی و افتادگی همین درختان سربلند آموخته ام ، پاکی ، زلالی و شفافیت را از آبی که می بینی از دل کوه بیرون می آید به ارث برده ام و وفاداریم را از رطبهای شیرین باغ خان که سالهاست از نخلستان جدا شده اند ولی هر گز به کام کسی تلخ نشدند یاد گرفته ام و اینجا قطعه ای از سرزمین من است و قطعه ای از تاریخ زندگی و کندوی خاطرات شیرین جوانی که پس از سالها بازهم می توانم آن را نشان دهم ، تونیز باید ردّ خاطرات را بتوانی پس از چندسال برای فرزندانت نمایان سازی !
مشعوف از باغ خان خارج شدیم ، خانه بزرگ بالای باغ که به نام شاه نشین می شناختیم ویرانه است، با اینکه در مسیر راه زیر زمینی که به آن شوادون می گفتیم زیر خاک مدفون بود ولی آثری ازآن می توانستیم ببینیم تا در ذهن جوانش حک شود .به نفس نفس زدن افتاده ام ، خیلی خسته شدم ،به او گفتم عمر که گذشت نفس به سختی می آید ! من هر روز چند بار با سرعت این مسیر را طی می کردم و از نگاهش فهمیدم که دوست دارد بنویسد .خوشحال شدم و در انتهای سابات باغ که بازسازی شده است ایستادم تا نفسی تازه کنم ، زمین پس از باران را می نگرم و از باغ دور می شوم فی البداهه شعری برای باغ خان خواندم:
قصه های نخل و لیموهای باغ
تخت چوبی یک تعارف چای داغ
سنگها چون خورد بر لِشکِ کُنار
می پَرَدگنجشک ،می آید کلاغ
وقتی برایش خواندم سری تکان داد اما نمی دانم از سر افسوس یا ....هرچند از تخت چوبی خبری نبود و باغ آن هیاهوی سابق را نداشت و در مسیر کسی سلام و علیکی نکرد! ولی نگاه فرزندم پر از امید بود و چشمهایش که مهربانانه تماشایم می کرد، خوشحالم در اوج دلتنگی که فردا می تواندازامروزبرای فرزندش بگوید.

 

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

نهمین سالگرد تولد وبلاگ شوشترنگار یکشنبه ۲۶ مهر۱۳۹۴ ۱۸:۲۰ بعد از ظهر

آغاز نهمین سال فعالیت وبلاگ شوشترنگار را در شرایطی گرامی می دارم که  نه من آن فرد آغازگرم و نه فضا همانند روزهای آغازین است ! سرعت در نوع تغییرات و تحولات در دنیای رسانه ای به نحوی است که اگر همپا و همراه این تحولات و در راستای کاربران متعدد سرویس دهنده حرکت نشود مانند پیری خموده و بی کس در اوج بی عاطفگی رسانه به کنج خانه سالمندان باید نشست  و بدون هیچ تاثیری در تحولات موجود فقط نظاره کرد و با چشمانی کم سو و بی رمق به تماشا ایستاد!

چه زود می گذرد روزگار و کودکان که با شیرین زبانی نگاهت را به خود می دوختند چه زود بزرگ می شوند و گاهی در انتظار اندک شیرینی! چنین روزی بود که به تماشای سرپنجه جوانی نشستم که با مهارت موسیفی زیبایی را با دکمه های کیبورد رایانه می نواخت و من مبهوت در موسیقیای طرب انگیز انگشتانش از زادن کلمات بر صفحه مونیتور  لذت می بردم انگار سالها پیش است و نگاه پدر بر دستان فرزندی که بر کاغذی کلمه می نوشت و لبخند می زد برای فردایی که معلم بر آنها خط بکشد! نگاه به کلمه اعجاز کرد و مرا به وادی تولد کلمه کشاند تامصمم شوم در این سمفونی که آهنگ زندگی و امید می نوازد نقشی بعهده گیرم !برای اولین بار انگشتانم را بر دکمه ها کوبیدم اما ضرباهنگ انگشتانم موسیقی دست آن جوان را نداشت او با تمرین رمز چینش دکمه ها را یافته بود و با رمز گشایی مسیر را می دانست و من برای ورود به این مسیر باید ملزومات و سازوکارهایش را دریابم و برگیرم  تا با شتاب بیشتری حرکت کنم  چون رودی که در بستر خویش جاری است و آرام و زلال می رود! و باید چون رود بود و در بستر قرار گرفت ،هنوز رفاقتی با کیبورد پیدا نکرده بودم به تدریج و به آرامی پیش می رفتم و نور مونیتور در فضایی نورانی ترغیب می کرد تا از این موقعیتی که ایجاد شده است  بتوانم بطور مفید بهره بگیرم و از اینکه تریبونی را یافته ام که خیلی راحت می توانم مطالبات و درونیات خود را ظاهر سازم و انتقال دهم و همچنین بتوانم در گستره وسیع تری نسبت به گذشته نشر دهم خیلی خوشحال بودم

 اولین کلمه ای که نگاشتم (سلام) بود و پس از آن آوردم:

رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق) و با دلی سرشار از صدق و مشعوف برای دانستن با توکل بر آفریننده زیبایی و خالق کلمات و همه هستی و با توسل بر پاکترین و با عزت ترین و گرانبهاترین گوهرهای عالم خلقت سمفونی را  کلید زدم و با آگاهی از پیشینه تاریخی و خصلت انسانمدارانه با درسهایی پر مفهوم و واژه هایی زندگی ساز در زلال آهنگین نوای کهن دیار اجدادیم شوشترکه از همزیستی با آب فراگرفته است همان آبی که  هستی را به اذن خالق رویش داد و زنده کرد را برگزیدم تا با ایجاد رویش چون او زلال بنگارم  تا بمانم و به همین دلیل بر خود نام (شوشترنگار) نهادم و تابلویش رابا افتخار و به زیبایی بر بالای سرم نصب کردم تا در آینده اش مولودهای بسیاری زاده شوند و از آن شکل گیرند.  و تقدیر بر این شد با عبور از سختیهای بسیار از تلاش برای دانستن بازنمانم

تقدیر من این بود که نفرین شده باشم
تبدیل به این سایهّ غمگین شده باشم 
تقدیر من این بود  در این غار مجازی
تنهاتر از انسان نخستین شده باشم 
دادند به من جام عطش، بادهّ آتش
تا مست از این خط ّ فرودین شده باشم 
ترس من از این است، اگر دیر بیایی
حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم 
روزی که بیایی و دل و دین بربایی
شاید من  کافر شده  بی دین شده باشم
تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت
نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم (ترکی)

پس ورود به نهمین  سال را عنایت خداوندی می دانم و شا کر لطف رب العالمین هستم  و با نگاههای شما امیدوار می مانم به فردایی که پیش روست.

 

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

محرم آمد چهارشنبه ۲۲ مهر۱۳۹۴ ۲۰:۳۵ بعد از ظهر

محرم منبع بزرگ یا به تعبیر بهتر کشتی شناور و قدرتمندی بر پهنه یک اقیانوس است که همه جلوه های انسانی و هر آنچه که خوبی پنداشته می شود را در خود جای داده است و با سرنشینی ابرارو نیک اندیشانی در رکاب از میان تلاطم سنگین و خروش زمان عبور می کند و پهنه اقیانوس رابا اندیشه سترگش در می نوردد تا به ساحل امن برسد. سفینه ای از سوگ و سوگمندی حقیقت از بی مهری دنیاخواهان و نوای تفسیرگر آزادگی وجاودانگی است که در مرثیه هایش بیشمار معنا و مفاهیم می توان یافت و از نوایش ندای سربلندی و ایستادگی می توان شنید و با آن بیشمار معنای نهفته در مرثیه هایش بسیار اشکهای پر از ثواب با گونه هایی مقدس از گریه برزمین می افتد تا ارتباط چشم با زمین که تقدس یافت از نام سرنشینان سفینه و قطرات خونی که نیمروز را به همه روزهای تاریخ تبدیل کرد و زمین را شهادت گرفت برای همه نسلها و نگاهها به آسمان گره زد تا با در آمیختن خورشید، تلالو و درخشش اشک را جهانیان عمیق و با دقت ببینند و دریابند که این کشتی نجات بخش است  و برای زندگی بخشیدن می آید ،هرکس در رکاب ناخدای این کشتی قرار نگیرد از پذیرش جاودانگی و ماندگاری سر باز زده است و انصراف داده است . صدای آژیر سوگوارانه سفینه می آید و دربهای کلاس کابین عشق که درس پیروزی خون بر شمشیر را ارائه می دهد باز می شود با ناخدایش که زمین را تقدس داده است در پهنایی وسیعتر از اقیانوس وجدان انسانها را فرا می خواند تا با این فراخوانی در ساحل امن اسکله انتظار بایستیم و سفینه را سوگوارانه با حزنی در دل و نگاهی اندوهگینانه اما پر امید و فرداساز دریابیم  و در  یافت خردمندانه اندوهمان مبادا فقط به تماشایش بنشینیم و اندکی برایش دستی تکان دهیم تا عبورکند و بگذرد ، رسم وفاداری نیست و کوفه مسلکی خواهد بود باید بر مرکب مراد که صدای ناخدایش را می شنویم سوگوارانه وارد شویم و با چشمانی گریان امواج را در نوردیم و رنجهای مسافران تاریخی تاریخ ساز را زمزمه کنیم تا بر دلهای شکسته ای که از بیداد و بی وفایی کوفیان گلایه دارند مرهمی گردد و برای مظلومان ملجایی قرار گیرد و سنگری باشد برای ستیز با ظلم .سفینه نجات به سوی ما می آید دست خویش را به امدادگرانش بدهیم تا بگیرند و با نوای شفابخش و داروهای معجزه گرش ما را از درد و رنج غربت و بی کسی برهاند وسلامت بخشد .محرم تصویر روشن و آزمون آزادگی و شرف و عزت و انسانیتدر یک میدان است و آشکاشدن حقیقت و طلوع معرفت در اوج ایثاراست ، عاشورایش در مصافی برگرفته از نماز و توکل مظهر گذشت و فداکاری ،کربلایش با شاهد بودن بر فداشدن عزیزترین عزیزان شهید نمادروشن ایفای عهد و پیمان بستن با خالق هستی که زیبا ییها را آفرید تا زیبا پسندان را محک زند و با این محک و آزمون ،مورد سنجش قرار دهد و ظهور نامهایی که هریک ابهت و شکوه انسان بودن و راز انسان شدن را به ظرافت و زیبایی آشکار می سازند و  چگونگی بسوی حق روانه شدن را به همه بشریت تاریخ می آموزند که تاسی بر آنان ارمغان را هدیه می آورد. محرم و کتیبه های سیاهی که بر دیوارها، بیرقهای عزا که بر سر درب هرخانه ،عَلَم و کُتَل که بر دوش جوانان،نوحه و مویه که برزبان هر ذاکر،روضه و تکیه که بر هر کوی و برزن برپا می شود حکایتی ست برای بیان غربت و مظلومیت حقیقت جویان پاکی که برای هدایت بشریت ،زمین را از خون خویش رنگین نمودند تا با رویش لاله بر زمین چشمهارا به دیدن زیبایی گل سرخ عادت دهند و فردا را از آن خود نمایند و از هر گونه بلایا که معنویت را به مخاطره می اندازد مصون بنماید . محرم صدای حزینی دارد و نزدیک می شود باید شال سیاه را بر گردن بیندازیم و از کاروانش استقبال کنیم که (ان الحسین مصباح الهدا و سفینه النجاه) نکند بگذاریم تا سفینه برود؟تا چراغ روشن است و راه فراهم راکب رکاب این مرکب شویم با توشه ای از اندکی اشک و دودست بر سینه و مجالست باغم و همنوایی با فریاد عزا و زمزمه ای با نوای زیارت عاشورا از سر سوز و دعا و نوحه خوانی در ماتم فرزند رشید کوثر خلقت. محرم آمد و بیرقهای سیاه افراشته شدند و دلها باید کربلایی شوند و ما نیز باید در روزگاری که در ماتم مهاجران الی الله در منا و سرداران دلاور سپاه اسلام در مقابله با تکفیریهای داعش داغداریم کربلایی شویم  وبرای فداکاری و ایثار در این مسیری که بامحرم ترسیم می گردد و در عاشورا به نمایش گذاشته می شود مهیا گردیم که استشمام عطر آگین  از بوی شهیدان و تربت پاک نینوا و تکرار نام اباعبدالله (ع) که یک برکت در زندگی انسانهاست سربلندی و جاودانگی را هدیه می دهد . پس واردشویم به محرم با : السلام علیک یا اباعبدالله

نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

در سوگ مادر شهید ان خادم سیدالشهدا پنجشنبه ۱۶ مهر۱۳۹۴ ۱۶:۵۹ بعد از ظهر

دیگرصاحب آن نگاههای پرمهر،لبخندهای مهربان و دستهای پر سخاوتی که پس ازدویدن در کوچه های خلوت شهر و نشستن روی خشتهای لب ایوان هر روز با کاسه ای از نوعی خوردنی که دوست می داشتی به تماشایش خیره می شدی روی زمین وجود ندارد و آسمانی شده اند و در خاطر من خاطره ماندند ! دیگر نه آن ایوان است و نه آن کوچه ها ! و نه کاسه ای لبریز از خوراک محبت! فقط یک مادر بود که او هم رفت و بچه های قد ونیم قد آنروزهاي محله همه ماشاالله قد کشیده اند ! سالهاست محمود هم نیست البته هست من در کنارش نیستم! نامش را بیوفایی نگذارید بی لیاقتی بود! کوی سیدقاسم شوشتر نرسیده به مقام عباس کمی سر بالاییست بالاتر از سکو مثل همه کوچه های قدیمی جوی روباز جاریست و در انتهای کوچه خانه پدر بزرگ است ولی همیشه به عشق ساکنانش دربش را میکوبم نه مالکانش! یکی از ساکنانش محموداست که مرا از مسجدسلیمان به سوی خود می کشاند ،همه بچه های فامیل در آن محله بودند اما محمود را بر همه ترجیح می دادم انگار می دانستم که می خواهد زود برود! او و یک محمود دیگر که بعدها افسر راهنمایی شد و در همسایگی خانه پدر بزرگ قرار داشت سه یار همیشگی شده بودیم ، آرزوهای بزرگی داشتیم و محمود آرزوهایی کوچک و از درون آرزوهای کم توقعانه اش انتخاب گردید و برای همیشه جاودانه ماند و من در فرط آرزو بر زمين مانده در انتظار مرگ! هر روز تابستان باغ خان شوشتر با درختها و بوته های منحصرش که نامشان را فقط او می دانست حس خوبی داشت ،وقتی به بالای نخل بلند باغ می رفت و از بالا به زمين نگاه می انداخت لبخندش دیدنی تر می شد و پر مفهومتر می گشت، عصر پس از استشمام بوی تمشک باغ و همنوایی با زلالی رود ،پله های کنار رودخانه را طی می کردیم و خود را به کوچه می رساندیم باهم در عبور از کوچه های خاکی بسوی خانه می رفتیم وتلنگری بر درب حیاط و برادر کوچکش که به پیشواز می آمد ، نشستن کنار ظرفی که بدون پرسش لذیذترین خوردنی را در خود داشت و یا کاسه ای که مادر محمود سخاوتمندانه جلوی مامی گذاشت و با احوالپرسی هایی که هرروز تکرار می کرد و خستگی را ازتن با کلماتش می زدود یک عادت تکراری شده بود و اما آن زن کنار محمود نشستن را با دعایش برای من لذت بخش تر می کرد ،هر سال كه بزرگتر مي شديم دور تر مي شديم انگار رسم بزرگ شدن دور ماندن است ! من مسجدسليمان و او شوشتر گاهي سوار بر مر كبي و لبخندي! حتي وقتي او را روي ويلچري ديدم و گريستم بازهم خنديد ! حالا محمود رفته است و نزد پروردگار خويش از بهترين طعام بهره مي گيرد ، او در نبودن کوچه و خانه پدر بزرگ و در قد کشیدن درختان باغ میان گریه های من و برادران کوچولوی آن روزش که حالا بزرگ شده اند با خنده به همراه هماني كه درب را مي گشود به استقبال آمده است و صدای قهقهه اش از میان قاب هم منتشر می شود برای مادرش که به او رسیده است ! و من بی محمود حتی از نگاه برکاسه های خالی لب ایوان نیز محروم شدم ! چه راحت گفتند و نوشتند: مادر شهیدان خادم سیدالشهدا به دیار باقی شتافت! و با گفتن این جمله همه آنچه در کودکی ام با خشتهای کوی سید قاسم داشتم به یکباره آوارشد و بر سرم فرو ریخت و در اوج درد و مویه و دلشکستگی ، محمود و برادرش ابوالقاسم می خندند ، براستی دیدار مادر و فرزند پس از سالها تماشایی خواهد بود ! هر چه این گوهرهای فروزنده و چنین مربیان ارزشمند بروند ما بر روی زمین غریب تر می شویم و در این غربت حتی خاطره ها هم آرام نمی کنند !درد بی مادری سخت ترین درد روزگار است و با رفتن مادر شهيد یک چراغ از روی زمین خاموش شد ،كه امام ره فرمود :خانواده شهدا چشم و چراغ اين ملتند . نمی دانم در این خاموشی شهیدان نیز ما را به یاد دارند؟ مارادعامی کنند؟مبادا رفاقتهای دیروز را به فراموشی بسپاریم؟باورکنید هنوز برای دیدن رفقا بیقراریم، مادر سلام دلهای بیقراررا به محمود و ابوالقاسم برسان.

 
نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |

ضرورت جوان باوري پنجشنبه ۹ مهر۱۳۹۴ ۲۰:۳۵ بعد از ظهر

 يادداشتي را از يك جوان به نام جواد مرادي در يكي از سايتها مي خواندم كه از حضور بازنشسته ها در عرصه هاي سياسي با وجود نيروهاي جوان  گلايه داشتند و با بهره گيري از يادداشت ايشان و صحيح شمردن موضوع به ‌اين معضل مي پردازم:

 گسترش مراكز آموزش عالي  ،افزايش و تاثير رسانه ها و نوع ارتباط و نشر اخبار درشبكه هاي اجتماعي  همراه با سرعت دسترسي به روزدر كسب اطلاعات ، رشد كيفي نيروي انساني جوان را فراهم ساخته است  ، اثربخشي اين نيروهاي با كيفيت و آگاه درتعاملات وي را بيش از هميشه به تغييرفضاي سیاسی براي جايابي اطمينان بخش در عرصه حاكميتي رهنمون مي سازد ،لذاچنين استعداد نهفته اي در بستر جامعه  با قابليتهاي ارزشمند خويش مي تواند در شرايط دشوار ظهور و بروز كند و فضاي خوزستان رابه نفع خويش  تغييرداده و دگرگون نمايد ، بايد دانست نسل جوان معاصربه دليل هوشمندي و بهره گيري از مولفه هاي فوق الذكر سعي كرده است خود را به روز نگهدارد و كنجكاوانه حوادث و اتفاقات را رصد كند و با اين شيوه متفكرانه تر از هميشه  شجاعانه به عرصه ها ورود كند و نقش محوري و تاثيرگذار خود را در تحولات اجتماعي آشكار سازد ،

 اين رشد و دانايي و اثرگذاري اجتماعي مديريت كنوني را وادار كرده است تا آنهارا در معادلات  قدرت و تصميمات حاكميتي باور كنند وبپذيرند ومجبور شوند آنها رادر امور دخالت دهند و شعار جوانگرايي بعنوان يك شعار محوري و تحول زا مورد مداقه دولتمردان  قرار گيرد وديوار انحصار مديريتي با ورود مقتدرانه همراه با دانستن جوانان به شدت تَرَك بردارد و ترميم ظرافتمندانه تركها فقط با حضورثمربخش اين عناصر در تصميم سازيها  ميسرو امكان پذير گرددتا عبور با سلامت و ايمن از تنگناها با راهكارهاي جديد ميسر شود .

 اگر چه بافت قومی و قبیله ای موجود  و ايفاي تقويت نقش ريش سفيدي در مقابله با ناهنجاريها و اجرايا توقف طرحها پيشرفت  مسير تشكل گرايي و جوان باوري و نوانديشي را با دشواري مواجه نموده است  و تا حدودي مرز بندی سیاسی را کمرنگ و گاهي بي رنگ ساخته است اما دانايي و تيزهوشي در حركتهاي مبتني بر روشهاي علمي  این نسل توانسته است اندوخته هاي شان را سنگين كند و توانمندي رصد فضاها و آناليز نيروهاي سياسي را بعهده گيرد و مواضعي متناسب با مطالبات اجتماعي اتخاذ كند و با روش مدرن ، سنتي ها را به چالش بكشانند و به نوسازي چارچوبها بينديشند و ضرورت پوست اندازي اركان قدرت جابيفتد و خود را به اين طيف تحميل كند.

 بررسي شرايط و حوادث ملموس و متعدد بين المللي در اين زمان و ايفاي نقش در دفاع از منافع ملي  همراه با چرايي هاي بسياري از كينه ورزي جهان غرب و وهابيگري آل سعود  همراه با گروههاي دست ساخته استكبارمانند القاعده ٍ داعش و تكفيري با شاكله و موج گسترش انقلاب اسلامي ، اين نسل را به مرز پختگی رسانده است  و با اين اهرمها به خود حق مي دهد تا مواضع غير همسوي با منافع خردورزانه و بدون استدلال منطقي را نپذيرد و ازفراميني كه با آرائش همخواني ندارد تمكين نكند و در برابراجراي آنها مقاومت كند

  .پوست اندازي اجتماعي را بايد خود به عهده بگيريم و مجريان كهنه كار بايد به اتاق فكر انتقال يابند وتلاش شود با بسترسازي نيروهاي انرژيك به عرصه اجرا وارد شوند ، انتخاباتهاي مختلف ضرورت تغيير فضا را آشكار ساخته است ،

 نگاهی به اعضای شوراهای شهر و حتی جايگاه بازندگان رقابت از منظر اقبال مردم بر اين امر صحه مي گذارد خودباوري جوان براي خوزستان كه منبع انرژي كشور است نويد بسيار خوبي است كه راه اندازي اتاق فكر نخبگان مجرب مي تواند موتور انرژيك تازه نفسها را با انتقال تجارب و خردجمعي به حركتي پرشتاب وادارد و موانع رابا اين پتانسيل از مسير بردارد و ظرفيت جديد ايجادكند ،

متاسفانه با نگاهي به اسامی افرادي كه ازشهرهاي خوزستان برای کاندیداتوری انتخابات آتی مجلس شوراي اسلامي خود را آماده مي كنند ما را با واقعيت تلخي روبرو مي كند که اکثرا" یا بازنشسته هستند یا به مرز بازنشستگی رسیده اند  ويا مردان چهار فصلي هستند كه با تمسك به روشهاي سنتي بدون تحليل  ، واكاوي  و ارائه راهكارهاي علمي و عملي  ،ميدان از اين نسل مي ستانند  وبا منجي سازي خويش ، به تكرار مكررات بدون در نظر گرفتن ظرفيتهاي اجتماعي مي پردازند و دربهاي اتاقهاي توليد انديشه را مي بندند وبا ورود شتابانه فرصت سوزي مي كنند وفرصتهاي سرمايه سازي نيروي انساني رانيز هدر مي دهند .
باید با تعقل بپذيريم فضاي غبارآلود ، كهنه و سرشار از سوژه هاي تكراري سياسي خوزستان به « هوای تازه » براي استنشاق نیاز دارد و سیاستمداران كه از ديروز جاي مانده اند و البته صاحب نامي نيز هستند باید با ظرافتي هنرمندانه از سیاستمداري به سیاست ورزي روي آورند و با کادرسازی  و سازماندهي تشكيلاتي همفکران ،به آرامي و بصورت نرم از حضور در خط مقدم سیاست به پشت خاکریز سیاست منتقل شوند تا با ارائه اين الگو آينده را ازبسط نگرش قيم مآبانه مصون سازند هرچند دل بريدن و ترك عادات سياسي امري دشوار است اماميتوان آسان گرفت ، اگراين امر غیرمنتظره است اما تابوشکنی هم هست و با این عمل گذشت و فداكاري ، الگودهي وفراهم نمودن اعتمادمردم به نمايش گذاشته مي شود و با ديالوگها  بلوغ سیاسی خود را نشان ميدهند اميد را به اردوگاه جوانان خواهند آورد و نشاط را به درون جامعه تزريق مي كنند .

 واقعیت این است در فضاي سياسي امروزي كه نبرد ديپلماتيك جريان دارد وگفتگو و ديالوگ اصليترين ابزار است ، دوستداران نظام بايد خردمندانه و هنرمندانه تلاش كنند:

1-   در هر عمليات بايد برنامه نویس ( با تجربه ) و برنامه ریز(جوان انرژيك)ازهم تفكيك شوند تا ايجاد فنداسيوني محكم با پشتوانه قوي انجام شود و با تلفيق علمي اين دومقوله، توانمندي ظرفيتهاي داخلي را ارتقا داد زيراعدم تفكيك جايگاهها و دخالتهاي بيمورد مانع رشد مي گردد و نيروهاي جوان را تبديل به برنامه خوان مي كند كه در دراز مدت كار آيي آنان كاهش يافته و از همراهي و مشاركت به دليل برخوردهاي آمرانه سر باز خواهند زد ،

2- دركنار كساني كه براي مطالعه طرح ، پياده روي مي كنند (باتجربه) نيروهاي دونده اي كه ابزار و امكانات مورد نياز را فراهم مي كنند و منابع براي اجرا ايجاد مي نمايند (جوان) قرار مي گيرند تا با ممزوج نمودن اين دو شتابزدگي بوجود نيايد وبا تعديل منطقي كار آيي و بازدهي مطلوب از داشته هاي موجود بدست آورد

3- ،فضاي بيمار كنوني به جراحی نیاز دارد نه آرامبخش ، براي جراحي طبيب حاذق لازم است و وسايلي استريل تا زخمها عفوني نشوند ،موفقيت طبيب حاذق منوط به همراهان همدل وكارآمد و وقت شناسي در استفاده از داروهايي كه تجويز مي شوند  خواهد بود.
 نگاهی به جوانان فعال در عرصه سیاسی   نشان می دهد که جوانانی مومن ، انقلابی ، ولایی ، متعهد و متخصص ، با نشاط و پر انرژی خوشبختانه به اندازه ی کافی وجود دارد و کمبودی ملاحظه نمی شود بنابراین فربه شدن نسل سیاستمدارن جوان در خوزستان در عین حال همراه است با تکیده و تکیده تر شدن نگاه عامه ی مردم به سیاستمداران سنتی که این تکیدگی هم در بدنه ی اجتماعی و هم در رنگ رخسار نمایندگان سیاستمداران سنتی ظهور و بروز یافته است کما اینکه اين آلارمها بايد در انتخابات شوراها مردان كهن رااز خواب بيداركرده باشدو آنان كه زنگ ساعت را براي برخاستن ازخواب كوك مي كنند اگردرخواب بمانند و بيدار نشوند همه روز را باخته اند ،خوشابه حال آنان كه صداي زنگ را مي شنوند و بيدار مي شوند.

جامعه جوان ما بهترين و مورد اعتمادترين عناصر در عرصه اجتماعي مي باشند و بسياري از ضرورتهاي حياتي در حاكميت ايجاب مي كند كه راه بايد بيش از آنچه هست هموار گردد.بياييم نقش خود را بخوبي ايفا كنيم مبادا فردا مورد نفرين قرار گيريم ،روزي كه مي گوييم كاش نمي آمد! و در آن روز كه خيلي دير شده است كسي صدا را نمي شنود وبا ياد آوري فرصتهاي از دست رفته با حسرتي درد ناك انگشت ندامت به دهان مي گيريم

.

 

 
نوشته شده توسط عبدالرحیم سوار نژاد  | لینک ثابت |